انتخابات

بورس

سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی

فرمانده شهید گردان سلمان فارسی لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)

فرمانده شهید گردان سلمان فارسی لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)
وقتی که اسلام در خطر بود آیا حضرت علی‌اکبر (ع)، حضرت قاسم (ع)، و غیره‌ها جگرگوشه مادرشان نبودند؟ آیا من از تمامی آنهایی که هر روز بمب‌های متجاوزان، باعث می‌شود تا به شهادت برسند و نهال اسلام را آبیاری کنند عزیزترم؟!
کد خبر: ۳۱۷۳۶۳
تاریخ انتشار: ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۸
سردار شهید حسین علی قجه‌ای، برای شرکت در عملیات فتح‌المبین با سمت فرمانده گردان سلمان فارسی لشکر ۲۷ محمدرسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سّلم ـ به جبهه جنوب رفت. عملیات بیت‌المقدس و جاده اهواز ـ خرمشهر در تاریخ ۱۵ /۲/ ۱۳۶۲ جایگاه عروج این سردار ملی و افتخار‌آفرین ایران بزرگ است. او در ‌۲۵ سالگی شربت شهادت را نوشید و بر اثر اصابت گلوله به سرش به دیدار معبودش شتافت.

آثار باقی مانده از شهید

او دفترچه یادداشتی با جلد آبی داشت که بیشتر دوستانش آن را به یاد دارند. صفحات درون آن را به جدول‌های محاسبه نفس و گناهان روزانه تبدیل کرده بود. او هر روز کارهای خود را بررسی می‌کرد و از نفس خویش حساب می‌کشید. به محض این که بحثی پیش می‌آمد، سریع ‌جدول‌ها را علامت می‌زد و شب که می‌شد، با بررسی آن‌ها تلاش می‌کرد در روزهای بعد میزان کارهای نیکش را بالا ببرد.

با نگاه به این دفتر، برخی از اعمال او را از دیده می‌گذرانیم:

سکوت در برابر باطل! شب ۱ /۱۰/ ۵۸ در تاکسی سوار شدم، ترانه گذاشته بود. اخطار نکردم که راننده ضبط را خاموش کند.

شهید قجه‌ای سعی می‌کرد از ساعات کار به نحو احسن استفاده کند. او به نظم و انضباط توجه بسیار داشت‌ و همین توجه به نظم بود که از او در میدان‌های نبرد فردی پیشرو ساخت.

در یکی از صفحات دفترچه او می‌خوانیم:

بی‌نطمی در کار: روز شنبه، بدون اینکه کار مثبتی انجام دهم گذشت.‌ از‌‌ همان اول صبح، کارم با برنامه و نظم پیش نرفت؛ برای صرف صبحانه خیلی وقت تلف کردیم.‌

شهید قجه‌ای در روزگاری که بسیاری برای راحت زیستن، مصلحت اندیشی، تنبلی و...‌ در انجام فرائض دینی خود کوتاهی می‌کنند، نسبت به نماز خویش اهمیت بسیاری قائل بود. او نمازی را خوشایند پروردگار می‌دانست که روح بندگی و کوچکی در برابر پروردگار در آن جلوه‌گر باشد. از یادداشت‌های او می‌شود فهمید که در زندگی خویش چه اندازه در برابر خدای خویش اخلاص داشت و نماز را چگونه به پا می‌داشته ‌و او خود را مقید کرده بود که با شنیدن صدای اذان، نماز به پا داشته و از انجام هر کار دیگری بپرهیزد.

نماز بدون دقت: شب هنگامی که اذان می‌گفتند، چون در جایی مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت بجا بیاورم.

شنبه ظهر خیلی ناراحت بودم، هر شخص آگاه و فهمیده در اوج ناراحتی به نماز می‌ایستد تا آرامش پیدا کند، ولی چون من این شناخت را ندارم، ناراحتی‌ام باعث شد که نماز بی‌روح بخوانم.

چهارشنبه، نماز بدون وقت: ظهر چون سرپرست نگهبانی بودم، نتوانستم سر وقت نماز بخوانم.
نماز بدون وقت مغرب: چون برای آموزش به پادگان رفته بودم، هنگام برگشتن، اذان گفته بودند، نمازم دیر شد.

نماز بی‌روح: روز چهارشنبه به قدری گرفته و در خود فرو رفته بودم که یادم رفت رکعت چندم را می‌خوانم.

حسین همواره سعی می‌کرد اخلاق حسنه اسلامی را رعایت کند و از برخوردهای تند بپرهیزد.

برخورد با مردم: ۸ /۲/ ۵۸ به علت تأثیر ناراحتی از زخمی بودن هاشم سلیمیان و حرف گوش نکردن او کمی در خانه ناراحتی کردم.

روز چهارشنبه برخورد با مردم: چون یکی از دوستان روی عهد و پیمان خود سستی کرده بود، ناراحت بودم و حتی وقتی سعی کردم، نتوانستم بخندم، چون حق داشتم و رنج می‌بردم.

اخلاق و رفتار. روز دوشنبه. با مادرم سر اشتباهی که کرده بود، ناراحتی کردم و بعد از یکی دو ساعت معذرت خواستم و با بچه برادرم هم تند صحبت کردم. باید سعی کنم تکرار نشود. سردار شهیدحسین قجه‌ای برای لحظه لحظه خویش برنامه گذاشته بود تا از اتلاف وقت و بطالت جلوگیری کند. او در ۲۴ ساعت، ‌شش ساعت می‌خوابید و برای تفکر ارزش بسیاری قائل بود.

در جایی از دفترچه آبی او می‌خوانیم:

شنبه درباره تفکر: به هیچ وجه کار فکری پیش نیامد و دلیل آن این است که نظم در کارم نبود.

تفکر: روز پنجشنبه فکر کردم، حتی از یک ساعت هم خیلی زیاد‌تر، البته فکر نبود، خود‌خوری بود. در کنار پرورش روح و روان، پرورش جسم نیز جایی خاص در برنامه روزانه او داشت. غالبا صبح‌های زود، پس از نماز ورزش می‌کرد، با کوهستان و کوه‌های سر به فلک کشیده مأنوس بود.

در سطوری از دفترچه‌اش می‌خوانیم: «... شنبه درباره ورزش: امروز ورزش نکردم و دلیلش هم تنبلی است.‌
پرهیز از بیهوده‌گویی، یکی از دیگر اموری بود که شهید قجه‌ای به آن توجه داشت.

روز پنجشنبه بیهوده‌گویی: طی روز چند مورد تقریبا سخنان کوتاه و بیهوده‌ای به زبان آوردم.‌

او خود را مقید کرده بود که روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه بگیرد و تا هنگام شهادت نیز بر این امر پایدار بود. شهید قجه‌ای از غیبت کردن حتی پشت سر‌ دشمنان نیز پرهیز می‌کرد. هنگامی که مجبور شده بود به قول خودش غیبتی بکند، در دفترچه آن را این گونه عنوان می‌کند:

روز پنجشنبه، غیبت: بنا به وظیفه شرعی لازم دانستم برای لوث کردن بعضی از منافقان غیبت کنم. چون روز جمعه روز رأی گیری بود، مجبور شدم برای لوث کردن بعضی چهره‌ها، افشایشان کنم. ولی در برخی موارد بی‌خود بود، چون شنوندگان خود اطلاع داشتند.
مطالعه از جمله کارهایی بود که شهید قجه‌ای برای آن، جایگاهی ویژه در برنامه‌ریزی‌اش قرار داده بود. اگر روزی موفق نمی‌شد، مطالعه کند، به سادگی از آن نمی‌گذشت و به خود گوشزد می‌کرد که روز بعد کمبود آن را جبران کند.

مطالعه: در روز شنبه مطالعه نکردم.
روز دوشنبه: نه کار مثبتی انجام دادم، نه ‌مطالعه کردم. وقتی هم که خواستم مطالعه کنم خوابم برد.

شهید قجه‌ای که خود از خانواده‌ای مستضعف بود، هیچ ‌گاه گرسنگان و مستمندان را از یاد نمی‌برد. او برای هر لقمه‌ای که می‌خورد، محاسبه داشت. در حالی که عده‌ای به آنچه می‌خوردند و اسراف و تبذیری که می‌کنند، هیچ اهمیتی نمی‌دهند، او برای کمترین چیز‌ها از خود بازخواست می‌کرد:

اسراف در غذا: روز چهارشنبه در خوردن نارنگی زیاده روی کردم و به آنهایی که ندارند بخورند، فکر نکردم.‌
او مصداق بارز «حاسبو اقبل آن تحاسبو» و «موتو اقبل آن تموتوا» بود. او پیش از آنکه دچار محاسبه آخرت شود،‌ کردار خویش را در دنیا به محاسبه کشید و پیش از آنکه مرگ به سراغش بیاید، عاشقانه مرگی سرخ را برگزید.

در ابتدای دفترچه آبی او سه جمله نوشته است:

ـ پایه‌های اسلام چیست؟
ـ چگونه می‌توان زیست؟
ـ بخش به یاد ماندنی

نامه‌ای از شهید حسین قجه‌ای

سلام و درود به تمام شهیدان صدر اسلام تاکنون. عزیزانم چند روز دیگر به عاشورا مانده است؛ به روزی که به انسان درس آزادگی و درس شهادت می‌دهد و می‌آموزد که بهترین و عزیز‌ترین و پاک‌ترین رهبران اسلامی که لیاقت داشتند در آن و برای آن به شهادت رسیدند و این را صریحاً بگویم هیچ ناراحت نباشید و ناراحتی شما به جز کفر و گناه چیز دیگری ندارد. آیا فقط من جگرگوشه پدر و مادرم هستم؟! در صورتی که اسلام در خطر است آیا حضرت علی‌اکبر (ع)، حضرت قاسم (ع)، و غیره‌ها جگرگوشه مادرشان نبودند؟ آیا من از تمامی آنهایی که هر روز بمب‌های متجاوزان، باعث می‌شود تا به شهادت برسند و نهال اسلام را آبیاری کنند، عزیزترم؟!

آیا زندگی را دوست دارید که فرزندتان در کنارتان باشد و به حریم اسلام تجاوز کنند و به نوامیس ملت دست درازی کنند؟آن چنان که در شهرهای مرزی خرمشهر و غیره می‌کنند؟ کمی به خود آیید و خیلی گسترده‌تر فکر کنید. خداوند انشاء‌الله به همهٔ برادرانم، خواهرانم، ‌اقوام نزدیکم و همه و همهٔ همشهریانم شناخت بیشتر و پاکی و تقوا عنایت کند و صبر و استقامت را به تمام مسلمانان اعطا‌ کند. خانوادهٔ عزیزم و اقوام مهربانم، آرزو دارم طوری پرورش پیدا کنید و در راه خدا و جامعه باشید که از وجود همهٔ شما من افتخار کنم.

برادر همگی شما حسین قجه‌ای


تمام اسباب و اثاثیه منزل یک فرمانده


تمام اسباب و اثاثیه منزل یک فرمانده

یکی از همرزمان شهید «عباس کریمی» می‌گوید: یک بار رفتم منزل عباس، نصف یک اتاق با موکت فرش شده و نصف دیگرش خالی بود؛ تمام وسایل زندگی حاج‌عباس، خلاصه شده بود در یک تکه موکت، پتو، قابلمه، بشقاب و چند قاشق. انگار او همیشه مسافر بود.

خبرگزاری فارس: تمام اسباب و اثاثیه منزل یک فرمانده


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، تجمل‌گرایی یکی از بن‌بست‌ها برای تعالی روح انسان است که متأسفانه برخی مردم در گیر و دار آن گرفتار شده‌اند؛ لذا باید برای رهایی از این گیر و دار پرواز را آموخت، راحت پرواز کردن را.

در ادامه مطلبی را می‌خوانیم از فرمانده‌ای که قرار بود به همراه خانواده برای اجرای عملیات، از جنوب به غرب کشور عزیمت کند.

                                                          ***

اواسط اردیبهشت 1362 لشکر 27 از دوکوهه به غرب کشور عزیمت کرد و در منطقه‌ای به نام قلاجه؛ حدفاصل اسلام‌آباد غرب و ایلام مستقر شد.

«محمد جوانبخت» از مسئولان واحد اطلاعات عملیات لشکر 27 می‌گوید: «اردیبهشت سال 1362 بود. عده زیادی از بچه‌های واحد اطلاعات عملیات لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) راهی پادگان دوکوهه شدند تا بار و بنه‌شان را به سرپل ذهاب منتقل کنند. ما 15 اردیبهشت حرکت کردیم. من بودم و مجید زادبود و سعید قاسمی و محمد مرادی؛ که گروه پیشتاز بودیم. یک راست از تهران به سرپل رفتیم. وسایل و بچه‌ها را سه کامیون و چند تویوتا و یک اتوبوس آوردند. بچه‌های قدیمی را در پادگان ابوذر دیدیم و آنها را در جریان مأموریت جدیدمان قرار دادیم. با هماهنگی آنها مدرسه‌ای را ـ که در گوشه شهر واقع بود ـ به عنوان قرارگاه گرفتیم. بلافاصله به خط مقدم رفتیم و جبهه دشمن را در قصرشیرین بررسی کردیم.

مجید زادبود از سال‌ها قبل، با منطقه آشنا بود. اطلاعات اولیه را حین گشت‌زنی و دیده‌بانی به دست آوردیم. بعد روی عکس‌های هوایی، گزارش‌های قدیمی، دیده‌ها و شنیده‌ها و نقشه‌ها و کروکی‌ها متمرکز شدیم. ارتفاعات آق‌داغ، مدنظر فرماندهان بود.

صبح زود هفدهم اردیبهشت، عباس کریمی و علی‌اکبر حاجی‌پور به مقر آمدند. همراه مجید زادبود و تعدادی از سرتیم‌های واحد اطلاعات عملیات لشکر 27 به طرف جبهه قصرشیرین حرکت کردیم. جاده قصر زیر دید مستقیم آق‌داغ قرار داشت. عراقی‌ها می‌کوبیدند. چند بار اهم اطراف ما را کوبیدند. بعید نبود مورد هدف قرار گیریم. خمپاره‌ها، جاده را شخم می‌زدند و خاک و سنگ را روی ماشین‌ها می‌پاشیدند. به خطر روبه‌روی آق‌داغ رسیدیم و به طرف کمین‌های آق‌داغ دوربین کشیدیم».

                                                        ***

محرّم قاسمی، از نیروهای واحد اطلاعات عملیات لشکر 27 چگونگی استقرار در محل جدید را این‌گونه تشریح می‌کند: «بهار سال 1362 بود که با آفتاب داغ جوب خداحافظی کردیم و روانه غرب و شمال غرب شدیم. گرمای منطقه جدید، هر چه بود، به پای گرمای جنوب نمی‌رسید. در شهر سرپل‌ذهاب مستقر شدیم. بلافاصله کارمان را شروع کردیم. غرب دشت ذهاب، محدوده شناسایی ما محسوب می‌شد. از دیدگاه باغ کوه به ارتفاعات بیشگان، تیله‌کوه، شاخ شوالدری و تنگه‌های بی‌شمار بین ارتفاعات دوربین می‌کشیدیم و از دور و نزدیک، وضعیت موجود را بررسی می‌کردیم.

مدتی نگذشته بود که محدوده شناسایی ما از دشت ذهاب به سمت ارتفاعات و راه‌های صعب‌العبور تغییر کرد. همراه حاج‌همت، عباس کریمی و سعید قاسمی و عده‌ای دیگر از فرماندهان و بچه‌های سپاه جوانرود و نیروهای کُرد طرفدار ما (قیاده‌ها) از مقر شیخ سله به سمت ارتفاع شاخ شمیران حرکت کردیم. می‌خواستیم از دیدگاه شاخ شمیران، کل منطقه را دید بزنیم تا به ارتفاعات همجوار سد دربندیخان توجیه شویم. این سد، موضوع اصلی کوچ ما بود. اگر می‌توانستیم راهکارهای مناسبی مهیا کنیم، تا خود سد دربندیخان پیش می‌رفتیم و ضربه مهلکی به پیکر عراق می‌زدیم».

                                                          ***

با استقرار نیروهای لشکر 27 در اسلام‌آباد غرب، تعدادی از فرماندهان و از جمله عباس کریمی خانواده‌هایشان را هم از جنوب به غرب انتقال دادند. سیدرضا حسینی از هم‌رزمان عباس کریمی می‌گوید: «لشکر آمده بود غرب. تازه اردوگاه فلاجه برپا شده بود. اردوگاهی در لابه‌لای کوه‌های اسلام‌آباد غرب و ایلام. حاج‌عباس کریمی؛ فرمانده تیپ دو سلمان بود. یک روز برای حضور در جلسه‌ای رفته بودم سپاه شهرستان کنگاور. کارم که تمام شد، دیر وقت بود، راه افتادم سمت کرمانشاه. در جایی بین شهرستان صحنه و کرمانشاه دیدم یک ماشین پیکان کنار جاده ایستاده و یک نفر دست تکان می‌دهد. به راننده گفتم بایستد تا کمکش کنیم. می‌خواست بفهماند که ماشینش دچار مشکلی شده است. نزدیک که شدیم، زیر نور چراغ ماشین، حاج عباس را شناختم. نگه داشتیم و پیاده شدیم. عباس بود و خانمش، و راننده‌اش قاسم صادقی. ماشین خراب شده بود. پس از کمی صحبت کردن، متوجه شدم که عباس در حال اثاث‌کشی است. تمام وسایل زندگی‌اش، در صندوق عقب پیکان بود! هر کاری کردیم، ماشین راه نیفتاد. آن را بکسل کردیم و راه افتادیم طرف کرمانشاه. صبح رسیدیم. لشکر در پادگان الله‌اکبر، برای فرماندهان خود چند باب منزل مسکونی گرفته بود. یکی از خانه‌ها منزل حاج عباس بود و بغل‌دستی‌اش در اختیار خانواده حاج همت. بک بار رفتم منزلش، نصف یک اتاق فرش شده و نصفه دیگرش خالی بود. یک تکه موکت، فرش اتاق بود! تمام وسایل زندگی حاج‌عباس، خلاصه شده بود در یک تکه موکت، پتو، قابلمه، بشقاب و چند قاشق. انگار او همیشه مسافر بود».

عباس آرام بود و آرامش داشت. او این روحیه را هر جایی هم که می‌رفت، انتقال می‌داد. در جبهه مرد جنگ بود و در خانه، مرد زندگی.


آداب سلوک از منظر علامه حسن‌زاده آملی


آداب سلوک از منظر علامه حسن‌زاده آملی/۴
ماجرای زندانی‌ شدن علامه حسن‌زاده آملی در عالم مکاشفه

یکی از درس‌های بزرگی که از سال‌ها حضور در محضر علامه حسن زاده آملی گرفتیم، سکوت و کم‌گویی ایشان بود، با آمدن استاد به محل درس هاله‌ای از سکوت بر مجلس حکمفرما می‌شد و تا آغاز رسمی درس، مجلس این چند دقیقه، مجلس سکوت بود.

خبرگزاری فارس: ماجرای زندانی‌ شدن علامه حسن‌زاده آملی در عالم مکاشفه


به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، علامه حسن حسن‌زاده آملی متولد 1307، روحانی مجتهد، عارف، فیلسوف متأله و مدرس دروس حوزوی است، وی که تاکنون 85 بهار را پشت سر گذاشته است، یکی از اساتید مطرح اخلاق است که در فلسفه، عرفان، فقه، اصول، ادبیات، ریاضیات، علم فیزیک و شیمی و بسیار علوم دیگر نیز تخصص دارد. بازخوانی سخنان اخلاقی این عارف بالله که در کتاب «صراط سلوک» جمع‌آوری شده، خالی از لطف نیست.

*پرحرفی و قساوت قلب

شیخ طوسی از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کند که آن حضرت فرمودند: «در غیر یاد خدا، زیاد سخن نگویید، زیرا سخن زیاد در غیر یاد خدا، سبب قساوت قلب می‌شود؛ چه اینکه، دورترین مردم از خدا کسی است که قساوت قلب داشته باشد». شیخ طوسی این حدیث را به عنوان اولین حدیث کتاب «امالی» خود قرار داده است و این حکایت از عنایت خاص ایشان به آن حدیث و به این مطلب است.

شیخ کلینی نیز، آن را به اندک اختلافی از امام صادق(ع) نقل کرده است که امام صادق(ع) فرمودند: حضرت مسیح(ع) می‌فرمودند: «در غیر یاد خدا، زیاد سخن مگویید، زیرا کسی که در غیر یاد خدا زیاد سخن می‌گویند، قسی‌القلب و سخت دل می‌شوند، گرچه خودشان ندانند».

*مجلس سکوت!

حضرت استاد به حق عامل به این دستورالعمل هستند سنجیده و کم، ولی عمیق سخن می‌گفتند، در درس از سخنان حاشیه‌ای و زینت بخش پرهیز می‌کرده و گزیده گوی بودند و نغزپرداز و حقیقتاً مصداق این شعر که:

کم گوی و گزیده گوی چون در/ تا ز اندک تو جهان شود پر

یکی از درس‌های بزرگی که از سال‌ها حضور در محضر استاد علامه حسن زاده آملی گرفتیم سکوت و کم گویی ایشان بود، با آمدن حضرت استاد به محل درس هاله‌ای از سکوت بر مجلس حکمفرما می‌شد و تا آغاز رسمی درس، این چند دقیقه، مجلس، مجلس سکوت بود.

*دهان، باب ‌الله است

آن روز نیز حضرت استاد به سالکان وادی عشق و معرفت هشدار دادند: دهان باب ‌الله است، صادرات و وارداتش را کنترل کنید، دهان گوش جان است، سعی کنید چانه‌تان را عقل بچرخاند.

*بهترین جواب

یکی از شاگردان حضرت استاد در این زمینه این چنین می‌نویسد: حکیم فرزانه علامه حسن‌زاده آملی نقل فرموده است: که هر گاه کسی با مرحوم علامه طباطبایی به مسافرت می‌رفت تا از علامه سؤالی نمی‌کرد، علامه با احدی سخن نمی‌گفت.

باید دانست که هر پرسشی را نیز نباید پاسخ گفت و این نشانه معرفت است، روزی در محضر درس استاد علامه حسن زاده آملی از فیض معرفت آن حضرت بهره می‌جستیم، شخصی از استاد پرسشی کرد. استاد فرمودند: بسیار خوب! چون جلسه درس به پایان رسید، آن شخص به استاد عرض کرد: آیا بسیار خوب هم جواب است؟ آقا فرمودند: بله و بهترین جواب همین بود!

*زندانی در عالم مکاشفه

حضرت استاد در این خصوص مکاشفه‌ای را نقل می‌فرمایند: در سحر شب یکشنبه 5 مردادماه 1348 بعد از ادای نافله شب و نافله و فریضه صبح در اربعینی که ذکر جلاله «الله» را هر روز بعد از نماز صبح به عددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن طوری به صدا در آمد و می‌لرزید، آن چنان صدایی که مثلاً تراکتور روی سنگ‌های درشت و جاده ناهموار می‌رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثل بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت.

دیدم در میان خانه‌ای مانند پرنده‌ای که در خانه‌ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می‌کند و راه خروج نمی‌یابد، تخمیناً در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می‌شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم، نمی‌توانم به در بروم، سخنی از گوینده‌ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت: این محبوس بودنت بر اثر حرف‌های زیاد و بیخود تو است، چرا حرف‌هایت را نمی‌پایی!؟

من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم(ص) برای نجاتم قسم دادم و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه‌ای که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد، از آنجا در رفتم و پس از به در آمدن چندین به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.

و هنگامی که از حبس رهایی یافتم، یعنی از خانه به در آمدم، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم، که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درخت‌های گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره‌ای ندیدم.

و می‌بینم که به اندازه ارتفاع درخت‌ها در هوا سیر می‌کنم به گونه‌ای که رویم، یعنی مقادیم بدنم همه به سوی آسمان است و پشت به سوی زمین و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز و بسیار خدای متعالی را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم دادم که کشف حقایقی برایم دست دهد و در همین حال به خود آمدم.

آن محبوس بودن چند دقیقه، بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه‌ای که بدنم خسته و کوفته شده بود و سرم و شانه‌هایم همه سخت درد گرفت و قلبم به شدت می‌زد.

*ذکر سکوت!

روزی حضرت استاد در محفل درس فرمودند: یکی از دوستان می‌گفت، در مراقبتی که داشتم، مکاشفه‌ای روی داد به حضور حضرت رسول الله الاعظم(ص) شرفیاب شدم از آن حضرت ذکر خواستم، فرمودند: من به شما ذکر سکوت می‌دهم.


ابرمردی که با شش تن، قله‌های بازی دراز را پس گرفت

احمدجان محسن کربلایی شد
خدایا الآن تمام مردم ایران چشم انتظارند. مادران و پدران شهدا در التهابند. قلب امام نگران این حمله است. در این حمله، نه آبروی ما بندگان حقیرت، بلکه آبروی اسلام در میان است. خدایا اگر می‌دانی که نیت‌های ما خالص و فقط برای توست، یاری‌مان کن.
کد خبر: ۳۱۶۴۴۱
تاریخ انتشار: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۳
امروز دهم اردیبهشت، سالروز شهادت محسن وزوایی در آغاز مرحله نخست عملیات آزادسازی خرمشهر است. متن زیر، گوشه‌ای از دلاوری‌های آموزندهٔ این شهید عزیز است که در عملیات فتح‌المبین و الی بیت‌المقدس اتفاق افتاده است.


نماز عشق

اطراف ما را تاریکی مطلقی فراگرفته. به هر سمت چشم می‌اندازم، جز سیاهه‌ای از تپه‌ها و شیارهای کوچک و بزرگ، چیز دیگری به نظرم نمی‌آید. چهرهٔ برادر وزوایی کمی آشفته به نظر می‌رسد. به او نزدیک می‌شوم و می‌گویم: «آقا محسن، مشکلی پیش آمده؟ کمکی از من بر‌می‌آید؟» پاسخی به من نمی‌دهد؛ اما گوشی بی‌سیم را به دهانش نزدیک می‌کند.

می‌خواهد چیزی بگوید:
 ـ احمد احمد، وزوایی.

دوباره تکرار می‌کند:
 ـ احمد احمد، وزوایی

حاج احمد (متوسلیان) پاسخ او را می‌دهد:

 ـ محسن محسن، احمد هستم. وضعیت، وضعیت شما چطور است؟
 ـ احمد جان خوب گوش کن! ما دیگر نمی‌توانیم راه برویم، مفهوم است.
 ـ محسن محسن، احمد هستم، پیام شما به هیچ وجه مفهوم نشد!
 ـ احمد جان، چطور مفهوم نشد؟ ما گم شدیم، مفهوم است؟!


شهید وزوایی جزو دانشجویان تسخیرکننده لانه جاسوسی بود

دیگر همه نفرات ستون گردان فهمیده‌اند که ما گم شده‌ایم. برادر وزوایی ستون نیرو‌ها را‌‌ همان جا روی زمین می‌نشاند و خود کمی آن سو‌تر تکبیره الاحرام می‌گوید و به نماز می‌ایستد؛ نمازی از سر اخلاص و دلتنگی. پس از ادای سلام نماز، دست نیاز به درگاه خدا دراز می‌کند و او را به یاری می‌خواهد.

صدای نفس‌ها، اما نه، صدای ناله‌های او را می‌شنوم که می‌گوید: «خدایا الآن تمام مردم ایران چشم انتظارند. مادران و پدران شهدا در التهابند. قلب امام نگران این حمله است. در این حمله، نه آبروی ما بندگان حقیرت، بلکه آبروی اسلام در میان است. خدایا اگر می‌دانی که نیتهای ما خالص و فقط برای توست، یاری‌مان کن. راه را نشانمان بده. خدایا تو برای موسی (ع) دریا را شکافتی و راهش دادی. تو برای محمد (ص) غاری را قرار دادی و به امر تو عنکبوت بر درگاه آن تار تنید. خدایا ما کوچک‌تر از آنیم که درخواست کنیم برای ما کاری انجام بدهی. پس خداوندا تو را به حق امام زمان (عج)، تو را به حق نایبش خمینی، ترا به حق حسین (ع) که ما به خونخواهی او قیام کرده‌ایم، قسم‌‌ات می‌دهم ما بندگان حقیر و ضعیف را از این درماندگی نجات ببخش‌».

تقریباً نزدیک‌ترین فرد به برادر وزوایی من بودم. در آن لحظات نفسگیر، صدای ناله‌های او دلم را کباب کرده بود.‌‌ همان جا نشستم و هم آوا با او، من هم ناله سر دادم.

پس از مدتی، برادر وزوایی سروقت نیروهای گردان آمد و گفت: «برادر‌ها، حضرت پیامبر دعای معروفی دارند که نقل است در هنگام آرایش سربازان اسلام برای حرکت به سوی» بدر «آن را خوانده‌اند. من هم به گوشه‌ای رفتم، دو رکعت نماز خواندم و در قنوت، آن دعا را خواندم و گفتم خدایا، اگر این سربازانت را امروز پیروز نکنی، چه کسی خواهد ماند تا از دین تو پاسداری کند؟!

بعد، ایشان به طرف انتهای ستون گردان رفت و گفت: ستون را عقب، جلو کنید! به این ترتیب، نیروهایی که تا آن زمان در حکم سر ستون بودند، در انتهای ستون واقع شدند و گروهان سوم گردان ارتش، تبدیل به سر ستون شد. بعد، برادر محسن، راهی را مشخص کرد و گفت: «از این طرف حرکت می‌کنیم».



ستون گردان به راه افتاد. دشت وسیعی در مقابل ستون ما واقع شده بود. نمی دانستیم به کدام طرف می رویم؛ اما گویی یک هاتف غیبی به ما می گفت: "به راهی که می روید، مطمئن باشید."

ستون گردان دوباره به حرکت درآمد. این بار قلبمان روشن بود. می‌دانستیم کجا می‌رویم. برادر محسن دوباره گوشی بی‌سیم را به دست گرفت. آن را به دهانش نزدیک کرد و گفت: «احمد احمد، محسن».

 ـ محسن جان، احمد هستم، بگو. بگو چه کردی؟
 ـ احمد جان، ما راه را پیدا کردیم. الآن داریم به سمت هدف، هدف سمنگان حرکت می‌کنیم. تمام.

نماز اول وقت

ستون گردان حبیب، لحظه به لحظه به ارتفاعات علی گره زد نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. برادر محسن هم چنان که پیشاپیش ستون حرکت می‌کرد، با رسیدن نیرو‌ها به بالای تپه‌ای کوچک، ناگهان متوقف شد. نگاهی به آسمان انداخت و بعد رو به نیرو‌ها فریاد زد: «نایستید، بدوید! نماز را به دورو می‌خوانیم. هر کس به پشت سر نفر جلویی دست تیمم بزند! نماز را به دورو بخوانید».

یک لحظه خم شدم، دست بر خاک زدم و تیمم کردم. همان طور که داشتم جلو می‌رفتم، مشغول به نماز شدم.

... خدایا فقط تو را می‌پرستیم و فقط از تو کمک و استعانت می‌طلبیم.

عجب نمازی بود! به راستی نجوای عشق بود. زبان‌ها ذکر می‌گفتند و بدن‌ها هر یک به گونه‌ای در جنبش و جوشش بودند. لحظه‌ای بی‌اختیار از صدای صفیر گلولهٔ خمپاره بر زمین می‌افتادیم.

لحظه‌ای دیگر باز بی‌اختیار، با شنیدن صدای موشک‌های زمانی آر. پی. جی دشمن که بالای سرمان منفجر می‌شد، می‌نشستیم؛ ولی هم نماز می‌خواندیم و هم حرکت ستون کماکان به سوی موضع توپخانه ادامه داشت. تمام بچه‌ها در‌‌ همان حالت پیشروی، نماز صبحشان را خواندند و در نمازشان خدا را به یاری طلبیدند.


احمدجان محسن کربلایی شد

... محسن وزوایی از خاکریز بالا می‌رود و عمق سپاه دشمن را در بیابان غرب جادهٔ اهواز ـ خرمشهر نظاره می‌کند. در فاصله سیصد متری آنان، دریایی از تانک و زره پوش صف بسته است.

اجرای آتش توپ و خمپاره و تیربارهای دشمن هم لحظه‌ای قطع نمی‌شود. محسن وزوایی گوشی بی‌سیم را جلوی دهان می‌آورد و آغاز حملهٔ سراسری را دستور می‌دهد.

 ـ به کلیهٔ گردان‌های محور محرم، به کلیهٔ گردان‌های محور محرم؛ به سمت جلو پیشروی کنید. الله اکبر، الله اکبر!

با فرمان وزوایی، بسیجیان گردان‌های میثم و مقداد از خاکریز جدا شده و پشت سر فرماندهان دلیرشان، شعف و مسعودی، به نیروهای دشمن یورش می‌برند. فریاد الله اکبر، زمین ایستگاه گرمدشت را می‌لرزاند و لحظه‌ای بعد، تانک‌های دشمن در آتش غضب الهی می‌سوزند. دشمن مجبور به عقب نشینی می‌شود.

محسن وزوایی که شخصاً در جلوی صف رزمندگان حرکت می‌کند، هدایت عملیات را به عهده دارد.

با انفجاری ناگهانی، همه جا غرق در‌ گرد و غبار و دود می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند و بیش از همه، قلب عباس شعف تیر می‌کشد. به سمت محسن خیز بر‌می‌دارد، بالای سر او می‌ایستد و نگاهش می‌کند. آن چهرهٔ جذاب و پر ابهت و دوست داشتنی، حالا آرام روی خاک‌ها آرمیده. خم می‌شود، سربند محسن را عقب می‌زند و لب بر پیشانی یار دیرین می‌گذارد.

حالا جسم بی‌جان محسن در آغوش عباس جا گرفته است. اشک پهنای صورت فرماندهٔ گردان میثم را پوشانده، گوشی بی‌سیم را از زمین بر‌می‌دارد و مستأصل، در تماس با قرارگاه فرعی نصر ۲، احمد متوسلیان، فرماندهٔ تیپ ۲۷ را صدا می‌زند.

 ـ احمد احمد، شعف.
 ـ شعف جان به گوشم. شما پشت این خط چه می‌کنی؟
 ـ برادر احمد، محسن وزوایی مفهوم است؟
 ـ بله برادر جان بگو.
 ـ برادر احمد، محسن... محسن... محسن
 ـ شعف جان چی شده؟ چرا چیزی نمی‌گی؟
 ـ احمد جان محسن کربلایی شد.

برگرفته از کتاب ققنوس فاتح


هدیه‌‌ای که شهدا برای مادرانشان می‌گرفتند



به نقا از رجا نیوز:

هدیه‌‌ای که شهدا برای مادرانشان می‌گرفتند

مادر شهید مفقودالاثر «حمیدرضا مهرایی» می‌گوید: تولد حضرت زهرا(س) حمیدرضا با پول توجیبی‌اش برای من پارچه چادری خرید؛ چادر را سر کردم و پاره شده اما آن را هنوز هم یادگاری نگه داشته‌ام.

به گزارش فارس ، وقتی که قرار بود برای «مادر» هدیه‌ای بگیرند، با خواهرها و برادرها پول‌هایشان را جمع می‌کردند و می‌خریدند، از یک شاخه گل و یک جعبه شیرینی گرفته تا لباس و ظرف و ظروف و هر چیزی که مادرشان لازم داشت. آن روزها هم گذشت، این بار مادر بود که با تمام وجودش، عزیزترین‌هایش را به پروردگارش هدیه داد. در سالروز ولادت حضرت زهرا(س) و بزرگداشت روز زن، به سراغ مادران شهدا می‌رویم که امروز با یادآوری خاطره‌ای از «هدیه‌ای که شهدا برای مادر می‌گرفتند» لبخندی بر لبانشان نشست.
 
 
* چادری که هنوز نگه داشتم
 
مادر شهید مفقود «حمیدرضا مهرایی» می‌گوید: قدیم‌ها که روز مادر نمی‌گرفتند؛ اوایل که این قضیه مطرح شده بود، بچه‌ها می‌گفتند «مامان، پول بده برایت صابون یا جوراب بخریم» یک بار در تولد حضرت زهرا(س) حمیدرضا برای من پارچه چادری خرید و آورد؛ به او گفتم «این چیه؟» گفت «هدیه روز مادر» گفتم «تو که پول نداشتی؟» گفت «پول تو جیبی‌هایم را جمع کردم برای چنین روزی» آن چادر پاره شد اما آن را یادگاری نگه داشتم؛ یکبار دیگر هم یک دست بشقاب چینی گل سرخ برای من خریده بود که من آن را برای جهیزیه دخترم دادم.
 
 
 
* بچه‌های شهیدم باهم یک پارچه پیراهنی خریدند
 
مادر شهیدان «احمد، علی، یونس و محمد جوادنیا» می‌گوید: آن موقع‌ها بچه‌های شهیدم باهم پول می‌گذاشتند و هدیه می‌گرفتند؛ یادم است یکبار پارچه پیراهنی گران‌قیمت برایم گرفته بودند.
 
* جاروبرقی که داود خریده بود را یادگاری نگه داشتم
 
مادر شهیدان «داود، علیرضا و رسول خالقی‌پور» درباره هدیه فرزندان شهیدش می‌گوید: بچه‌های من هم مثل بچه‌های دیگر هر چیزی که لازم داشتم، می‌گرفتند؛ اولین هدیه‌ای که داود برایم گرفت، جارو برقی بود؛ الان هم آن جارو برقی را دارم البته زیاد کار نمی‌کند اما یادگاری نگه داشتم؛ خیلی هم از آن جارو برقی کار کشیدم. بیشتر وقت‌ها برایم کتاب می‌خریدند، آنها باهم هماهنگ می‌کردند که چه کتابی برایم بخرند، معمولاً کتاب‌های مذهبی بود و آنها را هنوز هم دارم. الان می‌خواهم برای هدیه روز مادر یک نگاه به من کنند.
 
* مادری که پیش فرزندانش است
 
با منزل شهیدان «محمدحسن، محمدابراهیم و محمدحسین طوسی» تماس گرفتیم اما مادر این شهدا به آرزویش رسیده و در کنار بچه‌های شهیدش است.
 
* راضی نبودم برایم هدیه‌ای بگیرد
 
شهید «محمدحسن صادقی» از شهدای عملیات «مرصاد» است؛ مادر این شهید می‌گوید: راستش را بخواهید نمی‌گذاشتم برای من هدیه‌ای بگیرند؛ می‌گفتم فعلا لباس دارم، وقتی پاره شد، برای آن موقع هم خدا بزرگ است.
 
* شهادت پسرم، هدیه‌ای که از او به یاد دارم
 
شهید «مسعود جوادی» از شهدای عملیات «کربلای 5» است و پیکرش مطهرش 10 سال بعد از انتظار مادر در قطعه 29 آرام گرفت؛ مادر آقا مسعود می‌گوید: هر چیزی که لازم داشتم می‌گرفتند؛ الان یادم نمی‌آید برایم چه می‌گرفت. اما شهادتش هدیه بزرگی برای من است.
 
* برایم لباس می‌دوخت
 
مادر شهید مفقود «اکبر منفرد» می‌گوید: پسرم آن موقعی که محصل بود در ایام تعطیلات تابستان در بازار هم خیاطی می‌کرد؛ معمولاً به من پول هدیه می‌داد؛ البته چون خیاطی بلد بود، برای من لباس می‌دوخت.
 
پسرم سرباز شهید است و 25 سال است که از او خبری ندارم؛ هر مادری دوست دارد در این ایام بچه‌اش در کنارش باشد؛ امروز به تمام مادران می‌گویم، بچه‌های خوبی تربیت کنند و تحویل جامعه دهند تا سربلند باشد.
 
* یک شاخه گل می‌دادند
 
همسر شهید سرلشکر «قنبر قنبرزاده» و مادر شهید سرتیپ خلبان «امیرهوشنگ قنبرزاده» می‌گوید: همسرم در جبهه جنوب به شهادت رسید؛ پسرم نیز شاگرد اول رشته خلبانی شد؛ آن موقع آقای خامنه‌ای رئیس جمهور بودند که به پسرم درجه دادند؛ او استاد خلبان شد و در حین انجام وظیفه در اول اردیبهشت 1372 به شهادت رسید و فرزند امیرهوشنگ یک روز بعد از شهادت پسرم، به دنیا آمد. 
 
همسر و پسر شهیدم معمولاً در روز مادر یک شاخه گل با یک پاکت پول می‌دادند و می‌گفتند هر چه که دوست داری برای خودت بگیر. امروز بزرگترین هدیه امیرهوشنگ برای روز مادر، راهی است که او رفت.
 
* از لبنان برایم روسری و لباس ‌خریده بود
 
مادر شهید «یوسف رضایی‌مطلق» می‌گوید: یوسف پسر ارشدم است که در سال 1366 در ماووت عراق به شهادت رسید؛ آن موقع‌ها خیلی بحث روز مادر مطرح نبود اما وقتی پسرم حقوقش را از سپاه می‌گرفت، اول می‌آمد و مبلغی به من می‌داد. خیلی حرمت پدر و مادر را نگه می‌داشت.
 
گاهی که به لبنان می‌رفت، از آنجا برای من لباس و روسری هدیه می‌گرفت؛ بعضی وقت‌ها هم ظرف و ظروف می‌خرید؛ من هم وسایل خانگی را برای خودش نگه داشتم که قسمت نشد یک روز وسایل را در خانه دامادی‌اش ببینم.
 
این مادر شهید ادامه می‌دهد: اگر به عمق دفاع مقدس نگاه کنیم، مادران جنگ را اداره کردند؛ جوان‌هایی پرورش دادند که اسم آن بچه‌ها تن دشمن را به لرزه در می‌آورد؛ امروز مادران باید الگو گرفتن از حضرت فاطمه زهرا(س) بچه‌هایی تربیت کنند پاسدار اسلام و خون شهیدان باشند.
 
و اما مادران انتظاری که این روزها در قاب عکس بچه‌هایشان زمزمه می‌کنند: «ای کاش در روز مادر پلاک تو را به من هدیه می‌دادند».


هدیه‌ای برای برآورده شدن حوائج

هدیه‌ای برای برآورده شدن حوائج


برای برآورده شدن حوائج کدامیک از نمازهایی که برای حاجت ذکر کرده اند خوب است؟

نماز روز پنجشنبه (در روز پنج‌شنبه از صبح تا غروب هر وقت بتواند چهار رکعت نماز بخواند (دو نماز دو رکعتی )


بهجت

در روزگاری که خیلی ها برای حل مشکلاتشان دست به کارهای خرافی و بعضا غیر شرعی روی می آورند مرحوم آیة الله بهجت راهکاری کارآمد ارائه می دهند که نیاز به اعتقاد و مداومت دارد. از آیة الله بهجت پرسیده شد؛

برای برآورده شدن حوائج کدامیک از نمازهایی که برای حاجت ذکر کرده اند خوب است؟

نماز روز پنجشنبه (در روز پنج‌شنبه از صبح تا غروب هر وقت بتواند چهار رکعت نماز بخواند (دو نماز دو رکعتی )

در رکعت ‌اول بعد از حمد یازده مرتبه سوره قل هواللّه‌احد و در رکعت ‌دوم بعد از حمد بیست‌ و یک‌ مرتبه سوره قل هواللّه‌احد را و پس از سلام نماز دو رکعت دوم را شروع کند.

در رکعت اول بعد از حمد سی و یک مرتبه قل هو الله احد را بخواند و در در رکعت‌ دوم چهل و یک مرتبه قل و هواللّه را بخواند.

و پس از سلام نماز پنجاه و یک مرتبه قل هو الله احد و پنجاه و یک‌ مرتبه صلوات بر حضرت رسول. بعد به سجده رفته، صد‌مرتبه یا اللّه بگوید و حاجتش را از خدا بخواهد که ان‌شاءاللّه مستجاب است و بعد از خاتمه چهار رکعت نماز تسبیح حضرت‌ زهرا(سلام الله علیها) را فراموش نکنید. این برای برآورده شدن حوائج خیلی مهم است.

 

یک عامل معنوی برای یک ازدواج خوب

از آیة الله بهجت سۆال شد: ازدواج جوانی سر نمی گیرد و به اصطلاح  عوام بختش باز نمی شود، چه کند؟

ایشان فرمودند: نماز جعفر طیار علیه السلام بخواند و پس از آن دعایی که در کتاب زادالمعاد مجلسی آمده [این دعا از امام جعفر صادق علیه السلام توسط مفضل بن عمر روایت شده است و در مفاتیح الجنان در ضمن نماز جعفر طیار ذکر شده است] که در این هنگام خوانده شود، بخواند و در پی آن به سجده رود و تلاش کند که حتما گریه کند گرچه به مقدار کم و همین که چشمش را اشک گرفت حاجتش را از خدا بخواهد. این عمل را تا زمانی که حاجتش روا شود انجام دهد، و اگر نشد بداند که یا کم خوانده و یا با اعتقاد کامل نخوانده است.

 

هدیّه‌ی رسول خدا صلّی الله علیه و آله به جناب جعفر بن أبی طالب علیه السلام

مرحوم علامه مجلسی در ربیع الأسابیع می نویسد:

بدان که این نماز(نماز جعفر طیار) از جمله متواترات است و خاصّه و عامّه به سندهای بسیار روایت کرده اند، و مخالفان نیز این نماز را مستحبّ می‌دانند مگر نادری از ایشان، امّا اکثر ایشان به اعتبار عداوت باطنی که با امیرالمۆمنین علیه السّلام و اقارب آن حضرت دارند، این نماز را به عبّاس عموی پیغمبر صلّی الله علیه وآله نسبت داده اند.[ ربیع الاسابیع ، ص180-181]

حضرت صاحب الامر علیه السّلام در یکی از توقیعات صادره فرمود: بهترین زمان برای خواندن نماز جعفر، آغاز روز جمعه می‌باشد، البته در هر زمانی که خواستی و یا هر وقتی از شب و روز که خواستی، خواندن نماز جعفر جائز است

مرحوم علّامه‌ی مجلسی در ادامه می‌نویسد:

به سند معتبر از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام منقول است که چون جعفر طیّار، برادر امیرالمۆمنین علیه السلام، از هجرت حبشه مراجعت نمود، روزی رسید که فتح خیبر به دست امیرالمۆمنین علیه السّلام انجام شده بود. حضرت رسول صلّی الله علیه وآله به قدر مسافت یک تیر پرتاب، به استقبال او شتافت. چون جعفر نظرش بر جمال عدیم المثال آن حضرت افتاد، مشتاقانه به جانب آن حضرت دوید. حضرت او را در بر گرفت و دست در گردن او آورد و ساعتی با او سخن گفت. پس بر ناقه‌ی غضبا سوار شد و جعفر را هم ردیف خود ساخت، و چون ناقه به راه افتاد، حضرت فرمود که: ای جعفر، ای برادر، می‌خواهی نسبت به تو بخشش بزرگی کنم؟ می‌خواهی تو را عطیّه‌ی گران‌بهایی بدهم؟ می‌خواهی تو را برگزینم؟ مردم گمان کردند که مال جزیل از غنایم خیبر به او عطا خواهد فرمود. جعفر گفت: بلی، پدر و مادرم فدای تو باد. پس حضرت نماز تسبیح را تعلیم نمود به او. [ ربیع الاسابیع ، ص181 به نقل از جمال الاسبوع]

 

ثواب نماز جعفر طیّار

مرحوم علّامه‌ی مجلسی در ربیع الاسابیع می‌نویسد:

بعد از نوافل شبانه‌روزی ، نمازی به حسب صحّت سند و کثرتِ ثواب به این نماز نمی‌رسد.[ ربیع الاسابیع ، ص181]

ابوحمزه‌ی ثمالی از حضرت باقر علیه السّلام نقل می‌کند که فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه وآله به جعفر بن ابی طالب فرمود: آیا نمی‌خواهی به تو نمازی را یاد دهم که اگر بخوانی ـ و مقدار گناهان تو به تعداد ریگ بیابان و کف دریا باشد ـ آمرزیده شوی؟ عرض کرد: بله ای رسول خدا. [ من‏لایحضره‏الفقیه، ج 1، ص552]

ابراهیم بن ابى البلاد نقل مى‏كند كه از امام رضا علیه السّلام ثواب نماز جعفر را پرسیدم، فرمود: اگر گناهان کسی که این نماز را می‌خواند به تعداد شن‌هاى بیابان و به مقدار كف دریا باشد، خداوند وی را مى‏آمرزد! ابراهیم گفت: پرسیدم: این آمرزش، اختصاص به شیعیان دارد؟ فرمود: بله، اختصاص به شما دارد.[ ثواب الأعمال ، ص40]

اسحاق بن عمّار از حضرت صادق علیه السّلام سۆال نمود: اگر کسی نماز جعفر را بخواند، آیا خداوند همان ثوابی که رسول خدا صلّی الله علیه وآله برای جعفر بیان نمود، برای این فرد نیز می‌نویسد؟ فرمود: به خدا قسم بله![ کافی ،ج3،ص467]

حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هر کس هر روز نماز جعفر را بخواند، کارهای بد برای او نوشته نمی شود، و به ازای هر تسبیحی که در نماز بگوید، برای او حسنه‌ای نوشته می‌شود، و درجه‌ی وی در بهشت بالا می‌رود. [ مستدرك‏الوسائل، ج6 ، ص224 به نقل از فقه الرّضا]

حضرت باقر علیه السّلام به ابوحمزه‌ی ثمالی فرمود: در هر رکعت نماز جعفر، 75 مرتبه تسبیحات خوانده می‌شود که جمعاً می‌شود 300 تسبیح در چهار رکعت. خداوند این تسبیحات را مضاعف کرده، و به ازای آن، برای تو دوازده هزار حسنه می‌نویسد که هر حسنه معادل کوه احد و بزرگ‌تر از آن می‌باشد.[ من‏لایحضره‏الفقیه، ج 1، ص553]

نماز
نماز جعفر طیّار را چه زمان بخوانیم؟

ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام نقل می‌کند که فرمود: در هر زمان از شب یا روز که خواستی، نماز جعفر را بخوان ... اگر خواستی نماز جعفر را در شب بخوان و آن را بخشی از نمازهای نافله‌ی شب خود قرار بده، و اگر خواستی این نماز را در روز بخوان و آن را بخشی از نمازهای نافله‌ی روز خود قرار بده.[ من‏لایحضره‏الفقیه، ج 1، ص554]

احمد بن علی انصاری از رجاء بن ابى ضحّاك نقل می‌کند که گفت: مأمون مرا فرستاد كه علىّ بن موسى علیه السّلام را از مدینه به خراسان بیاورم، و سفارش نمود كه من شخصاً مراقب و مواظب او باشم. هم‌چنین امر كرد كه در طول شبانه‏روز از او جدا نشوم و محافظ او باشم تا ایشان را به نزد مأمون برسانم. لذا من پیوسته با حضرت بودم و از ایشان جدا نمى‏شدم. به خدا قسم کسی را ندیدم كه نسبت به خداوند متعال از او متّقى‏تر باشد، و یا بیش‌تر از او یاد خدا باشد، و یا خدا ترس‌تر از وی باشد. آن حضرت هر شب چهار ركعت نماز جعفر طیّار می خواند و آن را بخشی از نماز شب محسوب می‌نمود.[ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص180-181]

حضرت صاحب الامر علیه السّلام در یکی از توقیعات صادره فرمود: بهترین زمان برای خواندن نماز جعفر، آغاز روز جمعه می‌باشد، البته در هر زمانی که خواستی و یا هر وقتی از شب و روز که خواستی، خواندن نماز جعفر جائز است. [ وسائل‏الشیعة ،ج8 ، ص56 به نقل از احتجاج]

حسن بن فضّال گفت: از حضرت رضا علیه السّلام درباره‌ی شب نیمه‌ی شعبان پرسیدم و عرض کردم: آیا برای این شب نمازی به غیر از نمازِ دیگر شب‌ها وجود دارد؟ حضرت فرمود: نماز واجبی برای این شب نیست، اما اگر دوست داری که در این شب عمل مستحبّی انجام دهی، تو را به نماز جناب جعفر بن ابی طالب علیه السّلام توصیه می‌کنم. [ بحارالأنوار ،ج97،ص84-85 به نقل از امالی صدوق]

حضرت صادق علیه السّلام از پدران گرامی خویش نقل می‌کند که امیرالمۆمنین علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله به جعفر چنین فرمود: اگر توانستی، هر روز این نماز را بخوان. اگر نتوانستی هر روز بخوانی، در هر جمعه بخوان. اگر در هر جمعه نتوانستی بخوانی، در هر ماه بخوان. اگر در هر ماه نتوانستی بخوانی، در هر سال بخوان. اگر در هر سال نتوانستی بخوانی، یک بار در عمرت بخوان. اگر چنین کنی، خداوند گناهان کبیره و صغیره، گناهان غیر عمد و عمد، و گناهان قدیم و جدید تو را می‌آمرزد. [ مستدرك‏الوسائل، ج6 ، ص223- 224 بن نقل از جعفریات/روایت مشابه: مستدرك‏الوسائل، ج6 ، ص226- 227 به نقل از نوادر راوندی]

مرحوم علّامه‌ی مجلسی در ربیع الاسابیع می‌نویسد: بعد از نوافل شبانه‌روزی ، نمازی به حسب صحّت سند و کثرتِ ثواب به این نمازنمی‌رسد

مکان‌های توصیه شده برای خواندن نماز جعفر طیّار

هر کس حضرت رضا علیه السّلام یا یکی از ائمّه علیهم السّلام را زیارت کند، و نزد او نماز جعفر بخواند، برای او به ازای هر رکعت نمازی که خوانده است، ثواب هزار حجّ، هزار عمره، آزاد ساختن هزار بنده، و هزار جهاد در راه خدا هم‌راه با پیامبر مُرسل نوشته می‌شود. هم‌چنین به ازای هر قدمی که برداشته است‌، ثواب صد حج، صد عمره، آزاد سازی صد بنده در راه خدا منظور می‌شود، و برای او صد حسنه نوشته می‌شود، و از او صد عملِ بد، پاک می‌شود. [ بحارالأنوار، ج100 ،ص137-138/مستدرك‏الوسائل، ج6، ص232- 233]

 

طریقه‌ی خواندن نماز جعفر طیّار

حضرت صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله به جعفر بن ابی طالب علیه السّلام فرمود:

چهار رکعت نماز می‌خوانی(دو نماز دو رکعتی)؛ در هر رکعت بعد از قرائت ـ یعنی خواندن حمد و سوره ـ 15 بار می‌گویی: «سُبْحَانَ اللهِ ، وَ الْحَمْدُ لِلهِ ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ ، وَ اللهُ أَكْبَر» ـ تسبحات اربعه ـ بعد به رکوع می‌روی و 10 بار تسبحات اربعه می‌گویی. بعد از برخاستن از رکوع 10 بار تسبیحات اربعه می‌گویی. در سجده‌ی اوّل 10 بار تسبیحات اربعه می‌گویی. بعد از آن که سر از سجده‌ی اوّل برداشتی 10 بار تسبیحات اربعه می گویی. در سجده‌ی دوم 10 بار تسبیحات اربعه می‌گویی و سرانجام، بعد از آن که سر از سجده‌ی دوم برداشتی 10 بار تسبیحات اربعه می گویی.[ کافی ،ج3،ص465-466]

مرحوم آیت الله محمّد تقی موسوی اصفهانی(متوفّی 1348 ه ق) در کتاب سراج القبور می‌نویسد: اگر فردی کار تعجیلی دارد، جایز است که اصل نماز (جعفر) را بی‌تسبیحات بخواند، و بعد از نماز تسبیحات را بخواند ـ اگر چه در حال راه رفتن باشد

حضرت رضا علیه السّلام فرمود:

در رکعت اوّلِ نماز جعفر سوره‌ی زلزال، در رکعت دوم سوره‌ی عادیات؛ در رکعت سوم سوره‌ی نصر؛ و در رکعت چهارم سوره‌ی توحید خوانده شود.[ کافی ،ج3،ص465]

 

طریقه‌ی مختصر کردن نماز جعفر طیّار

ابان گفت: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که می‌فرمود: هر کس عجله دارد، می‌تواند نماز جناب جعفر را بدون تسبیحات بخواند، سپس تسبیحات را در حالی که به دنبال کارهای خود می‌رود بگوید! [ وسائل‏الشیعة ،ج 8 ،ص 60 به نقل از کافی]

حضرت صادق علیه السّلام به ابابصیر فرمود: اگر عجله داشتی، نماز جعفر را بدون تسبیحات بخوان و سپس قضای تسبیحات را به‌جا آور.[ وسائل‏الشیعة ،ج 8 ،ص60- 61]

مرحوم آیت الله محمّد تقی موسوی اصفهانی(متوفّی 1348 ه ق) در کتاب سراج القبور می‌نویسد:

اگر فردی کار تعجیلی دارد، جایز است که اصل نماز (جعفر) را بی‌تسبیحات بخواند، و بعد از نماز تسبیحات را بخواند ـ اگر چه در حال راه رفتن باشد .[ سراج القبور ، فصل11]

مرحوم آیت الله میرزا محمّد باقر فقیه ایمانی(متوفّی 1370 ه ق) در کتاب فوز اکبر و پس از تأکید بر خواندن نماز جناب جعفر علیه السّلام در شب نیمه‌ی شعبان می‌نویسد:

یک قسمِ مختصر و آسان این نماز آن است که 4 رکعت به دو سلام خوانده شود، و بعد از چهار رکعت، سی‌صد مرتبه بگویند: «سُبْحَانَ اللهِ ، وَ الْحَمْدُ لِلهِ ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ ، وَ اللهُ أَكْبَر».[ فوز اکبر،ص203]

فرآوری: زهرا اجلال             

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان



داستان ازدواج «ام البنین» با امیرالمؤمنین(ع) از زبان همسر حضرت عباس

به نقل از رجا نیوز:
داستان ازدواج «ام البنین» با امیرالمؤمنین(ع) از زبان همسر حضرت عباس

در می‌زنیم و پس از چند لحظه، در گشوده می‌شود. قامت رعنا و چهره معصوم و مهربان مادر همسرم، در چارچوب در ظاهر می‌شود با همان لبخند محجوب و آرامش‌بخش همیشگی.

 به گزارش فارس، همزمان با فرارسیدن سیزدهم جمادی‌الثانی و سالروز وفات خانم «ام‌البنین» مادر گرامی علمدار کربلا، ماجرای ازدواج آن بانوی بزرگوار با امام علی(ع) از کتاب «ماه به روایت آه» به قلم ابوالفضل زرویی نصرآباد روایت می‌شود. 
 
راوی این داستان، «لبابه» همسر حضرت عباس(ع) است.
 
مهربان‌تر از مادر، محرم‌تر از خواهر، مقاوم‌تر از کوه، زیباتر از حور و روح‌نوازتر از نسیم صبح... این صفات نادره، تنها چند شاخه گل از گلستان وجود مادر همسرم، فاطمه ام‌‌البنین است. آن قدر مؤدب و محجوب و آرام است که جز به وقت ضرورت سخن نمی‌گوید و در عین هیمنه و شکوهمندی، چنان لطیف و نجیب است که بی‌ترس از ملامت و سرزنش، می‌توانی ساعت‌ها با او سخن بگویی و به تمام اشتباهات و خطاهایت اعتراف کنی.
 
وقتی همسرم عباس، با لبخند از سخت‌گیری‌های مادرش در تربیت فرزندان می‌گفت و می‌گفت که مادرش نخستین مربی شمشیرزنی و تیراندازی او و برادرانش بوده، نمی‌توانستم به خود بقبولانم که این فرشته مجسم و این تندیس بی‌نقص لطافت و زنانگی، نسبتی با شمشیر و کمان داشته باشد. همواره صحبت‌هایی از این دست را ترفندی از جانب همسرم می‌دانستم که شاید می‌خواست میزان شناخت من از روحیه و عواطف مادرش را بسنجد.
 
امروز در بازار مدینه، با دو زن مسافر از قبیله بنی‌کلاب ملاقات کردم. وقتی دانستند که من عروس فاطمه کلابیه‌ام، با خوشحالی مرا در آغوش گرفتند و بعد از پرسیدن حال و نشانی منزل او، اولین سؤالشان، مرا از فرط تعجب بر جا خشک کرد: هنوز هم شمشیر می‌بندد؟
 
- شمشیر؟! نه.
 
- پس برادرش درست می‌گفت که از بعد ازدواج، تغییر کرده.
 
- یعنی می‌گویید مادر همسرم جنگیدن می‌داند؟!
 
از حیرت، سادگی و نوع پرسشم به خنده افتادند. یکی از آنها به عذرخواهی از خنده بی‌اختیار و بی‌مقدمه‌شان، روی مرا بوسید و گفت: شما دختران شهر چه قدر ساده‌اید. قبیله ما - بنی‌کلاب - به جنگاوری و دلیری میان قبایل مشهور و معروف است و تقریباً تمام زنان قبیله نیز کمابیش با شمشیرزنی، تیراندازی و نیزه‌داری آشنایند. اما فاطمه از نسل «ملاعب الاسنه» (به بازی گیرنده نیزه‌ها) است و خانواده‌اش نه فقط در میان قبیله ما و کل اعراب، بلکه حتی در امپراتوری روم نیز معروف و مورد احترامند. فاطمه در شمشیرزنی و فنون جنگی به قدری ورزیده و آموزش دیده بود که حتی برادران و نزدیکانش تاب هماوردی و مقابله با او را نداشتند.
 
بعد در حالی که می‌خندید، ادامه داد: هیچ مردی جرأت و جسارت خواستگاری از او را نداشت. به خواستگاران جسور و نام‌آور سایر قبایل هم جواب رد می‌داد. وقتی ما و خانواده‌اش از او می‌پرسیدیم که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ می‌گفت: مردی نمی‌بینم. اگر مردی به خواستگاری‌ام بیاید، ازدواج می‌کنم.
 
من که انگار افسانه‌ای شیرین می‌شنیدم، گویی یکباره از یاد بردم که این، بخش ناشنیده‌ای است از زندگی مادر همسرم. لذا با بی‌تابی پرسیدم: خوب، بگویید آخر چه شد؟!
 
زن در حالی که از خنده ریسه می‌رفت، گفت: هیچ آن قدر منتظر ماند تا مویش همرنگ دندان‌هایش شد و ناکام از دنیا رفت! ... خوب، معلوم است که آخرش چه شد. وقتی عقیل به نمایندگی از طرف برادرش امیرالمؤمنین علی - که رحمت و درود خدا بر او - به خواستگاری فاطمه آمد، او از فرط شادمانی و رضایت، گریست و گفت: خدا را سپاس من به «مرد» راضی بودم ولی او «مرد مردان» را نصیب من کرد.
 
زن دیگر با خنده میان حرف دوستش پرید: چرا جریان خواستگاری معاویه را نمی‌گویی؟
 
- آخ آخ راست می‌گویی ... اما این یکی را حتماً خودش شنیده ... .
 
با تعجب و حیرت گفتم: خواستگاری معاویه؟! از ام‌البنین؟! شوخی می‌کنید؟!
 
- یعنی نشنیده‌ای؟ تو چه عروسی هستی دختر؟ لااقل حکایت «میسون» را که می‌دانی ... .
 
- «میسون»؟! نه ... چه حکایتی است؟
 
- پس از اول برایش تعریف کن خواهر گرچه، می‌ترسم اگر باد به گوش ام‌البنین برساند که ما قصه زندگی‌اش را برای عروس چشم  گوش بسته‌اش تعریف کرده‌ام، پوست از سرمان بکند.
 
- به چشم، می‌گویم راستش قبل از آن که عقیل به نیابت از امیرمؤمنان علی(ع) به خواستگاری فاطمه بیاید، معاویه هم کسی را به خواستگاری فرستاده بود. لابد می‌دانی که معاویه پس از رحلت پیامبر و آغاز حکمرانی خلفا، والی شام شد و با حیف و میل بیت‌المال و خرج کردن از کیسه مردم، رفته رفته برای خود امپراتوری خودمختار ایجاد کرد.
 
نه فقط الان که خود را امیر‌المؤمنین و خلیفه مسلمین می‌نامد و می‌داند، بلکه از همان آغاز ولایت بر شام، سعی داشت بهترین‌ها را برای خود دست‌چین کند؛ بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوهترین تجملات و تجهیزات و لابد بهترین زنان آوازه زیبایی و شجاعت فاطمه کلابیه، باعث شد که معاویه یکی از نزدیکان مغرورش را با مبالغی چشمگیر از جواهر آلات و  البسه و سایر هدایا به خواستگاری او بفرستد.
 
فرستاده معاویه بعد از آن که با تبختر و فخرفروشی، طبق‌های هدایا را پیش فاطمه و خانواده‌اش به چشم کشید، با حالتی تحقیرآمیز و غیرمؤدبانه، کنار هدایا یله داد و از گشاده‌دستی و بنده‌نوازی اربابش گفت و چنان که گویی از پاسخ مثبت فاطمه و خانواده‌اش خبر داشت، فرمان داد که: «دختر تا فردا صبح آراسته و آماده حرکت به شام باشد تعجیل کنید».
 
فاطمه با حجب و حیایی دخترانه به آرامی از پدرش پرسید: «پدر جان، آیا اجازه می‌دهید چند کلمه‌ای با فرستاده ارجمند والی بزرگ شام سخن بگویم؟»
 
پدر که آتش پنهان در زیر این لحن را می‌شناخت و از بی‌ادبی فرستاده نیز به شدت خشمگین بود، ظاهراً از فرستاده کسب اجازه کرد فرستاده با تفرعن سری جنباند که یعنی بگوید.
 
«حزام» به آتشفشان اجازه فوران داد: «بگو دخترم».
 
فاطمه گفت: «جناب فرستاده، آیا من از هم اکنون می‌توانم مطمئن باشم که همسر والی مقتدر شام، امیر معاویه بن ابوسفیان هستم؟»
 
فرستاده که تقریباً پشت به فاطمه و خانواده‌اش دراز کشیده بود، سر چرخاند و چنان که گویی بر آنان منت می‌گذارد، گفت: «بله، هستی».
 
لحن آرام و شرم‌آگین فاطمه به یکباره تغییر کرد و با لحنی قاطع، بر سر مرد فریاد زد: «پس درست بنشین مردک!»
 
فرستاده همچون کسی که به رعد و برق دچار شده باشد، به یکباره از جا جست و با چشمان گشاده از حیرت، مؤدب و دو زانو نشست.
 
فاطمه ادامه داد: «آیا اربابت به تو حد و ادب میهمان و حق و حرمت میزبان را نیاموخته؟ چگونه والی مقتدری است معاویه که به نوکرانش اجازه می‌دهد با خانواده همسرش جسور  بی‌ادب باشند؟ به خدا قسم اگر شومی خون میهمان و بیم غیرت‌ورزی عشیره نبود، این بی‌ادبی‌ات بی‌پاسخ نمی‌ماند.»
 
فرستاده معاویه که از ترس جان، در همان حالت نشسته، عقب عقب رفته بود، تقریباً به آستانه در رسیده بود و با دست کشیدن بر زمین، کفشهایش را می‌جست.
 
ام‌البنین دوباره غرید: «و اما این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌دلیل، مشکوک و اسراف‌آمیز اما اگر قیمت و بهای من است. به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته ... های! کجا می‌گریزی؟ بیا خر مهره‌هایت را هم ببر و حمایل شتر صاحبت کن!»
 
اما فرستاده معاویه این جملات را نشنید چون لحظاتی پیش از آن، پابرهنه از بیم جان گریخته بود و ساعتی بعد یکی از همسایگان، طبق‌های هدیه را به او رساند.
 
معاویه هم البته از پا ننشست. برای آن که ثابت کند می‌تواند از بنی کلاب زن بگیرد، این بار فرستاده‌اش را به خواستگاری «میسون» دختر «بجدل» فرستاد و او را به زنی گرفت. «میسون» سوگلی معاویه شد و «یزید» را برای او به دنیا آورد.
 
اما معاویه دست‌بردار نبود. یکی - دو سال بعد از آن ماجرا، یکی از صحابه معتبر پیامبر را واسطه خواستگاری از فاطمه کرد. فرستاده معاویه مشغول طرح مقدمات خواستگاری بود که عقیل از راه رسید. بعد از آن که عقیل، هدف از آمدنش را گفت و از فاطمه برای برادرش خواستگاری کرد، صحابی پیامبر که فرستاده معاویه بود نیز با شکفتگی و خوشحالی، خانواده حزام را به پذیرش خواست عقیل، تشویق و ترغیب کرد و وجوه افتراق و امتیاز پیشوایمان علی را به تفصیل برشمرد.
 
معاویه نیز پس از شنیدن این ماجرا، کاردش می‌زدی خونش نمی‌آمد، خلاصه این که حسرت ازدواج با فاطمه ام‌البنین بر دل معاویه ماند.
 
با این که دیروز با مادر همسرم ملاقات کرده بودم، با شنیدن روایت زندگی‌اش، مشتاق شدم تا به بهانه راهنمایی دوستان قدیمش، با آن دو همراه شوم و دوباره زیارتش کنم.
 
در می‌زنیم و پس از چند لحظه، در گشوده می‌شود. قامت رعنا و چهره معصوم و مهربان مادر همسرم، در چارچوب در ظاهر می‌شود با همان لبخند محجوب و آرامش‌بخش همیشگی.
 
من لبابه‌ام؛ خوشبخت‌ترین زن زمین، همسر عباس، عروس فاطمه کلابیه «ام‌البنین»، همسر علی امیر‌المؤمنین، کنیز مهربان کودکی‌ام، بالابلند بهشتی، سنگ صبور گره‌گشا، شیرزن، بانوی افسانه‌ای و ... زنی که هر روز کمتر می‌شناسمش ... .


توصیه استاد جاودان/ دعای آیت‌الله بهجت در سجده




به نقل از رجا نیوز:
توصیه استاد جاودان/ دعای آیت‌الله بهجت در سجده

 «تهران پرس»- گروه فرهنگی۰ آیت الله جاودان در درس اخلاق هفته قبل خود به طرح مباحثی كاربردی پرداختند كه می‌خوانیم:

 
 
صلوات
 
صلوات یک دعای مقبول است. اگر ما هم این دعا را انجام دهیم از ما هم قبول است. به گناهانمان نگاه نمی کنند. این دعا از ما هم قبول می شود. بنابراین هرچقدر در نمازمان صلوات بفرستیم، آن بخش از نمازمان قبول است. ما یک دوستی داشتیم که مرد بزرگی بود. آن زمانی که ایشان شهید شد، احتمالا سی و دو سه سالش بود. در هر صورت مرد بزرگی بود. من دعایش را که در جا مستجاب شده بود دیده بودم. همان زمان که دعا کرد در جا مستجاب شد. ایشان در قنوت نمازش همه اش صلوات می فرستاد. من از ایشان یاد گرفتم. هرچه در نمازتان بیشتر صلوات بفرستید، احتمال قبولی آن بخش از نمازتان بیشتر است.
 
 
دعای عافیت
 
زمانی که ما در خدمت حاج آقای حق شناس بودیم، ایشان در سجده آخر یا ولیَّ العافیَة نـَسئـَلـُکَ العافیَة... و با کم و زیادش مثلا:... وَ تـَمامَ العافیَة وَ دَوام العافیَة وَ الشّـُکرَ عَلی العافیَة عافیَة الدّین وَ الدّنیا وَ الآخِرَة را می خواندند. البته ایشان کمتر از این می خواندند. ما بعدها از این طرف و آن طرف ادامه اش را یاد گرفتیم و به آن اضافه کردیم و یک دعای مفصل شد. آدم باید حرف را از معلم یاد بگیرد. اما هرکس هم معلم نیست. به عنوان معلم هرجایی نروید. در هر صورت بعد ها در همان اوایلی که خدمت حاج آقای حق شناس بودیم ما به قم مشرف شدیم. اوائل برای نماز خدمت بزرگان دیگری می رفتیم که حالا اسم نمی برم. بعد ها مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله علیه را یافتیم. ایشان در سجده آخر یک دعایی می فرمودند که به نظرم آمد از این بهتر است. ایشان بعد از ذکر سجده صلوات می فرستادند و بعد می فرمودند: وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ وَ لا تـَفعَل بـِنا ما نـَحنُ أهلـُهُ یا أهلَ التـَّقوی وَ المَغفِرَة یا أرحَم الرّاحِمین به نظرم آمد که این دعا مهم تر است. معنایش را متوجه شدید؟ با ما آنطور که تو اهل هستی رفتار کن. با ما آنطور که ما اهلش هستیم رفتار نکن. آنطور که تو اهلش هستی حد ندارد. شما در آن دعا عافیت می خواستی. عافیت دین و دنیا و آخرت و... اینجا می گوید آنطور که تو اهلش هستی با ما رفتار کن. فوق عافیت همه چیز. این مهم است. انسان این دعا را بکند خوب است. با تمام دل دعا کند. ایشان تمام عمرش گفته بود وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ خیلی عظیم است. آن وقت که این دعا را کرده باشد، چه ثروتی هم در این عالم و هم در آن عالم به او می دهند؟ ما که نمی فهمیم. آن دنیا ممکن است بفهمیم. خب پس در سجده آخر تسبیح را می گوییم:سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان ربی الأعلی و بحمده. بعد صلوات و بعد این دعا وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ وَ لا تـَفعَل بـِنا ما نـَحنُ أهلـُهُ یا أهلَ التـَّقوی وَ المَغفِرَة یا أرحَم الرّاحِمین من انتهایش فقط یا أرحَم الرّاحِمین را می گویم.
 
 
دعا برای همه
 
در قنوت دو تا دستور هست که یکی از آنها این است. اللهم اغفِر لـَنا وَ ارحَمنا وَ عافِنا وَ اعفُ عَنـّا فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة إنـَّک عَلی کـُلِّ شَیءٍ قـَدیرٌ من با این قسمت اول و دومش کار دارم. اللهم اغفِر لـَنا وَ ارحَمنا این را بگویید. نه تنها برای خودتان برای تمام دوستان امیرالمومنین بگویید. مردم شهر ما خیلی گناه می کنند. خیلی. اصلا از حد گذشته است. هیچکس هم نیست برایشان دعا کند. دعای ما به درد نمی خورد اما خب حالا می شود این کار را کرد. مثلا روزی صد بار، دویست بار، هروقت می خواهد دعا کند، هروقت وقت کرد اللهم اغفِر لـَنا وَ ارحَمنا وَ عافِنا وَ اعفُ عَنـّا خیلی دعای خوبی است. خدایا ما را بیامرز. بر ما هم رحم کن. به ما عافیت بده. از ما درگذر. عَنـّا فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة إنـَّک عَلی کـُلِّ شَیءٍ قـَدیرٌ مهم این است که این دعا را برای عموم بکنید. یعنی برای خودت، برای پدر و مادرت، برای دوستانت، برای خویشانت، برای اساتیدت، برای همه ذوی الحقوقت، گذشتگانت، زنده هایت، مردم شهرت، مردم کشورت، بعد مردم عراق، بحرین، لبنان، فلسطین، هرجا که دوستان امیرالمومنین هستند و لایق هستند که این دعا را در موردشان انجام بدهیم. شاید بلاهایی که خدا برای این شهر مقرر کرده باشد با همین دعایی که شما دارید برای مردم شهرتان و کشورتان، برای مردم عراق و .. رفع شود. مدام به اینها فکر کردم و در ذهنم نظم داده ام تا بتوانم برای شما بگویم. فقط امیدوار نیستم. چند نفر عمل می کنید؟ خیلی ساده و راحت بود.
 
 
روایت خیلی ممتازی است که در گذشته هم خوانده ام. در کتاب اصول کافی یک فصل است. فرمودند: اِنَّ للهِ عَزَّوَجَلّ ضَنائِنَ یَضُنّ بـِهـِم عَن البَلاء اول معنای ضن را عرض کنم. ضن با ض یعنی بخل. یعنی خداوند یک کسانی دارد، یک چیزهایی دارد، یک آدم هایی دارد که نسبت به آنها بخل می ورزد. حرف بدی است؟ نه حرف خوبی است. یَضُنّ بـِهـِم عَن البَلاء اصلا نمی خواهد دست بلا به دامن آنها برسد. حالا عبارتش راعوض می کنم که روشن تر شوید. خدای متعال یک بندگان خاصی دارد. آنها را به طور اختصاصی قایم کرده است برای خودش. آن معنی هم آن وقت درست می شود. خدای متعال یک بندگانی دارد که آنها را برای خودش قایم کرده است. هم آن معنا درست است و هم این معنایی که عرض کردم. یَضُنّ بـِهـِم عَن البَلاء دور و اطراف آنها را بسته و دیوار کشیده و محافظ گذاشته که بلا به سراغشان نیاید. بلا در مورد ائمه یک معنای خاصی دارد. می گوییم خدا شما را از فتنه ها حفظ کرده است. فتنه یعنی امتحان. بلا هم به همان معناست. خدا یک بندگانی دارد که خودش آنها را به طور اختصاصی برای خودش قرار داده است و نمی گذارد دست حوادث روزگار به آنها برسد. دست حوادث به این آدم ها نمی رسد. حالا دانه دانه توضیح می دهد. فـَیُحییهـِم فی العافیة آنها را زنده می دارد. تمام عمر بر این می گذرد. هفتاد سال، هشتاد سال بر او می گذرد، همه در عافیت. به هیچ طرف از جانش بلا نمی رسد. معنای بلا این نیست که مثلا سر درد نمی گیرد. درونش درد نمی گیرد. پایش به زمین نمی خورد. معنایش اینها نیست. تمام عمرش در عافیت زندگی می کند. به قدری قیمتی است که حد ندارد. وَ یَرزُقهُم فِی العافِیةتمام مدت به آنها رزق می دهد. در عافیت. نان خشک می خورد ها. یک وقت هایی نان خشک هم گیرش نمی آید.
 
آن بزرگ آمده بود خانه. گفت حاج خانم این چراغ را بیاور مثلا یک دعایی بخوانم، یک مطالعه ای بکنم. حاج خانم گفت که آقا امروز نفت نداریم. گفت خب الحمدلله. پس شمع را بیاور. گفت آقا امروز هیچ چیز نداشتیم. نه گوشت داشتیم بپزیم و نه نان داشتیم که... بسیار شاد شد و بسیار خدا را شکر کرد که خانه ما تازه مانند خانه آل محمد صلی الله علیه و آله شده است. این آن وَ یَرزُقهُم فِی العافِیةاست. رزقشان می دهند. هرچه از گلویشان پایین می رود در عافیت می رود. حالا هنوز نرسیدیم. سوم می فرماید: وَ یُمیتـُهُم فی العافِیة آنها را می میراند. آخر دیگر مردن که عافیت ندارد. خدایی نکرده آدم سکته می کند. زیر ماشین می رود. یک بلایی سرش می آید که از دنیا می رود دیگر. بلا سرش می آید در عافیت. معلوم می شود این عافیت، عافیت معمول نیست. فرمود در عافیت زندگی می کند. در عافیت رزق می خورد. در عافیت می میرد. در عافیت یعنی در عافیت دینی. دینش هیچ عیب نمی کند. تمام مدت عمرش زندگی می کند. هفتاد سال، هشتاد سال. صد جور بلا هم برایش پیش می آید. مثلا حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نمی دانم چهار سال، هفت سال، چقدر زندان بودند. زنجیرش می کنند. اما در عافیت.
 
حضرت رضا علیه السلام به تخت سلطنت می نشیند، در عافیت است. حضرت حسین علیه السلام صد تا، دویست تا، چقدر تیر در بندش بود؟ همه اش عافیت بود. همه اش به عافیت بود. من یک ذره دندانم درد می گیرد، عافیت به هم می خورد. یعنی شک می کنم. اوقاتم تلخ می شود. آنها اینگونه نیستند. هرچه می گذرد و پیش می آید و هرچه اتفاق است در دنیا برایش به عافیت است. یعنی در واقع همه حوادث به نفعش می شود. همه حوادثی که در دوران عمرش پیش می آید، به نفعش می شود. یک چیزی که به ضررش باشد وجود ندارد. ببینید گفتند چه بندگانی؟ اِنَّ للهِ عَزَّوَجَلّ ضَنائِنَ یک بندگان خاصی دارد. اینها خاص الخاص هستند. در روایتی دیگر دارد: یغذوهم بـِنعمتِه لقمه می گذارد در دهانشان. نعمت خودش را می گذارد. باز همانگونه. نه اینکه نان خشک نمی خورد مثلا همیشه فلان غذا را می خورد. نه. نان خشک می خورد. وَ یَبعَثـهُم فی العافیة وقتی هم به قیامت می آید با عافیت می آید.
 
 
قیامت
 
آقا قیامت خیلی عظیم است. ما اصلا به حد فهم قیامت نرسیدیم. به حد فهم مرگ هم نرسیدیم. که اگر آدم به حد فهم مرگ برسد دیگر گناه دورش پر نمی زند. دیگر گناه دورش پر نمی زند. اگر آدم بفهمد مرگ یعنی چه. وَ یَبعَثـهُم فی العافیة وَ یَسکنُهُم الجَنَّة فِی العافیة آنها را در عافیت در بهشت ساکن می کند. همه اول و آخر عمرش می شود عافیت. اینها اختصاصی هستند. بندگان اختصاصی خدا. یک کسانی هستند که خدا از روز اول با آنها اینگونه برخورد می کند. از اول. از وقتی متولد شده. حضرت صدیقه طاهره وقتی متولد شدند چطور متولد شدند؟ در پاکی. طهارت. پاکی، طهارت. تمام عمر در پاکی و طهارت. مرگش در پاکی و طهارت. همه چیزش در پاکی و طهارت. اینها یک بندگانی هستند که معصومین درجه اعلایش هستند. من و شما می توانیم برویم و به اینها برسیم


داستان همسفری این دو برادر خواندنی است!

منصور در گردان عمار و عبدالرضا در واحد ادوات لشکر ۷ ولی‌عصر (عج) بود. آن دو در این روز‌ها از این که در کنار همدیگر و در جبهه اسلام، به خدمتی مشغول بودند، در پوست خود نمی‌گنجیدند و معمولا هر روز یا هر شب، عبدالرضا به برادر کوچکترش منصور سری می‌زد تا این که...

    دو برادر بودند، دو هم‌راز و ‌همراه. دو کبوتر که بال به بال نسیم، پرواز می‌کردند و جز کوی دیدار دوست، آن‌ها را قانع نمی‌کرد.

برادران شهید «عبدالرضا» و «منصور بصیری‌فر» از آن روز که از جام قرآن، سیراب شدند و از کوثر ایمان نوشیدند، عاشق گشتند. از آن روز‌ها که کودک بودند و همراه با پدر بزرگوارشان به مسجد محل می‌رفتند و با دست‌های کوچک خود دعا می‌کردند، سرمست بودند.

اما حکایت همسفری آن‌ها خواندنی است.
 
دلبسته هم بودند

از کودکی که با مسجد خدا و آیات سبز قرآن آشنا و در ترنم زیبای کتاب خدا، سرمست شدند، نور خدا در دل‌هایشان تابیده و عشق «حسین (ع)» در جانشان، جاری شده بود.
‌«عبدالرضا» که چند سالی از «منصور» بزرگ‌تر بود، چنان احترامی برای او قائل می‌شد که پدر و مادر را به تعجب وامی‌داشت.

چه بسا که بدون حضور او، بر سفره، لب به غذا نمی‌زد و دوری او را حتی برای مدتی کوتاه تحمل نداشت. اگر «منصور» را می‌دید که ناراحت و گرفته است، او را به کناری می‌برد و با کمال احترام و محبت، علت نگرانی‌اش را می‌پرسید و به درد دل منصور گوش می‌داد و تا نگرانی‌اش را برطرف نمی‌کرد، او را‌‌ رها نمی‌ساخت و «منصور» که می‌دانست «عبدالرضا» نه تنها برادر که دوستش است، به او احترام خاصی می‌گذاشت و هیچ گاه کاری نمی‌کرد که او را نگران و ناراحت سازد. چه بسا شب‌ها که در خلوت خانه، با هم راز دل می‌گفتند و چه روز‌ها که پرشور و پرشوق، به فعالیت در بسیج می‌پرداختند.

صندوق صدقات

برای نخستین بار و با پافشاری منصور به منزلشان رفتم. داخل اتاق که نشستم، چشمم به چند بسته پول دویست ریالی افتاد که در کنار یکی از کمد‌هایشان چیده شده بود. از منصور پرسیدم، چرا این پول‌ها را اینجا گذاشته‌ای و در بانک واریز نمی‌کنی؟ لبخندی زد و گفت: این پول‌ها حقوق جبههٔ برادرم عبدالرضاست. آن‌ها را گذاشته تا به صندوق صدقات کمیته امداد امام خمینی (ره) واریز کند.
‌آن روز به خلوص عبدالرضا بصیری‌فر بسیار غبطه خوردم.

دلتنگ برادر

پدر بزرگوار آن دو شهید می‌گفت: «وقتی شب منصور بیرون بود و عبدالرضا در منزل و ما می‌خواستیم بخوابیم، عبدالرضا چشم بر هم نمی‌گذاشت تا منصور به منزل می‌آمد و امکان نداشت که بی‌او لحظه‌ای بخوابد».

وقتی «عبدالرضا» در جبهه بود، «منصور» ـ که به علت سن کم، او را اعزام نمی‌کردند ـ همیشه در این اندیشه بود که ‌ای کاش با عبدالرضا بودم و اینقدر در شهر تنها نمی‌ماند. چه شب‌ها که در فکر عبدالرضا بود و دعا می‌کرد، زود برگردد تا تمام غم‌هایش را با دیدن عبدالرضا پایان دهد. چه روز‌ها که تنها در خانه می‌ماند و هر لحظه چشم انتظار بود که «عبدالرضا» با سبدی از لبخند و مهربانی برگردد. بعد از عملیات که عبدالرضا به خانه برمی‌گشت، اولین کسی که به استقبال او می‌شتافت و او را در آغوش می‌کشید «منصور» بود و لحظه دیدار آن دو برادر، چنان دیدنی و تکان دهنده بود که پدر و مادر را مبهوت می‌کرد و آن‌ها آرام آرام اشک شوق می‌ریختند.

شوق جبهه

بچه‌هایی که به جبهه می‌رفتند، چنان روحانی و نورانی می‌شدند که هر انسانی را به حیرت وامی‌داشت و «منصور» این گونه بود. او که خود معنویت جبهه را در جان و روح بچه‌های رزمنده به ویژه برادرش ـ عبدالرضا ـ به خوبی می‌دید، چندین بار به بسیج رفت تا نام خود را در کنار نام مردان بزرگ بنویسد و به جبهه فرستاده شود، ولی به علت کمی سن، او را ‌نام‌نویسی نمی‌کردند و او غمگین و گریان به خانه برمی‌گشت.

اما سرانجام هجدهم آذر ماه سال ۱۳۶۴ فرا رسید و او که شنیده بود، نیرو اعزام می‌شود، از راه هنرستان، در حالی که کتاب‌هایش را به همراه داشت، به آستانه متبرکه سبزقبا (محل اعزام نیرو) آمد. کتاب‌هایش را به یکی از همکلاسی‌هایش سپرد و گفت: «این‌ها را به خانه‌مان ببر و به پدر و مادرم بگو منصور رفت» و این نخستین بار بود که به جبهه می‌رفت و نیز آخرین بار.

شوق شهادت

یکی از بچه‌های گردان عمار می‌گوید: هیچ گاه گریه‌های نیمه شب منصور و صدای مناجاتش را فراموش نمی‌کنم. نیمه شب، چنان با سوز و التهاب دعا می‌خواند و از خدا «شهادت» را می‌طلبید که من شرمنده می‌شدم و به حال او غبطه می‌خوردم.

چند روز پیش از عملیات والفجر ۸، نزدیک ساعت ۱۰ شب بود که به سنگر منصور رفتم، ولی گفتند بیرون رفته است. پس از مدتی که به دنبال او گشتم، ناگهان صدای گریه‌ای شنیدم. به طرف صدا رفتم و دیدم که او در میان نخل‌ها نشسته و گریه می‌کند.

پرسیدم: «چه شده؟» کمی با او شوخی کردم تا شاید غم‌هایش را فراموش کند، ولی او همچنان می‌گریست. گفتم: «بگو چه شده؟ کسی از بچه‌ها آسیب دیده؟ اتفاقی افتاده؟!» در حالی که قطرات اشک صورتش را خیس کرده بود، گفت: «دلم می‌خواهد شهید شوم، اما در فکر مادرم هستم. چون از خانواده آن‌ها چند نفر شهید شده‌اند و می‌ترسم دیگر طاقت شهادت من را نداشته باشد، ولی به خدا قسم آن قدر دوست دارم شهید بشوم که حد ندارد‌».

در حالی که خود را در برابر او کوچک دیدم، ادامه داد: «ولی در هر صورت در این عملیات من شهید می‌شوم و خدا هم به مادرم طاقت خواهد داد‌». او را بلند کردم و در حالی که به طرف سنگر‌ها می‌آمدیم، به او دلداری دادم. آن شب حالت او خیلی عجیب و یقین کردم که می‌رود‌».

‌به امید شهادت

از همهٔ بچه‌های گردان، نوشته‌ای به یادگار در دفترچه مخصوصی داشتم، به جز از «منصور». چند ساعت پیش از آغاز عملیات «والفجر ۸» به طرفش رفتم و گفتم: برای من، در این دفترچه یک یادگاری بنویس. گفت: «ما لایق نیستیم که چیزی بنویسیم.»، ولی با اصرار فراوان من، دفترچه و خودکار را گرفت و رفت در گوشه‌ای و مشغول نوشتن شد، وقتی برگشت دیگر فرصتی برای خواندن یادگاری او نبود، چون فرمان حمله صادر شده بود. بعد‌ها که دفترچه‌ام را مرور می‌کردم، دیدم نوشته است:
‌«الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً (خدایا مرا به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویش وامگذار)».
الحقیر ـ منصور بصیری فر، به امید شهادت، دیدار ما در وادی عشق، ما را شفاعت کنید، ما را حلال کنید.

لحظه پرواز

عملیات والفجر هشت با رمز مقدس یا زهرا (س) به پیروزی رسید و پس از آن، عبدالرضا و منصور می‌خواستند برای چند روز به همراه بچه‌های گردان بلال به مرخصی بیایند. آن‌ها خود را به اتوبوسی که بچه‌های دزفول در آن بودند، ‌رساندند، اما هنوز خستگی عملیات از تنشان بیرون نرفته و چند دقیقه از نشستن آن‌ها بر صندلی اتوبوس نگذشته که ناگهان هواپیماهای دشمن، اتوبوس را بمباران می‌کنند.

منصور و عبدالرضا در کنار هم نشسته‌اند که ناگهان سر منصور بر زانوی عبدالرضا خم می‌شود و ‌آرام و لبخندزنان، به آسمان شهادت پر می‌کشد.

در این حادثه، عبدالرضا به شدت مجروح می‌شود و او را سوار آمبولانس می‌کنند. یکی از همراهان وی که در آمبولانس با او بوده، می‌گوید: عبدالرضا در حالی که به شدت مجروح شده بود و از نقاط متعدد بدنش خون جاری بود، دائماً می‌گفت خدایا مرا زنده مگذار. خدایا مرا به منصور برسان، خدایا مرا شهید کن.
عبدالرضا چند ساعت بعد در بیمارستانی در پشت جبهه، در حالی که لبخند می‌زد و ذکر خدا بر لب داشت، به برادر کوچکترش منصور پیوست.

بخشی از وصیتنامه شهید «عبدالرضا بصیری‌فر»:

«ملت مسلمان! در صحنه باشید و امام را یاری کیند تا محمد (ص) دانسته باشد که پیروانش حماسه آفریدند؛ تا علی (ع) بداند که شیعیانش قیامت به پا کردند؛ تا حسین (ع) بداند که خونش همچنان در رگ‌ها جاری است».

بخشی از وصیتنامه شهید «منصور بصیری‌فر»:

«دیگر زینت‌ها‌ی دنیا و مادیات نمی‌توانند مرا بفریبند، چرا که هم اکنون فهمیده‌ام که دنیا هیچ ارزشی ندارد و فقط محل گذر و امتحان پس دادن است. پس انشاءلله که همگی ما بتوانیم با موفقیت از این امتحان خارج شویم و فریب دنیا و زینت‌های ظاهری آن را نخوریم.
همیشه یاور انقلاب و اسلام باشید و شهدا را فراموش نکنید».


سرداری که سر به زیر شد


سرداری که سر به زیر شد+ عکس

لحظاتی داخل کانالی که ارتفاع آن به نیم متر نمی‌رسید و کف آن هم با بدن‌های مطهر شهیدان فرش شده بود آرام گرفتیم تا شاید قدری آتش سبک شود. اما یک اتفاق سرها را از کانال بالا آورد.

خبرگزاری فارس: سرداری که سر به زیر شد+ عکس

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شاید شما هم در گلزار شهدای بهشت زهرا این مرد را دیده باشید. او سرش همیشه پایین است و با وقار راه می‌رود.  به همه سلام می‌کند و تمام قطعات شهدا سرمی‌زند و همیشه چشمانش اشک بار است. اگر نسل امروز و دیروز او را نمی‌شناسند، تقصیری ندارند، ما مقصریم که او را به جامعه معرفی نکردیم. او یکی از قهرمانان روزهای مردانگی ملت است که از همرزمان شهیدش جا مانده است. او سرباز جانباز امام خمینی(ره)، حاج اسماعیل معروفی نام دارد.

 

سردار جانباز حاج اسماعیل معروفی / سال62

 

اسماعیل با سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان سر و سری داشت و همواره یار و همراه او بود. با حاج احمد در جبهه‌های غرب بود و با او بود که وارد جنگ در جنوب شد و تا احمد بود اسماعیل در کنار او بود. وقتی تیپ سیدالشهداء(ع) تاسیس شد و شهید حاج علی موحد دانش به عنوان فرمانده تیپ معرفی گردید، افرادی مثل شهید کاظم رستگار، سلمان طرقی، احمد ساربان نژاد، بهمن نجفی، حسن بهمنی، مرتضی زارع و... شالکله اولیه فرماندهان این تیپ را تشکیل دادند و اسماعیل هم در زمره علمداران این یگان بود.

او در عملیات‌های والفجر مقدمانی و یک در کنار شهید مرتضی زارع به عنوان فرماندهی گردان حضرت قاسم (ع) حضور داشت. شهید مرتضی زارع در عملیات والفجر2 به شهادت رسید و خادمی  گردان به اسماعیل سپرده شد.

اسماعیل معروفی، دلاوری و شجاعتش را در عملیات خیبر به رخ کشید. گردان حضرت قاسم (ع) اولین گردان تیپ بود که با دشمن درگیر شد و اسماعیل به همراه شهید حمزه دولابی میدان نبرد را اداره می‌کرد. گردان اسماعیل چندین بار بازسازی شد و دوباره به مصاف دشمن رفت. آنقدر فشار دشمن سنگین بود که حتی فرماندهان به جهت جو روانی حاکم بر صحنه نبرد برای تجدید روحیه به عقب می‌رفتند و مجددا به جزیره برمی‌گشتند. اما شاید به جرات به توان گفت در طول 25 روز درگیری نفس گیر تیپ سیدالشهداء(ع) در جزیره مجنون، اسماعیل جزء معدود فرماندهانی بود که عقب نرفت. اگر گردانش هم به عقب برای بازسازی رفته بود او در خط به یاری سایر فرماندهان می‌شتافت. روزهای سرنوشت ساز عملیات خیبر چهره اسماعیل دیدنی بود. کسی که قریب 20 روز نفس گیر را پشت سرگذاشته و پرپر شدن گلهایش را به آتش دشمن دیده و بعضا پیکرهای مطهرشان را به دوش کشیده و به پشت جبهه منتقل می‌کرد. با صلابت مثل کوه ایستاده بود. لباس غرق خون و سر و روی خاک آلوده و محاسن بلند و اضافه کنید جذبه مثال زدنیش جلب توجه می‌کرد.

ارتفاعات لری/ عملیات والفجر4سال62/ نفردوم از راست شهید حمزه دولابی، نفر چهارم اسماعیل معروفی

فرمان امام رسید که جزایر باید حفظ شود. ما تازه وارد خط شده بودیم که در محاصره انبوهی از تانک قرار گرفتیم. آنقدر تانک بود که روی پد شرقی جزیره مجنون سیاهی می‌زد. هر رزمنده‌ای که روی جاده می آمد در کسری از ثانیه با گلوله مستقیم تانک غیب می‌شد. آتش بازی دشمن زمین و زمان را به هم می دوخت. اصلا آتش دوشکا به حساب نمی آمد. هواپیماهای ملخ دار دشمن در ارتفاع پایین با کالیبر کنار دژ رو می‌زدند. هیچ جا امن نبود و هر لحظه زنده های جمع ما کمتر و کمتر می شد. فرماندهی در خط نبود که صحنه را مدیریت کند، یا شهید شده بود و یا ... هیچ آتش پشتیبانی از سمت ما وجود نداشت و ادواتی ها هم جرات شلیک نداشتن و حق هم داشتند که شلیک یک خمپاره مساوی بود با لو رفتن موضع و بالا رفتن تلفات، واقعا همه اش غربت و مظلومیت بود. دشمن همه چیز از ادوات نظامی داشت و ما اسلحه سنگین مان آرپی جی بود. لحظاتی داخل کانال و آن هم چه کانالی که ارتفاع آن به نیم متر نمی‌رسید و کف آن هم با بدن‌های مطهر شهیدان فرش شده بود آرام گرفتیم تا شاید قدری آتش سبک شود. تیر تراش تانک ها لب کانال را نشانه رفته بودند و صدای وز وز تیرها گوش خراش بود. دیگر بچه های شوخ هم ترمزها رو کشیده بودند. اما یک اتفاق سرها را از کانال بالا آورد و آن هم دویدن رزمنده ای بود که محاسن بلند و کلاه نخی بر سرداشت و روی جاده راست راست راه می‌رفت و فریاد میزد:

...ماشاءالله سرباز امام زمان...دشمن داره فرار میکنه...از جا بلند شوید...

همه ما متحیر بودیم با چه جراتی روی دژ راه میرود..آنچنان شور و شوقی با آمدنش آمد که همه از جا بلند شدند و عجیب تر این بود که با آمدنش ترس‌ها رفت و انگار نه انگار که گلوله و آتش دشمنی هست. آنقدر با هیبت بود که کسی سوال نکرد شما کی هستی که به ما دستور می‌دهی؟ او جلو افتاد و بچه ها هم که جان گرفته بودند به سمت تانک‌ها یورش بردند و در زمان کمی تانک‌ها و نفربرهای زرهی دشمن عقب نشینی کردند. بچه ها که در پشت دژ آرام گرفتند به هم می‌گفتند عجب آدم دلاوریه این برادر ریش بلنده اما نمی‌دونستند که این کیه؟ تا اینکه دقایقی گذشت و شهید حاج کاظم رستگار فرمانده تیپ سیدالشهداء(ع) که نگران پیشروی دشمن بود با موتور به محل درگیری رسید. موتور را روی دژ رها کرد و دوید کنار دژ و صدا زد: معروفی باریک الله، خسته نباشی.

 

آنجا تازه فهمیدیم نام این دلاور اسماعیل معروفی است.

این فرمانده دلاور و دلیر بارها و بارها در عملیات‌های مختلف تا مرز شهادت رفت اما انگار قرار بود بماند و حجتی از حجج خدا روی زمین باشد تا اینکه در تیرماه 65 و در عملیات کربلای یک در حالی‌که فرماندهی گردان عمار از  لشکر حضرت رسول(ص) را به عهده داشت و این گردان را برای حمله به دشمن بعثی هدایت می‌کرد از ناحیه سر و گردن مورد هدف قرار گرفت و به شدت مجروح شد. این دلاور مدت‌ها در کما به سر برد؛ خیلی از دوستانش گمان کردند اسماعیل به شهادت رسیده تا اینکه سیدالشهداء(ع) گوشه چشمی نشان داد و فرمانده ما از جا بلند شد و همه خوشحال شدند. اما اسماعیل به جهت شدت صدمات وارده به ناحیه گردن و سر سالهاست که قدرت تکلم ندارد و این مایه افسوس ماست که از روایت شهدا به زبان اسماعیل محرومیم ولی هر بار که او را در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) و چیذر می‌بینم همه خاطرات زنده می‌شود. جای این بیت شعر خالیست که گفت:

خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد خواست 

که ذره ذره تمام تو را شهید کند

 

سردار جانباز حاج اسماعیل معروفی/ سال91


جعبه سیگار و اسارت پنج عراقی


جعبه سیگار و اسارت پنج عراقی

یکی از رزمندگان در عملیات فتح المبین می‌گوید: هنوز از منطقه برنگشته بودم که چشمم افتاد به یک جعبه سیگار، روی سنگی کوچک، شک کردم. گفتم شاید تله‌ای، چیزی باشد. یک سنگ گرفتم دستم، پرت کردم طرفش.

خبرگزاری فارس: جعبه سیگار و اسارت پنج عراقی

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات فتح المبین در ساعت سی دقیقه بامداد روز دوشنبه 2 فروردین 1361 با رمز یا زهرا علیها السلام در جبهه جنوب منطقه غرب شوش و دزفول با وسعت حدود 2500 کیلومتر مربع انجام می‌شود.

این عملیات که با همکاری ارتش و سپاه انجام شد موفق بود و خاطرات فراوانی هم از آن به جای ماند. آنچه می‌خوانید خاطرات یکی از رزمندگان است از آن عملیات.

 

*شب سوم عملیات فتح‌المبین بود. صبح زود از خواب بیدار شدم. از سنگر زدم بیرون. یکی از بچه‌ها را دیدم که بیرون از سنگر ایستاده است. حدس زدم باید منتظر من باشد. مرا که دید، دوید طرفم. نگاهش می‌کردم. سلام کرد. جواب سلامش را دادم. گفت: «باید برویم مهمات بیاوریم.»

انگشت اشاره‌ام را بالا گرفتم و گفت: «الان می‌آیم. نمازم را هنوز نخوانده‌ام.»

رفتم پای تانکر آب. وضو گرفتم. به سرعت دویدم طرف سنگر. قرآن را گذاشتم روی جانماز. نمازم که تمام شد، چند آیه از قرآن را خواندم و استخاره کردم. خوب آمد.

زیاد با منطقه آشنا نبودم. باید از منطقه ابوشهاب و کوه‌های رملی مشتاق می‌رفتیم. راه دیگری را نمی‌شناختیم. دو پیت بنزین و آب گذاشتیم پشت ماشین و با چند تا نارنجک و اسلحه‌ راه افتادیم. هوای خنک و مطلوبی بود. باد ملایمی وزیدن گرفت. نمی‌توانستیم با سرعت برویم. ماشین روی سنگها و چاله‌ چوله‌ها مثل گهواره تلوتلو می‌خورد. در راه به یکی از بچه‌ها برخوردیم. کنارش ترمز کردم. گفتم: «شما منطقه عملیاتی را می‌شناسید؟»

گفت: «اگر با شما بیایم، منطقه را نشان می‌دهم.»

سوار شد. گفت: «باید از بیراهه برویم.»

ماشین تو رمل‌ها گیر کرد. چند نفر برای هل دادن پریدند پایین.

نزدیک ظهر برخوردیم به میدان مین. از ماشین پیاده شدیم. همه جا را گشتیم. راهی نیافتیم. نشستیم روی رمل‌ها. به دور و برم نگاه می‌کردم که متوجه طنابی روی رمل‌ها شدم. سر طناب را گرفتم و آرام آرام به جلو قدم برداشتم. نصف راه را که رفتم، فهمیدم آنجا را بچه‌ها با طناب علامتگذاری کرده‌اند. به سرعت رفتیم سوار ماشین شدیم و از آن محور رد شدیم. رسیدیم به دره‌ای که اطرافش کوه‌هایی بلند داشت. حدس زدم بچه‌ها باید تو منطقه، دشمن را دور زده باشند و در کوه‌های رقابیه محاصره‌اش کرده باشند. از کوه رفتیم بالا. رسیدیم به منطقه‌ای سرسبز و پر ازگل‌های لاله. جلوتر که رفتیم، به چند سنگر دشمن برخوردیم. به فاصله چند متر، بیرون سنگر، چند تا جنازه افتاده بود. فکر کردم بچه‌ها باید جلوتر باشند. به راهمان ادامه دادیم. از میان شیارهای رملی روبرو به طرفمان تیراندازی شد. به سرعت دور زدیم و از آن منطقه دور شدیم. رسیدیم کنار کوه‌های رقابیه. چند نفر سرباز را آنجا دیدیم. ایستادیم کنارشان. نفس تازه کردیم. ازشان پرسیدم: «مگر نیروهای جلویی خودی نیستند؟»

یکیشان آمد جلو، گفت: «نه. عراقی‌اند.»

دقیق جلو را نگاه کردم. یکی از خودروهای دشمن را که دیدم، متوجه شدم درست می‌گوید. همان اطراف متوجه سنگری شدم که بالایش آنتن و سیم‌های زیادی بود. به بچه‌ها گفتم: «شما همین جا باشید، من بروم بالای کوه ببینم چه خبر است!»

سنگر و کانال زیادی آنجا دیدم، پر از نیروهای عراقی و زاغه بزرگی که شاید ده کامیون مهمات داشت. علامتی گذاشتم آنجا تا بروم ماشین را بیاورم. هنوز برنگشته بودم که چشمم افتاد به یک جعبه سیگار، روی سنگی کوچک، شک کردم. گفتم شاید تله‌ای، چیزی باشد.

یک سنگ گرفتم دستم، پرت کردم طرفش. سرم را هم دزدیدم. خبری نشد. جعبه سیگار از روی سنگ افتاد پایین. نشسته رفتم طرفش. دست دراز کردم گرفتمش. دو بسته سیگار داخلش بود. راه افتادم طرف بچه‌ها. سر راهم جنازه‌ها را دقیق نگاه می‌کردم ببینم شاید از بچه‌های خودی هم باشند. حتی چند تا جنازه را پشت و رو کردم. بعد از کوه سرازیر شدم طرف ماشین. به همه جا و همه چیز نگاه می‌کردم. بعد از کوه سرازیر شدم طرف ماشین. به همه جا و همه چیز نگاه می‌کردم. این بار چشمم افتاد به چهار پنج تا جنازه، که کنار هم افتاده بودند زیر یک درخت. فکر کردم شاید بچه‌های تعاون یادشان رفته آنها را ببرند. رفتم طرفشان. شاید بیست متر با آنها فاصله داشتم که یکی‌شان از جایش بلند شد و نشست. خشکم زد. خواستم پناه بگیرم. جای امنی نیافتم. زبانم بند آمده بود. گفتم: «ایرانی هستی؟»

می‌دانستم عراقی است. هر پنج نفر بلند شدند و نشستند. اسلحه کلاش و سیمینوف دستشان بود. از ترس مثل بید می‌لرزیدند. اسلحه‌شان را انداختند و دستهایشان را گرفتند بالا. کمی به خودم آمدم. مدام فریاد می‌زدند: « الدخیل خمینی! الدخیل خمینی!»

یاد بسته‌های سیگار افتادم. با اشاره دست گفتم راه بیفتند. خلع سلاحشان کردم و راهشان انداختم عقب. یک

رفتم جلو ، می‌گفتند: «الدخیل خمینی!»

کنار ماشین که رسیدیم، یکی از بچه‌ها آمد جلو و گفت: «اینها را از کجا گرفتی؟»

«از آن بالا. زیر سایه درختی خوابیده بودند.»

«تو که اسلحه نداشتی؟»

بسته‌های سیگار را نشان دادم، گفتم: «با اینها گرفتمشان.»

بسته‌های سیگار را انداختم جلو پای عراقی‌ها. آنها یکه خوردند و رنگ باختند.


مصاحبه در بهشت


عکس/ مصاحبه در بهشت

تصویری که می‌بینید، متعلق است به دو شهید از لشکر 27 محمد رسول الله(ص)؛ شهدایی که به فاصله یک سال از یکدیگر به مقام شهادت رسیدند.

خبرگزاری فارس: عکس/ مصاحبه در بهشت

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از جهان نیوز، تصویری که می بینید، متعلق است به دو شهید از لشکر 27 محمد رسول الله(ص). شهید مرتضی عباسی در حال گفتگو با شهید حسین ثامنی است. محل تصویربرداری، پادگان دوکوهه است. این دو عزیز، به فاصله یک سال از هم،‌شربت شهادت نوشیدند.

به این اعتبار که بی شک در آن سال های خون و شرف، دوکوهه قطعه ای از بهشت بود، این مصاحبه در بهشت انجام شده است. امروز نیز پیکر پاک این دو در بهشت زهرای تهران و در فاصله ای نه چندان بعید از هم، آرام گرفته است و کیست که تردید داشته باشد این دو عزیز، امروز نیز در بهشتِ جاویدان الهی، از مصاحبت اولیاء و انبیاء و اصفیا محرومند. شادی روحشان صلوات.

 


شاه کلید» شیخ نخودکی برای خوشبختی



«شاه کلید» شیخ نخودکی برای خوشبختی

مرحوم آیت‌الله حسنعلی اصفهانی مشهور به «شیخ نخودکی» در طول 8 دهه عمر پربرکت خود کرامات بسیاری را رقم زد که مهم‌ترین آن‌ها تشرّف نزد امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) است. این کرامت‌ها در سایه انس با قرآن و خواندن نماز اول وقت حاصل شد.

به گزارش وبگاه بنیاد بین‌المللی امام رضا(ع) www.shamstoos.ir، در قدیم که شهر مشهد مقدس به گستردگی کنونی نبود،‌ روستای معروفی به نام «نخودک» کنار آن قرار داشت که شهرت خود را مرهون «شیخ حسنعلی اصفهانی» مشهور به شیخ نخودکی است.
 
این عارف، فقیه و فیلسوف بزرگ متولد سال 1241 در اصفهان است و از اساتید مشهور وی می‌توان میرزا جهانگیر خان قشقایی را نام برد. آیت‌الله نخودکی در مقطعی نیز با شهید مدرس هم‌حجره‌ای بوده است.
 
اما بیشترین شهرت شیخ نخودکی به دلیل کرامات اوست که از جمله آن‌ها می‌توان به تشرف نزد حضرت خضر نبی و امام رضا علیهما السلام اشاره کرد. وی همچنین دارای قدرت‌های ماورائی از جمله طی‌الارض، آگاهی از غیب، چشم برزخی،‌ دم مسیحایی و ... بود. او این قدرت‌های الهی را با تهجد، توکل، شب‌زنده‌داری، خواندن نماز اول وقت و انس با قرآن به دست آورده بود. مرحوم آیت‌الله کشمیری در این باره می‌گوید: مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح قرآن را ختم و به امام رضا(ع) هدیه می‌کرد تا به آن مقامات رسید.
 
از دیگر کرامات شیخ نخودکی این بود که زمان وفات خود را پیش‌بینی کرد و همان‌طور که وعده داده بود، در روز یکشنبه هفتم شهریور 1321 در سن هشتاد سالگی به جوار حق شتافت و طبق وصیتی که کرده بود،‌ در صحن عتیق روبروی ایوان طلا در حرم مطهر رضوی تدفین شد.
 
* نماز اول وقت «شاه کلید» است
 
مرحوم شیخ بر خواندن نمازهای روزانه در اول وقت تأکید بسیار داشت و این نخستین وصیت او به فرزند خویش بود. این عارف حقیقی می‌گفت: اگر آدمی یک اربعین به ریاضت پردازد، اما یک نماز صبح از او قضا شود، نتیجه آن اربعین، «هَبَاء مَّنثُورًا» خواهد شد. (اشاره به آیه 23 سوره فرقان و به معنای پراکنده‌شدن ذرات غبار در هوا)
 
جناب شیخ فرزندش را بر تهجد و نماز شب سفارش می‌کرد و می‌گفت: «بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری (فرزندان) ارجمند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.»
 
نقل است جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگی‌ام وجود دارد و سه کلید از شما می‌خواهم! قفل اول این است که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم، قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
 
 شیخ نخودکی فرمود: برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم هم نمازت را اول وقت بخوان!
 
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟!
 
شیخ نخودکی فرمود: نماز اول وقت «شاه کلید» است.


معرفی مفاخر و بزرگان شیعه


معرفی مفاخر و بزرگان شیعه/18
«مقدس اردبیلی»، عالمی که در قرن دهم با امام علی(ع) گفت‌وگو داشت

علامه مجلسی(ره) نویسنده کتاب بحار الانوار که یک قرن پس از «مقدس اردبیلی» زیسته است، درباره او می‌گوید: در قداست نفس و تقوا و زهد و فضل به مقام نهایی رسید و در میان عالمان متقدم و متأخر شخصیت بزرگی چون او را سراغ ندارم.

خبرگزاری فارس: «مقدس اردبیلی»، عالمی که در قرن دهم با امام علی(ع) گفت‌وگو داشت

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، در ادامه معرفی مفاخر و بزرگان شیعه، در این شماره به معرفی «مقدس اردبیلی» می‌‌‌‌پردازیم.

در شماره‌‌های پیشین «ابن‌فهد حلی»، «سیدبن طاووس»، «سید بحرالعلوم»، «شیخ مفید»، «شیخ صدوق»، «شیخ کلینی»، «علامه حلی»، «سید مرتضی»، «سید رضی»، «شیخ طوسی»، «امین الاسلام طبرسی»، «خواجه نصیر‌الدین طوسی»، «قطب‌الدین راوندی»، «محقق حلی»، «شهید اول»، «شهید ثانی» و «شیخ بهایی» معرفی شدند.

 

 

 

احمد بن محمد اردبیلى، معروف به «مقدس اردبیلى» و «محقق اردبیلی»، از علمای بزرگ اسلام و شیعه در قرن دهم هجری است که در ادامه به معرفی او می‌پردازیم.

ولادت و تحصیلات

وی در عصر صفویه و در شهر اردبیل دیده به جهان گشود. پس از کسب تحصیلات ابتدایی، به قصد تحصیلات عالیه، به نجف اشرف مهاجرت کرد و با بهره‌گیری از فضای علمی و معنوی نجف اشرف مجاورت آن خاک اقدس را پذیرفت.

وی همواره در جستجوی دانش بود و در طول عمر پربرکت خود از هیچ کوششی برای آموختن غفلت نمی‌کرد. هر جا که از وجود دانشمند و عالمی نشانی می‌یافت به خدمتش می‌شتافت و از علم و معرفت وی بهره می‌گرفت. به همین دلیل زمانی نیز برای استفاده از محضر فیلسوف و عالم وارسته جمال الدین محمود (از شاگردان فیلسوف نامی جمال الدین اسد دوانی) به شیراز مهاجرت کرد و مدتی نزد وی به تحصیل علوم عقلی مشغول گردید.

احمد بن محمد اردبیلی در بین توده مردم بـه مقدس اردبیلی، و در میان خواص و فقها به محقق و مدقق اردبیلی شهرت دارد و عامل این شهرت، وجود آن آثار وتالیفات و تحقیقات گرانقدری است که در زمینه فقه، کلام و عقاید از او به یادگار مانده است.

مقدس اردبیلی پس از شهید ثانی مرجعیت و ریاست تامه شیعه را در نجف بر عهده داشت.

وی با وجود شهرتی که در میان توده‌های مردم داشت، ولی با کمال تاسف منابع شـناخت این فقیه عالیقدر در میان کتاب‌ها و منابع تراجم و رجال بسیار محدود است. 

مقدس اردبیلی در گفتار بزرگان

وی از آن جمله عالمانی است که مورد تجلیل فراوان علما و فقها قرار گرفته است.

سید مصطفی تفرشی از معاصران محقق اردبیلی می نویسد: «امرش ‍ در جلالت و اطمینان و امانت مشهورتر از آن است که ذکر شود و بالاتر از آن است که عبارتی بتواند آن را وصف کند. او متکلمی فقیه و عظیم الشان و جلیل القدر و بلند منزلت و باورع ترین شخص زمانش و عابدترین و با تقواترین آنها بود.»

شیخ حر عاملی که خود از چهره‌ها و بزرگان دین و دانش است می‌نویسد: «احمد بن محمد اردبیلی عالمی فاضل، محققی عابد، مورد اطمینان و پارسا، عظیم الشان و جلیل القدر و معاصر شیخ بهایی بود»

علامه مجلسی می‌نویسد: «محقق اردبیلی در قداست نفس و تقوا و زهد و فضل به مقام نهایی رسید و در میان عالمان متقدم و متاخر شخصیت بزرگی چون او را سراغ ندارم ... کتب او دارای بالاترین مراتب دقت نظر و تحقیق است.»

شیخ عباس قمی می‌نویسد: «شیخ اجل عالم ربانی فقیه محقق صمدانی معروف به محقق اردبیلی ... در مراتب علم و فضل و عبادت و زهد و کرامت و وثاقت و تقوا و ورع و جلالت به درجه‌ای رسید که توصیف نشود و در قدس و تقوا به مرتبه‌ای رسید که به او مثل زده شود و به راستی اشعه انوار جمال و پرتو حسن آن عالم مفضال چنان تجلی کرده بر هیچ دیده پوشیده نیست»

شهید استاد مطهری می‌نویسد: «احمد بن محمد اردبیلى، معروف به مقدس اردبیلى. ضرب المثل زهد و تقواست و در عین حال از محققان فقهاى شیعه است. محقق اردبیلى در نجف سکنى گزید. معاصر صفویه است. گویند شاه عباس اصرار داشت که به اصفهان بیاید، حاضر نشد. شاه عباس خیلى مایل بود که مقدس اردبیلى خدمتى به او ارجاع کند تا اینکه اتفاق افتاد که شخصى به علت تقصیرى از ایران فرار کرد و در نجف از مقدس اردبیلى خواست که نزد شاه عباس شفاعت کند. مقدس نامه‌‏اى به شاه عباس نوشت به این مضمون: «بانى ملک عاریت عباس بداند: اگرچه این مرد اول ظالم بود، اکنون مظلوم مى‌‏نماید. چنانچه از تقصیر او بگذرى «شاید» که حق سبحانه از «پاره‌‏اى» تقصیرات تو بگذرد. بنده شاه ولایت، احمد اردبیلى.»

شاه عباس نوشت: «به عرض مى‌‏رساند: عباس خدماتى که فرموده بودید به جان منت داشته، به تقدیم رسانید. امید که این محب را از دعاى خیر فراموش نفرمایید. کلب آستان على، عباس.»

امتناع مقدس اردبیلى از آمدن به اصفهان سبب شد که حوزه نجف به عنوان مرکزى دیگر در مقابل حوزه اصفهان احیا شود، همچنانکه امتناع شهید ثانى و پسرش شیخ حسن صاحب معالم و دخترزاده‏‌اش سید محمد صاحب مدارک از مهاجرت از جبل عامل به ایران سبب شد که حوزه شام و جبل عامل همچنان ادامه یابد و منقرض نگردد. صاحب معالم و صاحب مدارک براى این که دچار محظور و رودربایستى براى توقف در ایران نشوند، از زیارت حضرت رضا علیه‌السلام که فوق العاده مشتاق آن بودند صرف نظر کردند.

این بنده فعلًا نمى‏‌داند که مقدس اردبیلى فقه را کجا و نزد چه کسى تحصیل کرده است. همین قدر مى‏دانیم که فقه را نزد شاگردان شهید ثانى تحصیل کرده است. پسر شهید ثانى (صاحب معالم) و نواده دخترى‌‏اش (صاحب مدارک) در نجف شاگرد او بودند. در کتاب زندگى جلال الدین دوانى مى‏نویسد که: «ملا احمد اردبیلى، مولانا عبد اللَّه شوشترى، مولانا عبد اللَّه یزدى، خواجه افضل الدین ترکه، میرفخرالدین هماکى، شاه ابومحمد شیرازى، مولانا میرزا جان و میرفتح شیرازى شاگردان خواجه جمال الدین محمود بوده‌‏اند و او شاگرد محقق جلال الدین دوانى بوده است.»

و ظاهراً تحصیل مقدس اردبیلى نزد خواجه جمال الدین محمود در رشته‏‌هاى معقول بوده نه منقول.»

شاگردان مقدس اردبیلی

شاگردان برجسته وی را چنین برشمرده‌اند:

1. شیخ حسن (متوفی 1011 ق .) فرزند شهید ثانی (مولف کتاب‌های معالم الاصول و المنتقی )

2. سید محمد (متوفی 1009) نوه دختری شهید ثانی، معروف به صاحب مدارک

3. میر فیض الله تفرشی

4. عنایت الله کوهپایه‌ای، ترتیب‌دهنده برخی از کتاب‌های رجالی

5. ملا عبدالله شوشتری (متوفی 1012)

تالیفات مقدس اردبیلی

فقیه بزرگوار محقق اردبیلی علاوه بر تدریس، کتابهای پرارجی نیز در موضاعات کلام، فقه، اصول، سیره اهل بیت علیهم‌السلام و عقاید تالیف کرد که از برخی ازآنها اثری در دست نیست.

فهرست قسمتی از این آثار عبارت اند از:

1. استیناس المعنویه (در علم کلام )

2. بحر المناقب

3. حاشیه بر شرح تجرید

4. رساله خراجیه

5. زبدة البیان فی آیات الاحکام

6. مقاله فی الامر بالشی (در علم اصول )

7. مناسک حج (فارسی )

8. مجمع الفایده و البرهان فی شرح ارشاد الاذهان

این کتاب یکی از مشهورترین و عمیق ترین دایرة المعارفهای فقه استدلالی و یکی از مصادر و منابع گران سنگ فقه جعفری است که همواره مورد توجه مجتهدان بوده است.

نادرستی انتساب کتاب حدیقة الشیعه به مقدس اردبیلی

برخی معتقدند که کتاب «حدیقة الشیعه» نوشته مقدس اردبیلی است اما واقعیت این است که انتساب این کتاب به مقدس، صحیح نیست.

کتاب حدیقة الشیعه، سال‌ها پس از مقدس اردبیلی تنظیم شده و با توجه به نگارش کتاب کاشف الحق، در سال 1058 در هند و سخنان محقق سبزواری (م 1090) و مبارزه جدی با صوفیه در 1060 به بعد توسط علما، نتیجه می‌گیریم که این کتاب در فاصله سالهای 1070 تا 1090 تنظیم شده و با تکثیر نسخه، به نام محقق اردبیلی شهرت یافته است. (یعنی کتاب حدیقة الشیعه، همان کاشف الحق اردستانی است که مطالبی به آن افزوده و در موارد اندکی از آن کاسته‌اند.)

انگیزه این که محقق اردبیلی را برای این جعل، برگزیدند موقعیت ویژه‌ای است که ایشان داشت و داستانها و حکایتهایی از پاکی و زهد آن مرد بزرگ در میان مردم منتشر شده بود تا به این وسیله برخی از روایات آن کتاب را اعتبار بخشند.

به هر حال، با توجه به ناسازگاری‌هایی که در «حدیقة الشیعه» وجود دارد، اشکالات و اشتباهاتی که در عبارات است و روایات ضعیف آن، نسبت دادن این کتاب به مقدس اردبیلی، نه تنها فضیلت برای آن عالم فرزانه نیست، بلکه ظلم به ایشان است.

سیره مقدس اردبیلی

مقدس اردبیلی بسیار متواضع بود و در مقابل شاگردانش خود را فوق العاده کوچک می‌شمرد و آنان را مورد تکریم و احترام فراوان قرار می‌داد.

اخلاص در کار تعلیم و تدریس نیز از خصلتهای بارز مقدس اردبیلی بوده است. ملا عبدالله شوشتری از شاگردان مقدس اردبیلی در مجلسی مساله ای را از استاد خویش پرسید. مقدس سوال او را پاسخ گفت. اما شاگرد به این پاسخ قانع نشد و بحث ادامه یافت. ناگهان مقدس سکوت کرد و پس از لحظه‌ای فرمود: این بحث بماند برای بعد، باید به کتاب مراجعه کنم! سپس از مجلس برخاست و به شاگرد فرمود تا همراه او به جایی دیگر بروند. پس از خروج از آن مجلس محقق اردبیلی پاسخی بسیار دقیق و عمیق بیان کرد به طوری که شاگرد قانع شد و شبهه‌ای برایش باقی نماند. شاگرد پرسید: آقا، چرا پاسخی به این نیکویی می‌دانستید و در همان مجلس بیان نفرمودید؟

محقق فرمود: آنجا چون در مجلس و در حضور جمعی از مردم بودیم احتمال داشت که قصدمان جدل و فخرفروشی و اظهار فضل بر یکدیگر باشد ولی اینجا این شبهه نیست زیرا تنها خدای متعال ناظر بحث و گفتگوی ماست.

کمک به محرومان نیز از خصوصیات پسندیده مقدس اردبیلی بوده است. در یکی از سالها قحطی و گرانی به اوج خود رسیده بود و فقر و گرسنگی بیداد می‌کرد محقق اردبیلی اندک آذوقه‌ای داشت که فقط کفاف قوت خانواده‌اش را می‌کرد اما او راضی نشد که خانواده‌اش غذا داشته باشند در حالی که افراد زیادی در جامعه محتاج و گرفتارند از این رو آن طعام را بین بیچارگان تقسیم کرد. همسرش از این عمل او برآشفت و گفت: در چنین سال قحطی آنچه طعام داشتیم به فقرا کمک کردی، اکنون باید فرزندان من دست گدایی به سوی دیگران دراز کنند؟

محقق پاسخی نداد و از منزل خارج شده، راه مسجد کوفه را در پیش گرفت. او تصمیم گرفته بود چند روزی را در مسجد اعتکاف کرده، به عبادت و راز و نیاز بپردازد. در دومین روز حضور او در مسجد مرد عربی مقداری گندم و آرد بر چارپایی بار کرده، به خانه محقق اردبیلی برد و به همسرش تحویل داد و گفت: صاحبخانه در مسجد اعتکاف کرده و این گندم و آرد را برای شما فرستاده است. چند روزی گذشت تا اینکه مقدس اردبیلی به خانه بازگشت. همسرش به او گفت: آرد و گندمی که فرستاده بودید خیلی مرغوب بود. محقق، بی‌خبر از همه جا، وقتی این سخن را شنید دریافت که این فضل و رحمتی از طرف خدا بوده است و خداوند را بر این بنده نوازی ستایش کرد.

کرامتی از مقدس اردبیلی

یکی از شاگردان و نزدیکان مقدس اردبیلی که فردی دانشمند و پارسا بود (میر فیض الله) می‌گوید:

من در مدرسه‌ای که حجره‌های آن در صحن مطهر امیرالمومنین علی علیه‌السلام قرار داشت، سکونت کرده به فرا گرفتن علم اشتغال داشتیم.

در یکی از شب‌های تاریک پس از آنکه از مطالعه فارغ شدم از حجره بیرون آمدم و به اطراف نگاه می‌کردم که ناگهان دیدم مردی با سرعت به طرف قبه مبارک می‌رود. با خود گفتم شاید این مرد دزدی است که می‌خواهد به حرم دستبرد بزند و قندیل‌های حرم مطهر را به یغما ببرد! به ناچار -طوری که او متوجه نشود- تعقیبش کردم، دیدم به طرف در حرم مبارک رفت و اندکی توقف کرد. بلافاصله قفل در گشوده شد و بر زمین افتاد و در باز شد و او وارد گردید و بعد در دوم و سوم نیز به همان صورت باز شد.

دیدم آن مرد به کنار مرقد مطهر مشرف شده، سلام عرض کرد و از جانب قبر مطهر پاسخ داده شد. متوجه شدم با امام علیه‌السلام درباره یکی از مسائل علمی گفتگو می‌کند. سپس از حرم خارج و به جانب مسجد کوفه رهسپار شد.

من هم پشت سر او به طوری که متوجه من نبود حرکت کردم (تا از اسرار او سر در آورم) وقتی به مسجد رسید به محراب مسجد نزدیک شد و باز شنیدم که با بزرگی درباره همان مساله علمی گفتگو می‌کند. پس از آنکه پاسخ خود را شنید از آنجا بیرون آمد. من هم در تعقیب او حرکت کردم. وقتی به دروازه شهر رسید، هوا روشن شده بود. پیش از آنکه از دروازه خارج شود با صدای بلند او را مورد خطاب قرار داده، گفتم: ای آقای ما، من از آغاز تا انجام کار همراه شما بودم، اینک بفرمایید آن دو بزرگ که با آنها درباره مسائل علمی صحبت می‌کردید چه کسانی بودند؟

مقدس وقتی این درخواست را شنید، پس از آنکه تعهدات لازم را گرفت که تا موقع حیاتش به کسی اطلاع ندهم، فرمود: ای فرزند من! بسیاری از اوقات مسائل مختلفی برای من گنگ و مبهم می‌ماند، پس در هنگام شب به مرقد مطهر امیرالمومنین علیه‌السلام می‌روم و مساله را برای حضرت مطرح و جوابش را دریافت می‌کنم. امشب نیز بر طبق معمول به حضور انور شرفیاب شدم و حضرت مرا به صاحب الزمان علیه‌السلام حواله کرد و فرمود: فرزندم مهدی (عج ) در مسجد کوفه است، به حضورش برس و پاسخ مسائل خود را از آن حضرت استدعا کن آن مردی که در مسجد کوفه دیدی حضرت مهدی (عج) بود.

مقدس اردبیلی و حضرت موسی (ع)

مقدس اردبیلی شبی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در خواب دید که حضرت موسی علیه‌السلام در خدمت آن بزرگوار نشسته است و مقدس نیز در آنجا حضور دارد. حضرت موسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله سوال کرد: این مرد کیست؟ پیامبر فرمود: از خودش سوال کن. حضرت موسی علیه‌السلام از مقدس پرسید: تو کیستی؟ مقدس جواب داد: من احمد پسر محمد از اهل اردبیل هستم و در فلان کوچه، فلان خانه منزل من است!

حضرت موسی علیه‌السلام تعجب کرد و گفت: من از اسم تو سؤال کردم این همه تفصیل برای چه بود؟ مقدس در جواب گفت: خداوند عالم وقتی از شما سؤال کرد که این چیست که در دست شما است، چرا آن قدر در پاسخ تفصیل دادید؟!

(اشاره به این دو آیه است: «وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَمُوسىَ‏ - قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَیهْا وَ أَهُشُّ بهِا عَلىَ‏ غَنَمِى وَ لىِ‏َ فِیهَا مَارِبُ أُخْرَى‏» (طه/17 و 18) اى موسى! آن چیست به دست راست تو؟ - گفت: این عصاى من است، بر آن تکیه مى‌‏کنم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‏‌تکانم، و نیازهاى دیگرى هم براى من در آن هست)

حضرت موسی علیه‌السلام به پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: راست گفتی که علمای امت من همانند انبیاء بنی‌اسرائیل هستند.

وفات مقدس اردبیلی

سرانجام ماه رجب سال 993 قمری فرا رسید. در این سال جسم آفتاب فقاهت که از شهر اردبیل درخشیده بود و در سراسر جهان تشیع پرتو افشانی نموده بود پس از عمری تلاش و کوشش خستگی ناپذیر در راه دین و شریعت جاودانی اسلام در نجف اشرف غروب کرد و روح مقدسش با آثار ارزشمندش همچنان پرتو افشان اسلام و تشیع است.

پیکر مطهر مقدس اردبیلی را شیعیان و دوستانش در حرم مطهر مولای متقیان حضرت علی علیه‌السلام به خاک سپردند تا همان گونه که در دنیا عاشق اهل بیت علیه‌السلام بود، در آخرت نیز همنشین آنها باشد.


ذکری برای رهایی از نگاه به نامحرم

ذکری برای رهایی از نگاه به نامحرم

به گزارش رجانیوز به نقل از جهان، جناب شیخ رجبعلی خیاط ذکر « یا خَیرَحَبیبٍ و مَحبوبٍ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِه» را بعد از دیدن نامحرم موثر و کارساز می دانستند و بارها این ذکر را به اطرافیان توصیه می کردند تا از وسوسه شیطان در امان باشند، می گفتند:


«چشمت به نامحرم می افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی! پس اگر خوشت آمد فورا چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: یا خیر حبیب... ؛ یعنی خدایا من تو را می خواهم، اینها چیه، این ها دوست داشتنی نیستند ، هر چه نپاید، دلبستگی نشاید...»





علی رضا داوری


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حدیث


اوقات شرعی