تبلیغات
بورس - روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید

روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید

نویسنده : علی رضا داوری یکشنبه 19 آبان 1392 01:12 ق.ظ  •   


روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید

علی زاکانی می‌گوید: مصطفی از بچه‌های دوست داشتنی گردان تخریب بود؛ در عملیات بدر به او گفتند که شهید می‌شوی؛ او قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد و مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم».

خبرگزاری فارس: روایت زاکانی از مداحی که با مراجعه به قرآن زمان شهادتش را فهمید


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، علی زاکانی از رزمنده بسیجی لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) و لشکر 10 سیدالشهدا(ع) بود که از 15 سالگی به جبهه رفت و 62 ماه فضای روحانی و معنوی جنگ را زیر آتش دشمن با 15 عملیات تجربه کرد. وی که یادگار شهدای تخریب و اطلاعات و عملیات است، روایت می‌کند از مداح شهیدی که با مراجعه به قرآن کریم، به زمان شهادتش پی ‌بُرد.

                                                              ***

شهید مداح مصطفی مبینی

دوستی داشتیم به نام «مصطفی مبینی». او در گردان تخریب آدم ویژه‌ای بود. در مجموع بچه‌های گردان تخریب، ویژگی‌های خاصی داشتند. در تخریب اخلاص بسیار بالایی بود. چون بچه‌ها سر و کارشان با مین بود آن هم در شب، در عملیات با آن استرس و فشار خیلی اخلاص می‌خواهد با مین کار کردن؛ چون هر لحظه ممکن است مین منفجر شود و طرف را تکه تکه کند. ویژگی‌های «مصطفی مبینی» ویژگی بود که ما هر بار عملیات می‌شد، می‌گفتیم: «مصطفی در این عملیات حتماً شهید می‌شود».

قبل از عملیات «خیبر» یکی از رفقای ما به نام ناصر در خواب دیده بود چند نفر از بچه‌ها از جمله مصطفی، شهید می‌شوند. آمد و رو به بعضی بچه‌ها گفت شما شهید می‌شوید. مصطفی گفت: «اجازه بدهید من به قرآن رجوع کنم!» او به قرآن رجوع کرد، بعد لحظاتی گفت: «نه من در این عملیات شهید نمی‌شوم».

عملیات «بدر» شد. ما می‌خواستیم حرکت کنیم. آقای جعفر طهماسبی رو به مصطفی گفت: «مصطفی تو این بار دیگر حتماً رفتنی هستی!» مصطفی قرآن را باز کرد، آیه 12 سوره طه آمد. «إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» مصطفی گفت: «من این بار رفتنی هستم...».

مصطفی ظهر روز ششم عملیات در شرق دجله کنار ما نماز می‌خواند که خمپاره آمد خورد به پهلویش در حال جان دادن بود که ما آوردیمش عقب و شهید شد... بعضی‌ها با قرآن چنین سَر و سِر دارند.



آخرین ویرایش: یکشنبه 19 آبان 1392 01:13 ق.ظ

شنبه 18 شهریور 1396 07:22 ق.ظ
Hi! I know this is kinda off topic but I was wondering if you knew where I could find a captcha plugin for my comment
form? I'm using the same blog platform as yours and I'm having problems finding one?
Thanks a lot!
چهارشنبه 28 تیر 1396 01:22 ب.ظ
An impressive share! I've just forwarded this onto a co-worker who has been doing a little homework
on this. And he in fact ordered me breakfast
due to the fact that I stumbled upon it for him... lol. So let me reword this....
Thanks for the meal!! But yeah, thanks for spending some time to talk about this issue here on your blog.
پنجشنبه 22 تیر 1396 02:10 ق.ظ
We're a gaggle of volunteers and opening a new scheme in our community.

Your web site provided us with useful information to work on.
You have done a formidable task and our entire group will likely
be grateful to you.
جمعه 25 فروردین 1396 01:23 ب.ظ
When I originally commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now each time a comment is added I get
three emails with the same comment. Is there any way you can remove me from that service?

Bless you!
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:52 ق.ظ
Unquestionably imagine that that you said. Your favourite justification appeared to be at the net the simplest factor
to bear in mind of. I say to you, I certainly get annoyed while other people
consider concerns that they just do not realize about.
You controlled to hit the nail upon the top and outlined out the whole thing with no need side-effects , folks could take a signal.
Will probably be back to get more. Thanks
یکشنبه 19 آبان 1392 12:32 ق.ظ
سلام برای تبادل لینک به ما سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر