تبلیغات
بورس

اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : علی رضا داوری پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:01 ب.ظ  •   

اللّهمَّ عجّل لولیک الفَرج


آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:06 ب.ظ

فاتحان خرمشهر

نویسنده : علی رضا داوری سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 02:56 ب.ظ  •   

فاتحان خرمشهر؛
در پایان سخنانش، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن ‌مانده. خدایا! اگر بنا بر این است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!
کد خبر: ۴۰۱۷۸۱
تاریخ انتشار: ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۱۴:۲۱ - 20 May 2014
برادرها، امروز صف باشرف از بی‌شرف مشخص می‌شود!«حاج احمد متوسلیان» پیش از مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس رو به یارانش کرد و گفت: برادران! ما قصد داریم تا چند روز دیگر خرمشهر را آزاد کنیم. الان وضع ما عین زمان امام حسین ـ علیه‌السلام ـ است. روز عاشوراست! بگذارید حقیقت ماجرا را بگویم. ما الان دیگر نیروی تازه نفس نداریم. کل قوای ما در این زمان، فقط همین شما‌ها هستید و دشمن هم از این مسأله اطلاع ندارد. در مرحله بعدی عملیات می‌خواهیم با ‌شما خرمشهر را آزاد کنیم.

مطمئن باشید اگر الان نتوانیم این کار را انجام بدهیم، هیچ وقت دیگر موفق به انجام آن نخواهیم شد. بسیجی‌ها! شما که می‌گویید اگر ما در روز عاشورا بودیم به امام حسین ـ علیه السلام ـ و سپاه او کمک می‌کردیم، بدانید، امروز روز عاشوراست. من به شما که با این حالت در منطقه مانده‌اید، حجتی ندارم. می‌دانم تعداد زیادی از دوستان شما شهید شده‌اند. می‌دانم بیش از بیست روز است دارید یک نفس و بی‌امان در منطقه می‌جنگید و خسته‌اید و شاید در خودتان توان ادامه رزم سراغ ندارید، ولی از شما خواهش می‌کنم تا جان در بدن دارید، بمانید تا ‌شاید بتوانیم به لطف خدا در این مرحله خرمشهر را آزاد کنیم.‌

وی در پایان سخنانش ‌و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن ‌مانده. خدایا! اگر بنا بر این است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!

مسلماً اگر فرماندهی قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عملیات بیت المقدس روی جاده اهواز ـ خرمشهر حاج احمد نبود عملیات به مشکلات زیادی برخورد می‌کرد.

حاج احمد به رغم جراحت وخیمی که از ناحیه پا داشت، حاضر به ترک میدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهای مستحکم و میادین متعدد مین، نیرو‌هایش را گذراند و در ‌‌نهایت ساعت ۱۱ صبح ‌سوم خردادماه سال ۱۳۶۱ رزم‌آوران تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص) با جلوداری سردار حاج احمد متوسلیان در کنار سایر یگان‌های سپاه به خاک مطهر خرمشهر قدم نهادند.

حاج احمد در عصر‌‌ همان روز طی سخنان کوتاهی خطاب به دریادلان بسیجی در برابر مسجد جامع خرمشهر چنین گفت: «همه عزیزان ما که تا امروز در خوزستان غوطه ور شده و به شهادت رسیده‌اند برای حفظ اسلام عزیزند. هر چند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شکر که بالاخره توانستیم امروز با آزادی خرمشهر قلب اماممان را شاد کنیم».

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخشی از رشادت‌های رزمندگان تیپ ۲۷ محمد رسول‏اللَّه‏ (ص) به فرماندهی حاج احمد متوسلیان است که در عملیات بیت المقدس توانستند با چنگ و دندان جاده اهواز ـ خرمشهر را تثبیت کنند.

موجی از اشک و خون در فراق وزوایی

نزدیک اذان صبح روز دهم اردیبهشت، حاج احمد به محسن وزوایى دستور داد تا شش گردان نیروهاى تحت امر محور خود ـ محور عملیاتى محرّم ـ را روانه غرب کارون نماید.

به فرمان وزوایى، گردان‏‌هاى «مالک اشتر»، «ابوذر غفارى»، «حبیب بن مظاهر»، «سلمان فارسى»، «میثم تمار» و «مقداد»، به سوى جاده «اهواز ـ خرمشهر» به حرکت درآمدند.

نبرد، لحظه به لحظه شدت بیشترى می‌‏یافت و مقاومت سرسختانه دشمن نیز همچنان ادامه داشت. کار آنچنان سخت شده بود که ‌حاج احمد سرانجام مجبور شد محسن وزوایى علمدار رشید خود را براى حل معضلات «گردان میثم»، که نیروهاى آن در حاشیه غربى جاده آسفالت اهواز ـ خرمشهر از همه سو زیر آتش شدید دشمن قرار گرفته بودند به آن منطقه بفرستد.

در قرارگاه فرعى نصر ۲، حاج احمد به شدت نگران وضعیت گردان‌‏هاى تحت امر محور عملیاتى محرم به فرماندهى محسن وزوایى بود، به ویژه وضعیت گردان‌‏هاى «مقداد» و «میثم» از هر حیث وخیم بود.

با روشن شدن هوا، اوضاع منطقه بسیار خطرناک‏‌تر از ساعات اولیه حمله شد، زیرا هواپیماهاى دشمن به محض سر زدن سپیده، بر فراز منطقه غرب کارون و سرپل تصرف شده توسط تیپ ۲۷ محمد رسول‏اللَّه‏ (ص) به پرواز درآمده و نیروهاى در حال تردد این تیپ را بی‌‏وقفه بمباران می‌‏کردند. شدت بمباران هوایى مواضع تیپ ۲۷ محمد رسول‏اللَّه‏ (ص) توسط میگ‌هاى عراقى، به هیچ روى ‌توصیف‌شدنی نیست.

از سوى دیگر، پاتک‌‏هاى سنگین لشکرهاى مجهز زرهى و مکانیزه دشمن نیز، مزید بر علت شده بودند. هر چه هوا روشن‏‌تر می‌‏شد، دشمن بر شدت و سنگینى حجم پاتک‌‏هاى خود مى‌افزود. وضعیت آنقدر دشوار شده بود که بعد‌ها، در یکى از «جنگ نوشته»‌‌هاى سپاه، در توصیف آن از جمله آوردند‌: «... زیر فشار پاتک‏‌ها و آن آتش حجیم دشمن، اگر زمین دهان باز مى‏کرد، بچه‏‌ها در آن فرو می‌‏رفتند، ولى احدى به فکر عقب‌‏نشینى نبود».

تا آن ساعت تمام ثقل نبرد بر محور عملیاتى تیپ ۲۷ محمد رسول‏اللَّه (ص) قرار گرفته بود و تمامى فشار «روحى ـ عصبى» خُردکننده مسئولیت مدیریت و فرماندهى چنین نبرد سهمناکى، بر گرده حاج احمد سنگینى مى‏کرد.

حوالى ساعت ۳۰: ۹ دقیقه صبح، در کنار جاده اهواز ـ خرمشهر، سردار رشید اسلام محسن وزوایى همچنان براى رهایى «گردان میثم» از زیر چتر آتش دشمن در تلاش بود ‌با انفجار گلوله توپى در کنار او...

«... دیدیم عباس شعف، فرمانده «گردان میثم» می‌‏خواهد با حاج احمد صحبت کند. حاج همت گفت: حاج احمد سرش شلوغ است، کارت را به من بگو... شعف گفت: نه! باید مطلب را به خود حاجى منتقل کنم. همین موقع حاج‌‏احمد گوشى بی‌‏سیم را از همت گرفت... صداى شعف را شنیدیم که گفت: حاج‏آقا!... آتش سنگین... آقا محسن... صداى گریه‌‏اش بلند شد و دیگر نتوانست حرف بزند. دیدیم توى صورت سبزه حاج‏‌احمد، موجى از خون دویده. گوشى بى‏سیم را توى مشت خودش فشرد. چشم‌‏هاى حاجى به اشک نشستند. یک نفس عمیقى کشید و زیر لب گفت: محسن... خوشا به سعادتت!

بعد هم دستور داد جسد شهید وزوایى را، طورى که باعث جلب نظر و خداى ناکرده تضعیف روحیه نیروهاى حاضر در خط نشود، سریع به عقب منتقل کنند».

با شرف‌‏‌هایش بیایند بالاى خاکریز!

دیگر براى حاج احمد جاى درنگ بیش از این ‌نمانده بود. بی‌درنگ تفنگش را برداشت، با سرقدم‌‏هایى شتابناک از قرارگاه فرعى نصر ۲ خارج شد و سوار بر یک موتور تریل، به سرعت راه خط مقدم میدان نبرد را در پیش گرفت.

‌«... صبح روز اول عملیات، حوالى ساعت ۱۰ صبح، دیدم که حاج احمد با موتور تریل آمد توى خط. آن‏قدر گرد و غبار روى صورت و لباس حاجى نشسته بود که شاید اگر آدم دقیق نمی‌‏شد، در نظر اول نمی‌‏توانست او را بجا بیاورد. به محض ورود به خط، حاج احمد بلافاصله دست به کار برنامه‏ریزى، براى دفع پاتک‏‌هاى سنگین عراق شد‌».

ساعت ۳۰: ۱۲ دقیقه ظهر، شدت درگیرى دو طرف به اوج خود رسید. در غرب کارون، زمین و زمان به لرزه درآمده بود. ارتش عراق با اجراى یک رشته پاتک سنگین، ریختن آتش پرحجم توپخانه و به میدان کشاندن انبوهى از نیروهاى پیاده، کماندویى و لشکرهاى تانک خود، براى در هم کوبیدن مواضع تیپ ۲۷ محمد رسول‌‏اللَّه‏ (ص) تلاش سرسختانه‌‏اى به خرج داد. نبردى نابرابر، میان تن‏‌هاى پاک بسیجیان سبک اسلحه تیپ ۲۷ با انبوه ارابه‌‏هاى پولادینى که جواب هر گلوله تفنگ را با شلیک تیر مستقیم مى‏دادند.

در «قرارگاه مرکزى کربلا»، فرماندهان عالى رتبه سپاه و ارتش آن چنان نگران فرجام این رویارویى نابرابر بودند که در ‌‌نهایت سردار شهید «حسن باقرى»، سردار «رحیم صفوى» و تیمسار «حسین حسنى سعدى» را برای نظارت مستقیم بر وضعیت منطقه و تحولات، روانه غرب کارون نمودند. نزدیک ساعت ۲ بعدازظهر بود که‌ «... عراقى‏‌ها با تانک‏‌هایشان روى جاده اهواز ـ خرمشهر آمدند. آن‌ها از دو طرف زاویه، از چپ و راست به طرف خط تیپ ۲۷ آمده بودند تا خاکریز را قطع کنند و کار ما را یکسره کنند. اینجا بود که دیگر حاج احمد خودش تفنگ کلاشینکف به دست گرفت، آمد و روى خاکریز جاده اهواز ـ خرمشهر مستقر شد و شروع به تیراندازى کرد. همین‏طور بالاى خاکریز ایستاده بود و در حالى که احدى جرأت نمی‌‏کرد سرش را از خاکریز بالا بیاورد، حاجى پشت سر هم رگبار گلوله را به سمت تانک‌‏هاى دشمن مى‌فرستاد. اصلاً انگار نه انگار که حدود ۱۴۰ دستگاه تانک دارند، به طور همزمان خط ما را مى‏کوبند و جلو مى‏آیند، بى‏پروا و یک روند شلیک می‌‏کرد و فقط موقعى درنگ می‌‏کرد که مى‌خواست خشاب چهل‌‏تایى کلاشینکف را عوض کند. بچه‏‌ها بُهت زده، یک لحظه به آتش و حرکت تانک‏هاى دشمن خیره مى‏شدند و لحظه‌‏اى بعد به احمد که ایستاده بر روى خاکریز رگبار در پى رگبار به سمت تانک‏‌ها شلیک می‌‏کرد و فریاد می‌‏کشید: برادر‌ها! امروز صف باشرف از بی‌شرف مشخص می‌‏شود!... با شرف‏‌هایش بیایند بالاى خاکریز!».

‌«... بچه‏‌ها وقتى حاج احمد را در آن وضعیت دیدند، به شدت منقلب شدند و به هیجان آمدند. دیگر نتوانستند خودشان را نگه‏ دارند و همین انقلاب روحى، باعث شد یکى، دو هجوم کوبنده به طرف تانک‏هاى عراقى داشته باشند تا به هر ترتیب که شده، نگذارند خاکریز و جاده اهواز ـ خرمشهر سقوط کند... سرانجام با تاریک شدن تدریجى هوا، آن یگان‌‏هاى مأمور به پوشش دادن جناحین چپ و راست تیپ ۲۷ که عقب بودند، جلو آمدند و خودشان را به جاده چسباندند و خط ترمیم شد».

حاج احمد اشک می‌ریخت و از آن‌ها عذرخواهی می‌کرد!
 
این درگیرى افزون بر آنکه مجالى فراهم آورد تا صلابت ذاتى حاج احمد در مقابله با دشمن متجلى شود، باعث شد ‌یک بار دیگر، رزم‌‏آوران جلوه‌‏اى از جلوه‌‏هاى روح دریایى و سراپا رأفت حاج‌ ‏احمد را نیز‌ به عینه ببینند.

یکى از سرداران سپاه اسلام که در آن‌ لحظات صعب پابه‌‏پاى حاج‏احمد در خط بوده است، خاطره زیبایى را از این مصاف روایت می‌‏کند: «... به خاطر وضع خیلى حساس خط ما در آن روز، حاج احمد در اوج درگیرى، به چند نفر از بچه‏‌ها پرخاش کرد و سرشان داد کشید. عکس‏العملى که شاید حتى یک فرمانده گردان هم در چنان موقعیتى از خودش نشان مى‏داد. خلاصه، آن برادر‌ها مقدارى ناراحت شده بودند. البته همه می‌‏دانستیم حاجى مقصر نیست. از سر شب تا آن ساعت فشار فوق‏‌العاده زیادى را تحمل کرده بود و خب، این بود که موقع دفع پاتک‌‏هاى عراق، سر بعضى‏‌ها داد کشید... اما نکته ظریف ماجرا اینجاست که به خاطر آن رقت قلب، رأفت و عشقى که به بچه‏‌هاى بسیجى داشت، فرداى‌‌ همان روز، خودم دیدم که آمد کنار خاکریز جاده اهواز ـ خرمشهر یکى، یکى آن بچه‏‌ها را در آغوش گرفت و روى آن‌ها را بوسید. حاج احمد به قدرى منقلب شده بود که بب‌‏اختیار اشک می‌‏ریخت، دست و صورت بچه‏‌ها را می‌‏بوسید و از آن‌ها عذرخواهى می‌‏کرد‌».

قافله خط‌شکنان تیپ ۲۷ محمد رسول‏اللَّه‏ (ص) که از جمعه دهم اردیبهشت ۶۱ بسان گردبادى آتشناک از ساحل شرقى کارون به حرکت درآمده، از ساحل غرب کارون گذشته و خود را به جاده استراتژیک اهواز ـ خرمشهر رسانده بود، پس از گذشت هجده ساعت نبرد عاشورایى، سرانجام در ساعت ۳۰: ۴ دقیقه عصر جمعه دهم اردیبهشت، آخرین پاتکِ سنگین قواى زرهى ـ مکانیزه دشمن را دفع و به یمن کفایت و کیاست مؤمنانه قافله سالار رشید خود حاج احمد، سر پل به دست آمده در غرب رودخانه کارون را با اقتدار تمام حفظ و تثبیت کرد.

آخرین ویرایش: سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 02:56 ب.ظ

عکس منتشر نشده از نابغه اطلاعات عملیات دفاع مقدس + عکس

نویسنده : علی رضا داوری شنبه 6 اردیبهشت 1393 05:07 ب.ظ  •   

عکس منتشر نشده از نابغه اطلاعات عملیات دفاع مقدس + عکس
به گزارشگروه وبگردی باشگاه خبرنگاران،حسن باقری (۵ اسفند ۱۳۳۴، تهران - ۹ بهمن ۱۳۶۱، فکه) با نام واقعی غلامحسین افشردی معروف به سقّای بسیجیان، جوان‌ترین فرماندهِ ایران در دوران دفاع مقدس بود. وی به‌عنوان فرماندهِ قرارگاه‌های نصر و کربلا نقش مهمی در موفّقیّت رزمندگان اسلام در عملیات‌های فتح‌المبین و رمضان و هم‌چنین بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر داشت.وی در هنگام به شهادت رسیدن، سِمت قائم‌مقامی فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت.



آخرین ویرایش: - -

به مناسبت تولد جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

نویسنده : علی رضا داوری شنبه 16 فروردین 1393 05:09 ق.ظ  •   

به مناسبت تولد جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

خاطره یک ضدانقلاب از حاج احمد+فایل صوتی

به مناسبت ۱۵ فروردین‌ماه، سالروز ولادت حاج احمد متوسلیان فایل صوتی خاطره شنیدنی از این جاویدالاثر کشورمان منتشر شده است.

خبرگزاری فارس: خاطره یک ضدانقلاب از حاج احمد+فایل صوتی

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت ره به ری، به مناسبت 15 فروردین ماه سالروز ولادت حاج احمد متوسلیان فایل صوتی خاطره ای جذاب و شنیدنی از این رزمنده جاویدالاثر را منتشر کرد.

در ادامه بخشی کوتاه از این فایل صوتی را به صورت متن مشاهده می کنید .

حاج سعید قاسمی: حدودا دو سال پیش بود که برای حضور در کنگره شهدای مریوران رفته بودم ، درب سالن را که باز کردم ، دیدم جلوی سالن جا باز کردند برای مسئولین والا مقام و انتهای سالن رو اختصاص دادند به کردها و همرزمان احمد.

بوی چنین تعفنی که به مشامم رسید، سالن رو ترک کردم و بین مردم رفتم ، ببینم مردم چه می گویند.

دیدم یه چایی فروشی بود، گفت: شما امده اید برای کنگره؟ من یک خاطره از "برادر احمد دارم".

گفت: روزی که اینها (احمد متوسلیان) امدند داخل شهر، درگیری پیش امد بین آنها و همسایه ما و کتکی خورد همسایه ما از نیروهای "برادر احمد " و من تصمیم گرفتم برم فرمانده انها (برادر احمد) را پیدا کنم  و خودم با او سخن بگویم و بگویم : شماها آدم های بی مرامی هستید ، همه شما دروغ گویید و ...

صبح که رفتم داخل مرکز سپاه ، گفتم با فلانی ( متوسلیان) کار دارم ،کسی که جلو درب بود گفت : خودم هستم .

گفتم : عرضی دارم. من را به داخل اتاق راهنمایی کرد.

داستان را برای "برادر احمد" گفتم ، صدا زد پاسداری که سیلی محکم به گوش همسایه ما زده بود را اوردند .

احمد به پاسدارش گفت: موضوع را تعریف کن.

یه قرآنی روی میز بود، قرآن را بلند کرد و گفت: به قرآن قسمتان می دهم ، کسی دروغ نگوید.

من قصه را تعریف کردم، به پاسدارش گفت : شما تایید می کنی که چنین اتفاقی افتاده ؟

پاسدارش گفت: بله من سیلی زدم . همان جا حاج احمد دستور داد نیرویش را 48 ساعت به زندان انداختند ، همان جا بود که ایمان اوردم اینها (برادر احمد و یارانش) منجی ما هستند.

 

نسخه چاپی
به مناسبت تولد جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان
خاطره یک ضدانقلاب از حاج احمد+فایل صوتی

به مناسبت ۱۵ فروردین‌ماه، سالروز ولادت حاج احمد متوسلیان فایل صوتی خاطره شنیدنی از این جاویدالاثر کشورمان منتشر شده است.

خبرگزاری فارس: خاطره یک ضدانقلاب از حاج احمد+فایل صوتی

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت ره به ری، به مناسبت 15 فروردین ماه سالروز ولادت حاج احمد متوسلیان فایل صوتی خاطره ای جذاب و شنیدنی از این رزمنده جاویدالاثر را منتشر کرد.

در ادامه بخشی کوتاه از این فایل صوتی را به صورت متن مشاهده می کنید .

حاج سعید قاسمی: حدودا دو سال پیش بود که برای حضور در کنگره شهدای مریوران رفته بودم ، درب سالن را که باز کردم ، دیدم جلوی سالن جا باز کردند برای مسئولین والا مقام و انتهای سالن رو اختصاص دادند به کردها و همرزمان احمد.

بوی چنین تعفنی که به مشامم رسید، سالن رو ترک کردم و بین مردم رفتم ، ببینم مردم چه می گویند.

دیدم یه چایی فروشی بود، گفت: شما امده اید برای کنگره؟ من یک خاطره از "برادر احمد دارم".

گفت: روزی که اینها (احمد متوسلیان) امدند داخل شهر، درگیری پیش امد بین آنها و همسایه ما و کتکی خورد همسایه ما از نیروهای "برادر احمد " و من تصمیم گرفتم برم فرمانده انها (برادر احمد) را پیدا کنم  و خودم با او سخن بگویم و بگویم : شماها آدم های بی مرامی هستید ، همه شما دروغ گویید و ...

صبح که رفتم داخل مرکز سپاه ، گفتم با فلانی ( متوسلیان) کار دارم ،کسی که جلو درب بود گفت : خودم هستم .

گفتم : عرضی دارم. من را به داخل اتاق راهنمایی کرد.

داستان را برای "برادر احمد" گفتم ، صدا زد پاسداری که سیلی محکم به گوش همسایه ما زده بود را اوردند .

احمد به پاسدارش گفت: موضوع را تعریف کن.

یه قرآنی روی میز بود، قرآن را بلند کرد و گفت: به قرآن قسمتان می دهم ، کسی دروغ نگوید.

من قصه را تعریف کردم، به پاسدارش گفت : شما تایید می کنی که چنین اتفاقی افتاده ؟

پاسدارش گفت: بله من سیلی زدم . همان جا حاج احمد دستور داد نیرویش را 48 ساعت به زندان انداختند ، همان جا بود که ایمان اوردم اینها (برادر احمد و یارانش) منجی ما هستند.

- See more at: http://farsnews.com/newstext.php?nn=13930115000389#sthash.jGQEV7UY.dpuf


آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1393 05:11 ق.ظ

حداقل مزد 93 کارگران 608 هزار و 900 تومان شد/ افزایش 25 درصدی دستمزد

نویسنده : علی رضا داوری جمعه 23 اسفند 1392 03:45 ب.ظ  •   

سنوات روزانه 500 تومان؛
حداقل مزد 93 کارگران 608 هزار و 900 تومان شد/ افزایش 25 درصدی دستمزد
در جلسه عصر امروز شورای عالی کار، نمایندگان کارگران، کارفرمایان و دولت حداقل دستمزد سال آینده کارگران و مشمولان قانون کار را با 25 درصد افزایش نسبت به سال 92 معادل 608 هزار و 900 تومان تعیین و تصویب کردند.

به گزارش خبرنگار مهر، با برگزاری نشست امروز شورای عالی کار که با حضور نمایندگان کارگران، کارفرمایان و دولت در محل وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی برگزار شد، حداقل دستمزد سال آینده 11.5 میلیون کارگر و مشمول قانون کار 608 هزار و 900 تومان شد که نسبت به دستمزد سال 92 معادل 121 هزار و 781 تومان افزایش یافته است.

برای تعیین و تصویب حداقل دستمزد سال آینده، در هفته های اخیر نشست ها و مذاکرات فراوانی بین گروه های کارگری، کارفرمایی و دولت انجام شد اما در نهایت 3 گروه در رقم  هزار و  تومانی مزد که از ابتدای سال 93 باید از سوی بنگاه‌ها و واحدهای تولیدی مشمول قانون کار اجرا شود، به توافق رسیدند.

آخرین جلسه ای که پیش از این توسط شورای عالی کار برای تعیین حداقل دستمزد سالیانه برگزار شده است، در پایان اسفندماه سال 91 بود که در آن زمان حداقل دستمزد سال جاری به میزان 487  هزار و 125 تومان تعیین شده بود.

همچنین شورای عالی کار حق سنوات هر مشمول قانون کار را از ابتدای سال آینده از 300 تومان سال جاری به 500 تومان افزایش داد. مجموع سنوات هر فرد در ماه طی سال 93 معادل 15 هزارتومان خواهد شد.

 



آخرین ویرایش: - -

هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود، می‌ایستاد

نویسنده : علی رضا داوری سه شنبه 6 اسفند 1392 06:06 ق.ظ  •   

بچه‌ها مقاومت می‌کردند؛ اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند. یکباره اما اوضاع تغییر کرد. وقتی حضرت امام (ره) در پیامی به فرماندهان اعلام کردند «به هر شکلی هست جزیره مجنون باید حفظ شود» شهید همت در شرایطی که ‌کمبود نیرو و تجهیزات داشت، گفت: «مگر خودمان مرده‌ایم؛ اسلحه دست می‌گیریم و می‌جنگیم».
 
هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود می‌ایستاددیروز که پیکر مطهر شهید احمد افشار پس از سی سال از جزیره مجنون به کوچه خیابان‌های شهرمان رسید و بر دستان مادر سالخورد‌ه‌‌اش ـ که سال‌ها انتظار او را می‌کشید ـ تشییع شد، بهانه‌ای بود برای تجدید پیمان همه خیبری‌ها در روزهای عملیات خیبر که در جزیره مجنون و طلائیه رازهای ناگفته بسیاری‌ بر سینه داشتند.

بازگشت احمد افشارها، شاید تلنگری باشد بر دل‌های خسته ما و آن گاه که مادر قهرمان این شهید می‌گفت: خیلی خوشحال و آرامم و گریه جز برای بچه‌های امام حسین (ع) نخواهم کرد، درسی از مقاومت و ایستادگی را به ما آموخت که پس از سی سال هنوز پابرجاست و این همان پیام خیبری‌هاست که دوباره و هزار باره برایمان فرستاده‌اند.

سوم اسفند ماه هر سال برای خیبری‌ها روز خاصی است؛ روزی که وارد معرکه‌ای شدند و طی ۷۲ ساعت پاتک، دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره شلیک کرد و بهترین فرماندهان خود همچون همت و باکری را در سرزمین طلائیه و مجنون جا گذاشتند؛ نشانهٔ خیبری‌ها این است که همچون هور ساکتند و صدای نالهٔ نی‌هایشان هنوز به گوش می‌رسد که چرا از قافله جا مانده‌اند؟!
 
دکترمحسن رضائی در خاطره ای در خصوص  پیام امام خمینی(ره)  در عملیات خیبر  نقل می کند:  نیروهای  ما در عملیات خیبر به دونقطه حساس دشمن حمله کردند یکی منطقه دجله و دیگری جزایر خیبر . پس از یک هفته جنگیدن بدلیل مشکلات در مهمات رسانی و نبودن آتش  توپخانه ناچار به عقب نشینی  شدیم و تنها جزایر خیبر دست ما بود در روز هفتم نبرد، احمد آقا فرزند حضرت امام (س) تلفنی پیام حضرت امام را به من دادند که به فرماندهان سپاه بگویید جزایر خیبر را باید حفظ کنند من به اولین کسی که بی سیم زدم  احمد کاظمی بود به محض اینکه احمد کاظمی پیام امام را از من شنید گفت چشم چشم. از آن طرف دشمن چندین شبانه روز به صورت مستمر به جزایر حمله می کرد و آتش می ریخت ولی احمد کاظمی  مقاومت می کرد پس از دو هفته مقاومت که به قرار گاه مرکزی آمد سر وصورتش  خاک گرفته از دود آتش خمپاره سیاه شده بود بسیار خسته  و ژولیده بود او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم احمد تو خیلی زحمت کشیدی  . احمد کاظمی در جواب گفت وقتی پیام امام (ره) را به من دادید من همه نیروهایم را صدا زدم و گفتم اینجا عاشورا است باید به هر قیمتی  شده جزیره را حفظ کنیم و خود هم رفتم خط مقدم و کنار رزمندگان جنگیدم.

آنچه می‌خوانید، نمایی از این مقاومت است:

عملیات خیبر به استعداد ۲۲۰ گردان سپاه در هور الهویزه و جزایر مجنون و ۶۳ گردان ارتش در پاسگاه زید با سازماندهی قرارگاه‌های عملیاتی نجف و کربلا و پشتیبانی قرارگاه نوح در ساعت ۲۱ و ۳۰ دقیقه روز سوم اسفندماه ۱۳۶۲ و با رمز «یا رسول الله (ص)» آغاز شد.

در مجموعه محورهای عملیاتی خیبر، دو جزیره مجنون شمالی و جنوبی، دکل‌های فشار قوی برق دکل‌های تقویتی رادیو و تلویزیون، تأسیسات و کارخانه‌های کاغذ‌سازی و چاه‌های نفت عراق قرار داشت. ضمن عملیات خیبر چند عملیات انحرافی و فریب در مناطق دیگر انجام شد. در مرحله نخست عملیات به جز ‌محور زید پیشروی در سایر محور‌ها خوب انجام شد، به گونه‌ای که در روز چهارم عملیات، گروهی از نیرو‌ها در ورود به شهر القرنه عراق با استقبال مردم شیعه آنجا روبه‌رو شدند.

در محور العزیر (شمالی) نیز نیرو‌ها خود را به رودخانه دجله رساندند و دو جزیره مجنون نیز به راحتی در اختیار ما قرار گرفت.

در مرحله دوّم عملیات، محور جزایر مجنون و طلائیه به منظور الحاق و پیشروی به سمت «نشوه» در نظر گرفته شد، ولی به دلایلی پیشروی صورت نگرفت و دشمن‌ گسترده‌‌ اقدام به استفاده از بمب‌های شیمیایی کرد و ما تنها موفق به حفظ جزایر شدیم. در مرحله سوّم عملیات که بیشتر برای دفع فشارهای دشمن به جزایر مجنون جنوبی به اجرا درآمد، طی ۷۲ ساعت پاتک، دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره شلیک کرد. در مجموع این عملیات در منطقه‌ای به وسعت ۱۱۸۰ کیلومتر انجام شد که جزایر مجنون به مساحت ۱۶۰ کیلومتر مربع همراه با پنجاه حلقه چاه نفت و چندین روستا از جمله مناطق آزاد شده در این عملیات هستند.

عملیات به سختی دنبال می‌شد و فقط غیرت بچه‌ها بود که کار را جلو می‌برد. منحنی‌زن‌های عراق، منطقه را شخم می‌زدند و وجب به وجب خمپاره‌ای بر زمین می‌نشست و رزمنده‌ای بر زمین می‌افتاد. در آن سختی کار، شهید میثمی گفت: «هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود‌، می‌ایستاد».

بچه‌ها مقاومت می‌کردند اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند؛ یکباره اما اوضاع تغییر کرد. پیامی از امام (ره) برای رزمنده‌ها رسیده بود. آن‌قدر اوضاع تغییر کرد که دشمن مجبور شد، عقب‌نشینی کند، ولی حیف که همت رفت. آن فرمانده دوست داشتنی به مولایش حسین (ع) اقتدا کرد و بی‌سر به سوی دیار حق شتافت. دشمن نامرد بود و از شدت حقارت به شیمیایی روی آورد و خیلی‌ها به دیدار حق شتافتند. بدر و خیبر گام‌هایی بلند برای پیروزی ایران بود‌ و بر عراق فشاری بسیار وارد ساختند. تسلط بر منابع نفتی جزایر، کار را بر عراق سخت کرده بود و به تلافی آن، کار را بر سپاه اسلام سخت گرفت.

شهدای بسیاری بر زمین مانده بودند، از جمله حمید باکری که گفته بود: «ما به فرموده امام، حسین‌وار وارد جنگ شدیم و حسین‌وار به شهادت می‌رسیم».
 
جنازه خیلی‌ها در طلائیه ماند و هرگز برنگشت. طلائیه تابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است و دارای پیشینه چندانی نیست؛ اما آنچه منطقه طلائیه و هورهای پیرامون آن را معروف و زبانزد کرده، ‌نه اقوام و نه موقعیت جغرافیای آن بلکه جنگ‌هایی است که در دهه ۶۰ در آن اتفاق افتاد. اگر امروز از آن سرزمین بگذری می‌توانی صدای غرش خمپاره‌ها و صفیر تیرها را بشنوی و نسیمی را که با خود بوی باروت و هور می‌آوردند احساس کنی.


طلائیه آن روز‌ها پر بود از میدان مین و موانع غیرطبیعی. عراقی‌ها از ترس حمله نیروهای ایرانی دور تا دور خود را پر کرده بودند از این موانع و آن را تا خط دوم و سوم خود ادامه داده بودند. آن روز‌ها همه جای این سرزمین را آب گرفته بود. تا چشم کار می‌کرد آب بود و سکوت نیزار.

‌آب آنجا از «هورالهویزه» می‌آمد و هور هم متصل بود به رودخانه کرخه و چند شاخه از دجله و پیش از آن. علی ‌روی نقشه مسیر رود‌خانه کرخه را دنبال کرده بود. این رودخانه که از کوه‌های سر به فلک کشیده لرستان سرچشمه می‌گرفت، در دل دشت‌ها و تپه‌ها از کنار شهر شوش می‌گذشت و به آرامی وارد منطقه هور می‌شد. این اتفاق از وقتی افتاد که صدام فرمان حضور در نهر سوم بین دجله و فرات را صادر کرد و این نهر عظیم دست ساز، نه تنها تمدن چند هزار ساله دجله و فرات که اوضاع جغرافیایی منطقه را نیز تغییر داده و آب‌های هور را در خود فرو برد. صدام این کار را از ترس مجاهدین عراقی و لشکریان بدر انجام داد. این گروه شامل توابین پناهنده‌ای بودند که از هور برای رفت وآمد به داخل عراق استفاده می‌کردند و در سال‌های پایانی جنگ بیشترین فعالیت را در این منطقه داشتند.

روییدنی‌های زیادی در هور است؛ نی‌هایی که ارتفاع آن‌ها از ۲متر تا ۷ متر می‌رسد «بردی» که معمولاً ارتفاع آن بین ۱ تا ۲ متر است و چولان که در جاهای کم عمق می‌روید و ارتفاع آن کمتر از ۵۰ سانتی‌متر است. آنجا جایی بود که شب‌ها بچه‌های دسته کنار آتش می‌نشستند و چای می‌نوشیدند و برای آوردن صدای نی تقلا می‌کردند.



به خاطر اهمیتی که منطقه طلائیه برای کل عملیات داشت، ضرورت مقاومت و ایستادگی نیرو‌ها در آن مدام از سوی مسئولین در اتاق جنگ گوشزد می‌شد. به همین دلیل، پس از آنکه محور زید ‌شکست خورد، فرمانده لشکر امام حسین (ع) فرا خوانده شد تا مأموریت طلاییه به وی واگذار شود. آن شب نیروهای لشکر در طلائیه شب خونینی را پشت سرگذاشتند. با طلوع خورشید و ادامه عملیات، فرمانده لشکر که در خط مقدم درگیری حضور داشت، بر اثر اصابت ترکش دست راست خود را از دست داد و به ‌رغم میلش از معرکه جنگ بیرون آمد. مرحله سوم عملیات با توجه به فشارهای دشمن، عمدتاً به منظور حفظ جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود. به همین منظور دشمن در فشار اولیه خود تنها ۷۲ ساعت ‌‌مداوم ‌روی جزایر آتش می‌ریخت، چنانکه در یک برآورد، نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره مصرف کرده بود. جنگ در جزایر با توجه به توان خودی و دشمن به دور از محاسبات نظامی بود و تنها معنویت و روحیه بالای رزمندگان بود که باعث مقاومت آن‌ها می‌شد.

عامل اصلی این مقاومت، گذشته جنگ و ضرورت کسب پیروزی چشمگیر و نیز پیام حضرت امام (ره) مبنی بر حسین‌وار جنگیدن بود. در این روند شهادت و مجروح شدن ‌چند تن از فرماندهان سپاه به مقاومت نیرو‌ها در منطقه جلوه‌ای خاص بخشید.

حاج‌ابراهیم همت، فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله‌ (ص) هنگامی که سوار بر موتور به دنبال رساندن نیرو به خط بود بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید. حمید باکری، قائم مقام لشکر عاشورا، جلوه‌ای دیگر از حماسه مقاومت را در صحنه نبرد خیبر به نمایش گذاشت. پس از شهادت باکری، جسد او و همرزمانش در همان‌جا بر زمین ماند. به دنبال این امر، فرماندهی قرارگاه به برادر شهید، مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا تکلیف می‌کند که جسد حمید باکری را به عقب ببرند؛ اما او نمی‌تواند خود را متقاعد سازد، در حالی که سایر شهدا‌ ‌روی زمین ‌جای مانده‌اند، تنها جسد برادر خود را به عقب منتقل کند پس جنازه حمید و همرزمانش در‌‌ همان جا می‌ماند.


آخرین ویرایش: سه شنبه 6 اسفند 1392 06:09 ق.ظ

ارسال خوراک به پتروشیمی اصفهان از سر گرفته شد

نویسنده : علی رضا داوری دوشنبه 21 بهمن 1392 12:15 ق.ظ  •   

با حل اختلاف پالایشگاه و پتروشیمی اصفهان
ارسال خوراک به پتروشیمی اصفهان از سر گرفته شد










۱۰:۵۹ (جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۲)






شانا_گروه پتروشیمی:مدیرعامل پتروشیمی اصفهان گفت: خوراک این مجتمع پتروشیمی از ١٥ روز قبل وصل شده و روزانه ٥٧٠٠ بشکه خوراک تحویل پتروشیمی اصفهان می شود.

مدیرعامل پتروشیمی اصفهان درگفت و گو با خبرنگار شانا اظهار کرد: سرانجام پس از ٧ ماه تعطیلی با توافق انجام شده با پالایشگاه اصفهان، خوراک این مجتمع پتروشیمی از دوم بهمن ماه به میزان ٥٧٠٠ بشکه برقرار شده است.

حمید ستوده فر افزود: در شرایط معمولی ظرفیت خوراک پتروشیمی اصفهان ٩٧٠٠ بشکه است و خوراک پلتفرمیت، پیش از مشکلات به وجود آمده به طور کامل مورد استفاده قرار می گرفت.

وی ادامه داد: حدود ٢٣٠ میلیارد تومان بدهی این مجتمع پتروشیمی بابت خوراک است که در جلسه مشترک هیئت مدیره پالایشگاه و پتروشیمی مقرر شد که بدهی ها از محل تولید پرداخت شود و بر همین اساس ارسال خوراک از سرگرفته شده است.

 مدیرعامل پتروشیمی اصفهان با بیان این که  با توافق های انجام شده شکایت پالایشگاه از پتروشیمی اصفهان پس گرفته شد گفت: درحال حاضر ٤٠ درصد خوراک جذب می شود و ٦٠ درصد باقی مانده تبدیل به رافینیت شده و به پالایشگاه بازگردانده می شود و در فرایند بنزین سازی مورد استفاده قرار می گیرد.

وی افزود: در پتروشیمی اصفهان بنزن را جدا می کنیم و برمی گردانیم که از نظر حفظ محیط زیست بسیار نقش آفرین است.

ستوده فرادامه داد: ٣٠ هزار تن رافینیت در مخازن پتروشیمی وجود داشت که طبق توافق با پالایشگاه به تدریج بابت بدهی ها به پالایشگاه اصفهان ارسال می شود.

به گزارش شانا شرکت سهامی پتروشیمی اصفهان ، اولین تولید کننده محصولات آروماتیک در ایران ، یکی از طرح های ملی و مهم دهه اول انقلاب است که در سال ۱۳۷۱ با هدف تولید بیش از ۳۰۰/۰۰۰ تن مواد آروماتیک در سال شامل بنزن ، تولوئن ، ارتوزایلین ، پارا زایلین و مخلوط زایلین به جمع واحدهای تولیدی کشور پیوست.

این مجتمع از واحدهای زیربنایی کشور بوده و محصولات آن به عنوان خوراک صنایع پایین دستی نظیر شوینده ها ، پلاستیک ها،‌ الیاف پلی استر ، نرم کننده های پـلاستیکی ، رنگسـازی و صنایع نظامی به کار برده می شود.



آخرین ویرایش: دوشنبه 21 بهمن 1392 12:18 ق.ظ

12محرم1342

نویسنده : علی رضا داوری سه شنبه 15 بهمن 1392 04:10 ب.ظ  •   


داستان
دوازدهم محرم ۴۲ کوچه ما...

آن موقع شکر مثل این که جیره‌بندی بود. چیزی می‌گرفتند مثل کوپن، شکر می‌دادند. سهمیه شکرمان را تازه گرفته بودیم. یک حلب پرشکر. دیگی آوردیم و شربت قند درست کردیم. تنها چیزی بود که می‌توانستیم به زخمی‌ها بدهیم.

خبرگزاری فارس: دوازدهم محرم ۴۲ کوچه ما...


گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- دوازدهم محرم بود. صبح نمازم را خواندم. هوا داشت روشن می‌شد که از خانه آمدم بیرون. دوستی داشتم به نام «غلامحسین فرید‌نیا» که خانه‌اش رو به روی کوچه ما بود. خیابان شهید غفاری فعلی. دیدم با دو سه نفر از همسایه‌ها ایستاده است کنار خیابان و حرف می‌زند. مرا که دید دوید آمد این طرف و گفت: می‌دانی دیشب آقا را دستگیر کرده‌اند و برده‌اند تهران. رفتیم پهلوی کسانی که آن طرف خیابان حرف می‌زدند. آقای ابهری که کارمند بهداری بود، گفت: با یک فولکس واگن آن طوری که شنیده بود آقا را برده‌اند تا خیابان و بعد هم سوار ماشین دیگری کرده‌اند و رفته‌اند تهران.

کمی که گذشت صدای حسین حسین شنیدم. از طرف صحن بود. آمدم خانه و به برادر بزرگترم، محمد هادی گفتم. قرار گذاشتیم بدون اینکه اهل خانه متوجه شوند برویم طرف صحن. باید به مدرسه می‌رفتم. آن روزها در قم کلاس اول دبیرستان بودم و عضو پیش آهنگی مدرسه، ولی یادم نمی‌آید چرا آن روز مدرسه ما تعطیل بود. از آشپزخانه دو چاقوی بزرگ برداشتیم و پنهانی در حال خارج شدن بودیم که مادر فهمید. اصرار از ما و انکار از او. نگذاشت. در همین بین یکی از همسایه‌ها خبر آورد که تعدادی از مردم به طرف خیابان ما می‌آیند. این بار همگی از خانه بیرون آمدیم. پدر ما آن موقع تهران بود. به سر خیابان که رسیدیم، ابتدای جمعیت رسیده بود به خیابان شاه. شعاری که بیشتر از همه شنیده می‌شد «یا مرگ یا خمینی» بود. نوشته‌ای هم روی دستها دیدم که:

از جان خود گذشتیم/ با خون خود نوشتیم/ یا مرگ یا خمینی

جمعیت دست خالی نبود. هر کسی چیزی به دست گرفته بود. آقای چهل اخترانی را آن روز وسط جمعیت دیدم.

سیدی بود معمم و نسبتا مسن. قمه بزرگی در دست داشت.(بعدها آقای چهل اخترانی را به نام یکی از برنامه‌ریزان 15 خرداد تعقیب کردند و ایشان هم زندگی مخفی‌ای پیدا کرد. چند سال آگهی‌های دادرسی نظامی را علیه ایشان در روزنامه‌ها می‌خواندم.) حدود نیم ساعت جمعیت از آن محل عبور کرد. ناگهان متوجه شدم خودروهای نظامی می‌آیند. همزمان که من خودروها را دیدم، تیراندازی هم شروع شد. آن قدر زود اتفاق افتاد که نتوانستم دیده‌ام را به دیگران بگویم. تیراندازی گسترده بود. دیوارهای کوچه ما کاهگلی بود. تیرها می‌خوردند به دیوار و خاکش می‌ریخت روی سرآدم‌هایی که ایستاده بودند پای آن. عده‌ای تیر خوردند. مادرم برگشت به طرف خانه و میان کوچه صدایم کرد. کلید خانه دست من بود. همه بیرون بودیم و در هم بسته. گفت: رضا! کلید دست توست؟ جواب دادم و بعد گفت که در را باز کنم و ضامنش را هم بکشم. می خواست هر دو لنگه در خانه باز شود؛ اگر کسی خواست بیاید تو. جمعیت هنوز آن طور که باید و شاید پراکنده نشده بود. و انگار می‌خواستند غلبه کنند بر نیروهای نظامی. اما شدت تیراندازی آنها را پراکنده کرد و فراری شدند.

در را باز کردم. توی کوچه ما فقط خانه ما باز بود. یادم نمی‌آید همسایه دیگری درش را باز کرده باشد. جمعیت آمد و پر شد؛ شاید پانصد ـ ششصد نفر. یکی با قاطرش آمد. مثل اینکه شیرفروش بود و تا عصر توی خانه ما بود. یازده نفر مجروح در خانه ما بود که نُه نفرشان بد حال بودند. هر کدامشان دو یا سه گلوله خورده بودند. یکی‌شان را با سرنیزه شکمش را پاره کرده بودند. حدود دو ساعتی زنده بود اما به شهادت رسید. عرض شکمش با سرنیزه دریده شده بود. قبل از اینکه شهید شود شکمش را بستن. آب قند به او دادیم.

چشمش سیاهی می‌رفت و می‌گفت: آفتاب دارد غروب می‌کند. مهر بیاورید نماز را بخوانم. بعد فهمیدیم که تو کوچه حاج زینل مغازه بقالی دارد و آمده برای شرکت در تظاهرات که چنین سرنوشتی پیدا می‌کند. رو به قبله‌اش کردند و دو نفر از آقایان برایش قرآن خواندند.

یکی دیگر از مجروحان محمد خوش‌ لهجه بود. او دانش‌آموز دبیرستان محمدیه قم بود. سه گلوله خورده بود. یکی از گلوله‌ها به شکمش خورده بود و از پشت درآمده بود. آن پشت حفره درشتی باز شده بود. خون‌ریزی زیادی داشت. هر چه پارچه در خانه داشتیم خرج زخمهای خوش لهجه کردیم ولی هر بار پارچه‌ها خیس خون می‌شد.

خوب، ما خانواده عیال‌واری بودیم. وسایل زخم‌بندی داشتیم. باند و مرکوروم و دیگر وسایل. خانه‌ای که هفت هشت بچه داشت، بالاخره روزی سری می‌شکند، دستی آسیب می‌بیند. اینها را داشتیم. به زخمی‌ها آب قند می‌دادیم. آن موقع شکر مثل این که جیره‌بندی بود. چیزی می‌گرفتند، مثل کوپن، شکر می‌دادند. سهمیه شکرمان را تازه گرفته بودیم. یک حلب پرشکر. دیگی آوردیم و شربت قند درست کردیم. تنها چیزی بود که می‌توانستیم به زخمی‌ها بدهیم.

مجروح دیگری بود که گلوله به کتفش خورده بود. دستش را بلند کردم دیدم حسابی زیر کتفش سوراخ شده. اتصال دست به بدن با یکی دو تکه پوست و استخوان بود. نه نفر از مجروحان چنین حالاتی داشتند. دو زخمی دیگر بنیه‌شان قوی بود. سرپا بودند تا آخر هم حرف می‌زدنند. یکی‌شان سیدی بود به نام فخار که کوره آجرپزی داشتند. تیر خورده بود به پیشانی‌اش که تا آخر سر حال بود و به هوش.

زخمی‌ها حدود 6 ـ 5 ساعت خانه ما بودند؛ یعنی از ساعت 9:30 ـ 10 صبح تا 4:30 ـ 5 بعدازظهر.

آن زمان برادر کوچکترم محمد علی اول ـ دوم دبستان بود. رفته بود مدرسه. چند ساعتی از روز گذشته بود که دیدیم در را محکم می‌کوبند. وقتی در می‌زدند کسانی که توی حیاط بودند می‌ترسیدند و خودشان را از جلو در می‌کشیدند کنار. مادرم آمد پشت در و پرسید: کیست؟ متوجه شد پسردایی‌اش است. آقای سید‌عبدالصالح رکنی که روحانی و اکنون در قم است. در راه که باز کرد دید محمد‌علی با اوست. آقای رکنی به مادرم گفت که فراش مدرسه برادرم را آورده بود برساند خانه که می‌بیند خیابان‌ها در هم بر هم است، می‌ترسد و فرار می‌کند. آقای رکنی محمد‌علی را اتفاقی در خیابان می‌بیند و می‌رساندش خانه. اما خواهرم، طاهره پس از این که همه ما و مردم زخمی و دیگران به خانه آمدیم، برنگشت. مادرم بسیار نگران بود. دوبار خواست بیرون برود. اما سربازها فریاد کشیدند و تیراندازی کردند و ایشان را برگرداندند خانه. ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود که دیدیم پسر یکی از همسایه‌ها، روی پشت بام، خوابیده خوابیده آمد و از آن بالا صدامان زد. گفت که طاهره خانه ما است گران نباشید. بعد خانم همسایه تعریف کرد که وقتی بر می‌گشتم دیدم این دخترک با سرافتاده توی جوی آب و پایش پیداست. پایش را گرفتم و کشیدم بیرون و بردم خانه. طاهره زیر دست و پا خون دماغ شده بود. همسایه درمانش می‌کند، لباسش را عوض می‌کند و سالم تحویل مادرم می‌دهد.

ساعت سه ـ چهار بعدازظهر چند هواپیمای شکاری آمد روی شهر قم و دیوار صوتی را شکست. وحشت مردم چند برابر شد و باز تعدادی هواپیمای نظامی دیگر. مانور دادند توی آسمان. آن قدر پایین می‌آمدند که من احساس کردم می‌خورند به درختها می‌افتند پشت بام خانه.

پنج و شش بعدازظهر صداها خوابید. تیراندازی قطع شد. همسایه ما که به او حاج عشقی می‌گفتند ولی اسمش حاج آقای کریمی بود آمد و گفت: آمبولانس آورده‌اند و می‌‌خواهند زخمی‌ها را ببرند. (حاجی عشقی حمله‌دار کاروان بود و زائر می‌برد کربلا. بعضی از زخمی‌ مثل محمد خوش‌لهجه وضع نگران کننده‌ای داشتند. خون زیادی از بدنشان رفته بود. زخمی‌های بد حال را یکی ـ یکی برداشتند و بردند توی آمبولانس یکی ـ دو زخمی می‌گفتند که ما قرار است بمیریم.

می‌خواهیم پهلوی زن و بچه‌مان، توی خانه خودمان بمیریم.

ولی تا جایی که به یاد دارم همه تیرخورده‌ها را بردند بیمارستان. حاج عشقی به بقیه گفت که هر کس چاقویی همراهش باشد توی خیابان می‌گیرندش. کسی با خودش چیزی نبرد. بگذارد توی خانه و بیاید بیرون. با لباس معمولی هم بیاید بیرون. پارچه‌ای آوردیم و پهن کردیم روی زمین. هر کس هر چه داشت ریخت توی آن؛ از چاقوی قلم تراش گرفته تا قمه‌های بزرگ. گذاشتند و رفتند. آن مرد شیر فروش هم قاطرش را هی کرد و رفت.

غروب رفتم زیرزمین چیزی بیاورم. یکهو دیدم از زیر صندوقها یک جفت پا بیرون است. کمی ترسیدم. صدا زدم: «آقا، آقا...» دیدم پا تکان خورد. فهمیدم زنده است. گفتم: «قضیه تمام شده. همه رفتند.» آدم تنومندی بود. گیوه‌های نوک تیز هم پوشیده بود. گفت: «تو خیابان کاری با ما ندارند؟»

گفتم: «نه. ولی اگر کارد و چاقویی داری بگذار و برو.» یک چاقو با قلاف چرمی درآورد و داد به من. اما فکر می‌کنم یک چاقو هم تو گیوه‌اش بود.

بعدازظهر آمدم تو خیابان؛ سرکوچه کاریابی. لکه‌های خون روی زمین معلوم بود. کفش و وسایل شخصی مردم پخش و پلابود. یک باتوم هم دیدم که سیم بکسل کلفتی در وسط داشت و پاره شده بود. از ترس دورش کردم که سروکله سربازها به خاطر آن پیدا نشود.

به چند تا از شهدا هم اشاره کنم. کسی بود اهل زرهان اراک که تو کوچه آبشار مغازه خواروبارفروشی داشت. او را با تیر زدند و در فاصله هفت ـ هشت متری خانه‌اش به زمین افتاد. زن و بچه‌اش از توی خانه او را دیدند. اما حکومت نظامی بود و کسی را نمی‌گذاشتند از خانه بیرون برود. آن پدر و اهل خانواده‌اش با چند متر فاصله چند ساعت به هم خیره بودند تا این که خواروبارفروش شهید می‌شود.

خانم فاطمه صلواتی که هنوز هم در قم است تعریف می‌کرد چند مجروح جلو در ما تو پیاده رو افتاده بودند و آب می‌خواستند. هر چه به سربازها التماس کردم به آنان آب برسانم نگذاشتند. گفتم: آب را خودت بگیر و به مجروح بده!

نگرفتند. آن مجروحها هم شهید شدند.

از آن روز به بعد، شاید تا یک ماه می‌آمدند و در خانه را می‌زدند و می‌گفتند که کارد و چاقومان را می‌خواهیم. آن پارچه بزرگ را می‌آوردیم و باز می‌کردم و هر کس مال خودش را بر می‌داشت و می برد. یک بار مردی آمد و در زد. چاقویش را می‌خواست. گفت خودم جایی پنهانش کرده‌ام. رفت تو یکی از اتاقها که پر از کتاب بود. از لای کتابها نیم قمه‌ای بیرون کشید و تشکر کرد و رفت.

اسم کوچه ما را گذاشتند کوچه قتلگاه و از آن سال به بعد هر سال وقتی 15 خرداد می‌رسید اهالی کوچه آش می‌پختند و مردم از طرف می‌آمدند و آش نذری کوچه را می‌بردند.

*سید محمدرضا آیت اللهی



آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1392 04:14 ب.ظ

حسن باقری

نویسنده : علی رضا داوری پنجشنبه 10 بهمن 1392 09:37 ق.ظ  •   


به مناسبت سالگرد شهادت شهید باقری
از غلامحسین افشردی تا «حسن باقری»

غلامحسین افشردی به سرعت مورد توجه مسئولان سپاه قرار گرفت، جوانی که با گذشت تنها ۲۶ بهار از عمرش توانسته بود جلوتر از فرماندهان سن و سال‌دار ارتش و بسیج آن روزها، سری در میان سرها داشته باشد.

خبرگزاری فارس: از غلامحسین افشردی تا «حسن باقری»


به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت شهدای ایران نوشت: نظام ارتش در آن زمان به دلیل وقوع انقلاب و تسویه نیروهای وفادار به رژیم طاغوت دارای انسجام نبود و از این رو، یگان‌های زرهی و پیاده ارتش صدام، در اندک زمانی با اجرای عملیات‌های مختلف به خاک ایران وارد شدند.امام(ره)، در همان زمان از مردم می خواهند در دفاع از کشور شرکت کنند، صدها و هزاران جوان به صورت خودجوش در قالب تشکل هایی که به نام بسیج مزین شد به جبهه ها رفتند و برای دفاع از کشور فعالیت خود را آغاز کردند.

در این میان جوانی لاغر اندام با خودکار و کاغذی که در روزنامه جمهوری اسلامی، از سال 58 به دست گرفته بود ، با استقبال از فرمان امام خمینی(ره) به جبهه ها و نسبت به ارسال اخبار جنگ به روزنامه اقدام می کرد. در همان روزها در سال 59 بود که به استخدام سپاه پاسداران، نهادی که نوپا و برخواسته از آرمان های انقلاب اسلامی بود در آمد.

غلامحسین افشردی به دلیل علاقه اش به انجام فعالیت های اطلاعاتی و حضور در این مناطق و ترسیم دقیق نقشه های موجود، به سرعت مورد توجه مسئولان سپاه قرار گرفت، جوانی که با گذشت تنها 26 بهار از عمرش توانسته بود، جلوتر از فرماندهان سن و سال دار ارتش و بسیج آن روزها، سری در میان سرها داشته باشد و نگاه ها و نقطه نظراتش، محوری شود برای انجام عملیات های مختلف بر علیه دشمن.

این ویژگی ها و سوابق خبری اش در روزنامه، او را به این نتیجه رساند که برای موفقیت در اجرای رزم های نظامی بر علیه دشمن از سوی سپاه، نیازمند ایجاد واحد اطلاعات عملیات در این مجموعه است بنابر این، با وجود سنم کم، با تشریح موقعیت و لزوم ایجاد چنین واحدی در سپاه، توانست پایه گذاری واحد اطلاعات عملیات سپاه را با نیروهایی متخصص در این حوزه به انجام برساند.

ایجاد قرارگاه مشترک سپاه و ارتش با نام نصر و سپس انتصابش به عنوان فرمانده قرارگاه کربلا و جانشینی قرارگاه های جنوب کشور از جمله ماموریت ها و برنامه هایی بود که باقری آن را بر عهده گرفت و در نهایت به جانشینی فرماندهی نیروهای زمینی سپاه نیز منصوب شد.

فعالیتش در این حوزه او را مجبور می کرد نام مستعاری برای خود بر گزیند و از این رو، با انتخاب نام حسن باقری در ذهن ها ماندگار شد و او را در جبهه ها، نه غلامحسین افشردی بلکه، حسن باقری می شناختند.

ارایه اطلاعات دقیق از سوی واحدی که او آن را راه اندازی کرده و اینک تمامی مناطق جنگی و عملیاتی را در غرب و جنوب پوشش می داد در نهایت منجر به پیروزی در برخی عملیات های دفاع مقدس شد از جمله عملیات شکست حصر آبادان، فتح بستان و فتح خرمشهر شد و این موفقیت ها توانایی او را در مدیریت اطلاعاتی در جبهه های جنگ به خوبی نشان داد.

افشردی اطلاعات – عملیات را رکنی مهم در اجرای برنامه های نظامی در سپاه می دانست و بر ضرورت اجرای دقیق فعالیت های اطلاعاتی قبل از عملیات ها تاکید می کرد و می گفت: «خود بحث اطلاعات هدف است بکوشید این را در ذهنتان جای دهید که اطلاعات هدف واسطه نیست بلکه خود هدف اصلی است و حتی دیگر این اطلاعات هیچ به درد نخورد، نخستین نکته ای که یک فرمانده درعملیات بدان نیاز دارد این است که از جوانب خودش اطلاع داشته باشد تا وضعیت کلی خود را ندانید نمی توانید اطلاعاتی جمع آوری کنید.ضعف و قوت دشمن داشتن تانکها نیست بلکه تأثیر فرهنگ ارتش روی افراد است که هنوز نتوانسته ایم برآورد کاملی از روحیه ارتش عراق داشته باشیم و بدانیم که چه زمان این ارتش از هم می پاشد».

غلامحسین اما روحیه ای دیگر هم داشت و علاقه به حضور میدانی او در صحنه ها و مشارکتش در اجرای برنامه های اطلاعاتی او را در مسیر پرخطری انداخته بود، برخی فرماندهان و دوستانش او را از حضور مستقیم در فعالیت های اطلاعاتی بر حذر داشته و می خواستند که او دراتاق های مدیریتی نسبت به فرماندهی افراد اقدام کند، موضوعی که با روحیاتش همخوانی نداشت و هرگز به انجام آن تن نداد.

حضورش یک سال و نیمه اش در جبهه ها، شور عجیبی را در خطوط دفاعی کشور و در انجام عملیات های نظامی ایجاد کرده بود، این شور اما درظهر 9 بهمن ماه 61 و در سن 27 سالگی، هنگامی که او مطابق معمول برای ترسیم خطوط دفاعی دشمن مشغول فعالیت بود، براثر اصابت گلوله خمپاره ، او را به معبودش رساند و نامش را در تاریخ ایران جاودانه کرد.

مادر غلامحسین در مورد او می گوید: ماشاءالله که خیلی شیطان بود. شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را می رفت بالا! درعین حال که محجوب و سر به زیر بود، شجاع و شرور هم بود. در بچگی هم شیطنت خودش را داشت. به اعتراف خود بچه ها، من صبر داشتم والا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت. این را هم تا یادم نرفته بگویم که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود از یک طرف می خواستم دعوایش بکنم از یک طرف دل خودم هم می سوخت.

سال گذشته صدا و سیما، با تولیدی مستندی با عنوان آخرین روزهای زمستان، یکی از تاریخی ترین مستندهای ساخته شده در مورد شهدای کشور را در قالب مجموعه ای 10 قسمتی تولید و پخش کرد و با این مستند بود که بسیاری حسن باقری را با نام واقعی اش و با گذشت 30 سال از شهادتش شناختند.



آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 بهمن 1392 09:39 ق.ظ

آفرین برآقا محمدحسین

نویسنده : علی رضا داوری دوشنبه 7 بهمن 1392 08:05 ب.ظ  •   


سلام آقا محمد حسین شنیدم قرآن حفظ کردی امیدوارم همیشه در پناه قرآن شاد و خوشحال باشی.



آخرین ویرایش: دوشنبه 7 بهمن 1392 08:16 ب.ظ

کربلای 5

نویسنده : علی رضا داوری شنبه 28 دی 1392 02:06 ب.ظ  •   


سومین روز محاصره/۴
عملیات کربلای ۵ چگونه تمام شد

زمان سختی به سر آمده بود. لحظاتی بعد با کمک بچه‌ها به آن طرف خاکریز رسیدیم. پایمان به آن طرف خاکریز که رسید، روی زمین ولو شدیم. خستگی و گرسنگی مجالی نمی‌داد که با بچه‌ها خوش‌وبش کنیم.

خبرگزاری فارس: عملیات کربلای ۵ چگونه تمام شد


به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات کربلای 5 یکی از بزرگترین و موفق ترین حملاتی بود که رزمندگان اسلام علیه دشمن بعثی انجام دادند. این عملیات از تاریخ 19/10/1365 آغاز و 70 روز به طول انجامید. این عملیات اگر چه به ظفر ختم شد اما شهیدان و جانبازان بسیاری را به جا گذاشت. اگر نبود رشادت رزمندگان اسلام این عملیات ها هیچ وقت به پیروزی نمی‌رسید. آنچه پیش روی شماست خاطره محمد هادی از نیروهای عمل کننده در این حمله است که لحظات سخت آن روزها را اینگونه روایت کرده است:

                                                                                     ***

صبح روز سوم

روشن شدن هوا مصادف بود با فریاد الله‌اکبر بچه‌های گردان «مسلم‌بن‌عقیل» فریاد دلاورانه آنها، امدادی بود که تا این ساعت انتظارش را می‌کشیدیم. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم. دلم می‌خواست هر چه زودتر چهره نورانی دلاوران بسیجی را ببینم.

بیم و امید، آرام و قرار را از ما گفته بود. مجددا با حاجی علی تماس گرفتم و گفتم: «حاجی اگر موافق باشی، من با بچه‌ها از اینطرف وارد عمل شویم.» حاجی با خوشحالی پیشنهادم را پذیرفت و گفت: «به اذن الله بزنید.»

بچه‌ها از هنگامی که خبر حمله‌گردان مسلم‌بن‌عقیل را شنیده بودند، خود را آماده نبرد کرده بودند و احتیاجی نبود که من به آنها دستور بدهم. همه حاضر و آماده منتظر فرمان بودند. زمان عمل فرارسیده بود. زمان به قلب شب تاختن و از چنگ شب گذشتن.

زمان عسرت و سختی داشت سپری می‌شد، اما چیزی مثل خوره بر قلبم چنگ انداخته بود. مجروحین!! برق نگاهشان آهویی را مانند بود در دام صیاد. نمی‌دانستم با آنها چه کنم؟

راهی برای نجاتشان به خاطرم نمی‌رسید. عبور از نخلستان و حوضچه، دلاور مردانی می‌خواهد سالم و استوار، نه مجروحانی بی‌غذا و دارو. توانایی دل‌کندن از آنها را نداشتم، اما چاره‌ای نبود؛ باید بدون آنها حرکت می‌کردیم. موقع خداحافظی به جمع‌شان نزدیک شدم و گفتم: «خوب بچه‌ها ما باید برویم. می‌رویم تا به خط بزنیم وانشاء‌الله با آمبولانس برگردیم.» آنها مضطربانه مرا نگاه می‌کردند. حرفهایم که تمام شد زمزمه آنها هم بالا گرفت:

- مرا هم ببرید، پدرم انتظارم را می‌کشد!

- من زن ‌و بچه دارم، اگر امکانش هست مرا هم با خود ببرید!

ماندن آنها در آنجا، یعنی مرگ، یعنی اسارت؛ و بچه‌های زخمی این را به خوبی می‌فهمیدند. و من گیج و درمانده، همان کردم که باید انجام می‌دادم. آرام و غمگین از آنها فاصله گرفتم تا شاهد وداع سوزناک و غم‌انگیزی که دلم را به درد می‌آورد نباشم.

دقایقی بعد بچه‌ها به خط شدند و حرکت آغاز شد.

چهره‌ها غمگین و چشمهای نمناک، نگاهی به عقب و گاهی به جلو. هنوز چند قدم از مجروحان فاصله نگرفته بودیم که یکی از مجروحان با تضرع فریاد زد: «مرا هم همراهتون ببرید، هنوز توان جنگیدن دارم.» گامها نا‌خودآگاه متوقف شد. او، «عباس پیرهادی» بود که یک پایش تیر خورده بود. اسلحه را بدست گرفت و در حالیکه سعی می‌کرد از آن به عنوان عصا استفاده کند شروع به حرکت نمود. مجددا دستور حرکت دادم. در این هنگام «مهندس حاج اسدالله خادمی» از ستون جدا شد و به طرفم آمد. همگام با او به حرکت ادامه دادم. مهندس با مکثی کوتاه گفت: «می‌خواستم از شما خواهش کنم تا اجازه بدهید من پیش مجروحان بمانم.» ایستادم و بهت‌زده نگاهش کردم در چهره‌اش هیچگونه شک و تردیدی را مشاهده نمی‌کردم. به آرامی گفتم: «اگر بمانی کشته و یا اسیر شدنت حتمی است. احتمال بازگشت ما هم خیلی ضعیف است.»

مهندس که گویی مدتها با خود کلنجار رفته و این تصمیم را گرفته بود، مصمم و محکم گفت: «اشکالی ندارد. من می‌مانم تا حداقل تسلای دل مجروحان باشم.» با او به سمت مجروحان بازگشتم و در حالیکه سعی می‌کردم نگاهم به چشمان آنها نیفتد، گفتم: «حاجی پیش شما می‌ماند تا ما برگردیم.»

یک نگاه و یک نظر کافی بود تا برق خوشحالی و امیدواری را در چشمانشان مشاهده کنم. با حاجی وداع کردم و همراه بچه‌ها به طرف نخلستان راه افتادم.

نخلستان و هم‌آور بود و وحشت‌افزا. در هر قدمی دامی و دهلیزی مرگبار، و چشمانی در پی شکار انسان. به بچه‌ها تاکید کردم که آیه «وجعلنا» را از یاد نبرند. پیشاپیش همه شاخ و برگ را کنار می‌زدم و جلو رفتم. با هر قدمی که بر‌می‌داشتم؛ صدای تیراندازی را واضح‌تر می‌شنیدم.

دقایقی بعد به نزدیکی محل درگیری رسیدیم. بچه‌های گردان مسلم‌بن‌عقیل در آن طرف حوضچه با مقاومت بعثیها روبرو شده بودند و حرکت برق‌آسای آنها در همین نقطه کند شده بود. به مرکز درگیری رسیده بودیم؛ درست پشت سر نیروهای عراقی. با بچه‌ها در گوشه‌ای کمین کردیم و منتظر فرصتی شدیم تا وارد عمل شویم. چشم‌ را از تیرباری که یکریز به طرف نیروی خودی تیراندازی می‌کرد، برنمی‌داشتم. این سنگر تیربار مانعی بود برای ما و مشکلی بود برای بچه‌های گردان مسلم‌بن‌عقیل. رو به بچه‌ها کردم و به آرامی گفتم: «دو نفر داوطلب می‌خواهم.» حرفم که تمام شد، دو نفر از بچه‌ها خود را به نزدیک من رساندند. با انگشت، سنگر تیربار عراقی را نشانشان دادم و گفتم: «خاموشش کنید» رگبار گلوله‌ها تمام منطقه را در بر گرفته بود و جلو رفتن را مشکل می‌کرد. آن دو به حالت نیمه‌خیز به طرف سنگر تیربار حرکت کردند.برای خاموش شدن سنگر تیربار ثانیه شماری می‌کردم. دقایقی بعد با انفجاری خفیف، سنگر تیربار خاموش شد. دستور حرکت دادم و قدری جلوتر رفتیم. نخلستان در آتش و دود فرو رفته بود. تا حوضچه فاصله چندانی نداشتیم؛ اما شلیک پیاپی عراقیها از دو سنگر کار را مشکل می‌کرد. دو نفر از بچه‌ها را مامور خاموش کردن یکی از سنگرها کردم و شهید «اسماعیل گهزادی» و برادر «شجاعی» که عیالوار بود و صاحب 7 فرزند، هم مأموریت یافتند تا سنگر دوم را خاموش کنند. مشکل اساسی حوضچه بود. حوضچه‌ای که تا بحال جان بسیاری از بچه‌ها را گرفته بود.

با بقیه بچه‌ها به طرف حوضچه راه افتادیم و به آرامی و جدا از یکدیگر به آن نزدیک می‌شدیم. همانگونه که گام بر‌می‌داشتم به چند نفر از بچه‌ها که در جلو من گام بر‌می‌داشتند، نگاه می‌کردم.

آنها بدون هول و هراس، جسم خسته و گرسنگی کشیده‌شان را به سوی حوضچه می‌کشاندند. آنجا تله مرگ بود. قتلگاه بسیاری از دوستانمان. خشم و نفرت از حوضچه، گامهایمان را توانایی می‌بخشید و محکم و استوار بدان سوگام بر‌می‌داشتیم.

تا حوضچه چندان فاصله‌ای نداشتیم. در این هنگام، متوجه صدای خش‌خشی از پشت سرم شدم. با یک نگاه متوجه شدم که یک سرباز عراقی مسلح پشت سرم قرار دارد. بچه‌هایی که نزدیک من بودند، متوجه او نشده و بی‌خیال جلو می‌رفتند. سرباز عراقی در موقعیتی قرار داشت که علاوه بر من، می‌توانست تعدادی دیگر از بچه‌ها را هم به رگبار ببندد. عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود، ضامن نارنجک را کشیدم و آنرا آماده پرتاب به سمت آن عراقی کردم. در این هنگام صدای رگباری بلند شد و به دنبال آن سرباز عراقی نقش زمین گردید. بلافاصله نارنجک را به محوطه‌ای باز پرتاب کردم. و سپس نفس راحتی کشیدم. دقایق بعد بچه‌های امداد که سرباز عراقی را به رگبار بسته بودند، به نزدیک من رسیدند. از آنها تشکر کردم و دوباره براه افتادیم. در جا‌به‌جای نخلستان مواجه می‌شدیم. بچه‌های گردان مسلم‌بن‌عقیل با جدیت و شهامت می‌جنگیدند. خط اصلی و مهم حوضچه بود.

با اشاره دست به بچه‌ها فهماندم که برای خاموش کردن حوضچه باید از نارنجک استفاده کنیم. نارنجکها در دست و آماده حمله شدیم. زمان عمل فرا رسیده بود. نارنجک اول را که من در داخل حوضچه پرتاب کردم، بچه‌ها هم کارشان را شروع کردند. آنچه نارنجک با خود داشتیم به داخل حوضچه پرتاپ کردیم و توانستیم لانه کژدم را خاموش کنیم.

از حوضچه با احتیاط گذشتیم و شروع به پیش‌روی کردیم. همانگونه که جلو می‌رفتیم. از پشت نخلها متوجه چند عراقی شدم. هوا که روشن شد چاره‌ای نداشتیم جز اینکه به آب بزنیم. چندتایی از بچه‌ها زخمی بودند و من وقتی که آنها به آب زدند، فشار دردی را که به مشقت تحمل می‌کردند در چهره شان مشاهده کردم. به همه تاکید کردم که اگر عراقیها سر رسیدند، زیر آب فرو روند.

هوا کاملا روشن شده بود، به آرامی در اروند صغیر پیش می‌رفتیم. در این لحظه ناگهان سر و کله چند عراقی پیدا شد. آنها که رد ما را تا اینجا گرفته بودند با رسیدن به آب توقف کردند. همه در یک لحظه نفس را در سینه حبس کردیم و به زیر آب فرو رفتیم. لحظات سختی بود، از خدا کمک می‌خواستم و زیر آب تنها توجه‌ام به او بود. صدای چند انفجار که ناشی از پرتاب نارنجک در آب بود، شنیده شد و لحظه بعد سکوت و سکوت، به آرامی سرم را از آب بیرون آوردم و چون اثری از عراقیها ندیدم بچه‌ها را صدا زدم و به اتفاق هم شروع به حرکت در آب کردیم. صدای انفجارها و رگبار گلوله‌ها کماکان با شدت تمام ادامه داشت. خستگی و گرسنگی از یک طرف و آب سرد اروند هم از طرف دیگر توان را از ما برده بود، به زحمت جلو رفتیم تا به محوطه‌ای باتلاقی رسیدیم. با بدن و لباسی خیس از آب بیرون آمدیم و با احتیاط باتلاق را طی کردیم. در اینجا بود که صدای نیروهای خودی به گوشمان رسید. با کمی دقت متوجه شدیم که آنجا خاکریز نیروهای خودی است، بچه‌ها در آمد و رفت بودند و سخت تکاپو می‌کردند. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدیم. فورا چفیه‌ای را بر اسلحه‌ای بستیم و شروع کردیم به علامت دادن. آنها خیلی زود متوجه شدند.

زمان سختی به سر آمده بود. لحظاتی بعد با کمک بچه‌ها به آن طرف خاکریز رسیدیم. پایمان به آن طرف خاکریز که رسید، روی زمین ولو شدیم. خستگی و گرسنگی مجالی نمی‌داد که با بچه‌ها خوش‌وبش کنیم. با بیحالی چشمم را به اطراف گرداندم. در کنار خاکریز و در چند متری‌ام، تعدادی از شهدا را مشاهده کردم که کنار هم قرار گرفته بودند. مجروحین زیادی هم با دردهای خود دست و پنجه نرم می‌کردند. آتش شدید دشمن توان هر حرکتی را از بچه‌ها سلب کرده بود. به خود آمدم و متوجه خود شدم. از شدت خستگی و ضعف توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم. شدیدا لاغر شده بودم؛ بطوریکه از کمربندم چهار سوراخ کم شده بود. در این هنگام وانتی به سرعت به پشت خاکریز رسید و مشغول سوار کردن اجساد شهدا شد. با مشقت بلند شدم و به اتفاق بچه‌ها نزد راننده وانت رفتیم. وقتی از او خواستیم که ما را به عقب منتقل کند، سری با تأسف تکان داد و گفت: «به من دستور داده‌اند فقط شهدا را به عقب منتقل کنیم، من شرعا باید به وظیفه‌ام عمل کنم.» هر چه سعی کردیم او را متقاعد کنیم، او به خرجش نرفت. چاره‌ای نبود. ماندن در اینجا یعنی ذره ذره جان دادن. دیگر رمقی نداشتیم که بتوانیم بمانیم و مقاومت کنیم. ناچار و برخلاف میل باطنی‌ام به بچه‌ها گفتم: «بالا، بچه‌ها بپرید بالا.» 13 نفر بودیم. از یک گروهان تنها 13 نفرمان باقی مانده بود، و هر کدام با تنی فرسوده و قلبی زخم خورده خود را به گونه‌ای کنار شهدا جای دادیم. راننده وقتی عکس العمل ما را دید فریاد زد: « تا پایین نروید حرکت نمی‌کنم. » در این هنگام یک خمپاره در نزدیک ماشین منفجر شد و او شتابان سوار شد و حرکت کرد.

ماشین نخلستان رنگین شده به خون همرزمان شهید ما را پشت سر می‌گذاشت و سیلاب اشک چشمان در گود فرو رفته ما را شستشو می‌داد. مویه‌ها و گویه‌هایمان بلند بود. چهره تک‌تک بچه‌های مجروح و شهیدی را که در نخلستان جا گذاشته بودیم مثل یک فیلم در جلو چشمانم ظاهر می‌شدند. دقایقی بعد نخلستان از دید ما پنهان شد.

از شدت ضعف و سرما به حدی می‌لرزیدم که دندانهایم به شدت به هم می‌خورد و صدا می‌داد. بچه‌ها که حال و روزشان بهتر از من نبود پارچه‌ای بین دندانهایم قرار دادند تا از شکستگی آنها جلوگیری شود. لرزش من هر لحظه شدیدتر می‌شد. بچه‌ها که وضع را اینگونه دیدند، ماشین را نگه داشتند و مرا به جلو ماشین منتقل کردند. کم‌کم به نزدیک جاده و مقر لشکر رسیدیم. در آنجا با دیدن تعدادی از بچه‌های گردان که باقی مانده بودند، چشمهایم روی هم آمد و بیهوش شدم.

چشم که باز کردم، خودم را در اورژانس دیدم. سرم بر دستم وصل و دکتری بالای سرم ایستاده بود. دقایقی بعد دکتر مرا تنها گذاشت. سرم را به اطراف چرخاندم و از دیدن کسی که روی تخت کناری‌ام خوابیده بود، سخت تعجب کردم. او دانشجو بود و با ما در محاصره قرار داشت. تا نزدیک حوضچه او را دیده بودم، اما بعد از آن هیچ اثر و نشانی از او نیافتم. به خاکریز نیروهای خودی هم که رسیدیم، او را در جمع خود نیافتیم. و حالا او در کنار من قرار داشت. سخت متعجب بودم و دوست داشتم بدانم که او چگونه سر از اینجا در آورده است.

صدایش که زدم، نگاهی به من کرد و بلافاصله احوالم را پرسید.

از او خواستم تا ماجرایش را برایم بگوید. او آهی کشید و در حالی که به سقف خیره شده بود گفت: « خدا اگر بخواهدَ، قادر است شیشه را در کنار سنگ سالم نگه دارد. کنار حوضچه که رسیدیم، من از فرط خستگی خوابم برد. شب از نیمه گذشته بود که از خواب بیدار شدم. در یک لحظه متوجه شدم که بین عراقیها قرار گرفته‌ام. توکل بر خدا سر از خاکریز نیروهای خودی در آوردم.»

بعد در حالی که لبخندی بر لب داشت ادامه داد: « و حالا هم در خدمت شما هستم.»

عملیات کربلای 5 در همین جا متوقف گردید و من بعدها شنیدم که اکثر بچه‌های زخمی به همراه مهندس و سیدهادی به اسارت نیروهای عراقی در آمده‌اند.

پایان



آخرین ویرایش: شنبه 28 دی 1392 02:07 ب.ظ

پای درس اخلاق آیت الله مظاهری؛

نویسنده : علی رضا داوری شنبه 21 دی 1392 03:19 ب.ظ  •   

پای درس اخلاق آیت الله مظاهری؛
امام زمان (عج) واسطه فیض در زمان حاضرهستند/ ذکری که حضرت صاحب الامر(عج) توصیه فرمود
آیت الله مظاهری در درس اخلاق خود گفت: بر اساس روایات فراوان و نیز طبق تصریح زیارت جامعه که بهترین و صحیح ترینِ زیارات است، واسطه فیض عالم، امام زمان(عج) هستند. گرچه همه چهارده معصوم(ع) واسطه فیض‌اند، اما در زمان ما، واسطه فیض عالم، امام زمان(عج) هستند.

به گزارش خبرگزاری مهر آیت الله مظاهری در تبیین امامت امام زمان(عج) به نقل داستانی پرداخته است که در پی می آید:

یکی از علمای بزرگ، در زمان قدیم در تخت فولاد خدمت امام زمان«ارواحنا‌فداه» رسیده بود و از آن حضرت درخواست «علم اکسیر»کرده بود. در حالی که یاد گرفتن علوم غریبه حرام است و گفت و شنود و تعلیم و تعلّمش نیز حرام است. آن حضرت به او فرموده بودند: علوم غریبه به تو چه ربطی دارد؟ من به جای آن ختمی به تو یاد می‌دهم که بهتر از اکسیر است. بعد فرموده بودند: به پنج تن و امام زمان«ارواحنا‌فداه»توسّل پیدا کن و در توسّل‌هایت بگو: «یا محمّد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین، ‌یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی».

آن عالم نقل می‌کند: وقتی حضرت فرمودند:«ادرکنی»، به ذهنم خطور کرد که باید بفرمایند:«ادرکونی»، یعنی برای درخواست کمک از پنج نور مقدّس، باید فعل جمع به کار ببریم، پس چرا ایشان فعل مفرد به کار برده و می‌فرمایند: «ادرکنی و لاتهلکنی»؟! وقتی چنین تصوّری کردم، امام زمان«ارواحنا‌فداه» تبسّم کردند و فرمودند: همین است که گفتم. برای اینکه واسطه فیض این عالم، فعلاً من هستم.

یعنی اگر در زمان حاضر توسّلی به پیغمبراکرم«ص»یا سایر حضرات معصومین«ع»بشود، فیض الهی به واسطه وجود مقدّس امام زمان«ارواحنا‌فداه»به بندگان می‌رسد: «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ یَخْتِمُ وَ بِكُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ بِكُمْ یُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَكْشِفُ الضُّر»

از همه به خصوص جوانان تقاضا دارم که با این ختم، به امام زمان متوسّل شوید و این ختم را زیاد بخوانید. همه افراد، حتی کسانی که ‌سواد و تحصیلات کافی ندارند هم می‌توانند این ختم را بخوانند و به پنج تن آل عبا و امام زمان متوسّل شوند: «یا محمّد،‌ یا علی، یا فاطمه، یا حسن، یا حسین، یا صاحب الزمان أدرکنی و لا تهلکنی». این ختم، علاوه بر آنکه آسان است، برای رفع هر حاجتی خوب، مؤثر و مجرّب می‌باشد. 

امام زمان (عج) واسطه فیض در زمان حاضرهستند/ ذکری که حضرت صاحب الامر(عج) توصیه فرمود
آیت الله مظاهری در درس اخلاق خود گفت: بر اساس روایات فراوان و نیز طبق تصریح زیارت جامعه که بهترین و صحیح ترینِ زیارات است، واسطه فیض عالم، امام زمان(عج) هستند. گرچه همه چهارده معصوم(ع) واسطه فیض‌اند، اما در زمان ما، واسطه فیض عالم، امام زمان(عج) هستند.

به گزارش خبرگزاری مهر آیت الله مظاهری در تبیین امامت امام زمان(عج) به نقل داستانی پرداخته است که در پی می آید:

یکی از علمای بزرگ، در زمان قدیم در تخت فولاد خدمت امام زمان«ارواحنا‌فداه» رسیده بود و از آن حضرت درخواست «علم اکسیر»کرده بود. در حالی که یاد گرفتن علوم غریبه حرام است و گفت و شنود و تعلیم و تعلّمش نیز حرام است. آن حضرت به او فرموده بودند: علوم غریبه به تو چه ربطی دارد؟ من به جای آن ختمی به تو یاد می‌دهم که بهتر از اکسیر است. بعد فرموده بودند: به پنج تن و امام زمان«ارواحنا‌فداه»توسّل پیدا کن و در توسّل‌هایت بگو: «یا محمّد یا علی یا فاطمه یا حسن یا حسین، ‌یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی».

آن عالم نقل می‌کند: وقتی حضرت فرمودند:«ادرکنی»، به ذهنم خطور کرد که باید بفرمایند:«ادرکونی»، یعنی برای درخواست کمک از پنج نور مقدّس، باید فعل جمع به کار ببریم، پس چرا ایشان فعل مفرد به کار برده و می‌فرمایند: «ادرکنی و لاتهلکنی»؟! وقتی چنین تصوّری کردم، امام زمان«ارواحنا‌فداه» تبسّم کردند و فرمودند: همین است که گفتم. برای اینکه واسطه فیض این عالم، فعلاً من هستم.

یعنی اگر در زمان حاضر توسّلی به پیغمبراکرم«ص»یا سایر حضرات معصومین«ع»بشود، فیض الهی به واسطه وجود مقدّس امام زمان«ارواحنا‌فداه»به بندگان می‌رسد: «بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ یَخْتِمُ وَ بِكُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ بِكُمْ یُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَكْشِفُ الضُّر»

از همه به خصوص جوانان تقاضا دارم که با این ختم، به امام زمان متوسّل شوید و این ختم را زیاد بخوانید. همه افراد، حتی کسانی که ‌سواد و تحصیلات کافی ندارند هم می‌توانند این ختم را بخوانند و به پنج تن آل عبا و امام زمان متوسّل شوند: «یا محمّد،‌ یا علی، یا فاطمه، یا حسن، یا حسین، یا صاحب الزمان أدرکنی و لا تهلکنی». این ختم، علاوه بر آنکه آسان است، برای رفع هر حاجتی خوب، مؤثر و مجرّب می‌باشد. 



آخرین ویرایش: شنبه 21 دی 1392 03:20 ب.ظ

به نقل از رجا نیوز:روزی که حاج قاسم مرگ خود را از خدا خواست

نویسنده : علی رضا داوری جمعه 20 دی 1392 04:08 ب.ظ  •   

روزی که حاج قاسم مرگ خود را از خدا خواست

 به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، سردار شهید قاسم میرحسینی در سال ‪ ۴۲‬در روستای میربیك از توابع جزینك زابل متولد شداین شهید بزرگوار پس از گذراندن پنج ماه دوره آموزشی همزمان با عملیات بزرگ بیت‌المقدس به جبهه و شركت در این عملیات اعزام شدوی در سال ‪ ۶۱‬نخست به عنوان مربی آموزشی و سپس فرماندهی گردان خدمت كرد و در عملیات والفجر مقدماتی مسوول طرح و عملیات تیپ ثارالله بود و قبل از عملیات خیبر به فرماندهی این تیپ برگزیده شدشهید میرحسینی در سال ‪ ۶۲‬ازدواج كرد و در تابستان ‪ ۶۳‬به عنوان مسوول طرح و عملیات لشكر ‪ ۴۱‬ثارالله منصوب و با شركت در عملیات بدر به شدت مجروح شدمیرحسینی در سن ‪ ۲۲‬سالگی توفیق زیارت خانه خدا را یافته بود و پس از بازگشت از این سفر معنوی به عنوان قایم مقام لشكر ‪ ۴۱‬ثارالله معرفی شدنوزدهم دی سال ‪ ۶۵‬روز تلخ و فراموش نشدنی برای همرزمان شهید میرحسینی خانواده و مردم دارالولایه سیستان بشمار می‌روداین سردار دلیر اسلام در عملیات كربلای پنج در منطقه عملیاتی شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

آنچه می خوانید صحبت های حاج قاسم سلیمانی است در وصف شهید میرحسینی که می گوید:

 

*نمی دانم مالك هم توی صحنه سخت جنگ مثل میرحسینی بوده یا نبوده  

قاسم، بزرگ لشكر 41 ثارالله بودكه واقعا من امروز در هر ماموریتی جای خالی او را می بینم شهید میرحسینی در بعد خودش در تمام صحنه جنگ تك بوددر مورد شهید میرحسینی هرچه بگویم احساس می كنم اصلا نمی توانم حق شهید او را ادا كنم خیلی روح بزرگی داشت یك مالك اشتر به تمام معنا بود.من نمی دانم مالك هم توی صحنه سخت محاصره جنگ مثل شهید میرحسینی بوده یا نبوده.

شهید میرحسینی فرمانده ای بود كه همه ابعاد یك فرمانده اسلامی را با تعاریف اصیل آقا امیرالمومنین (ع )دارا بودبا معنویت ترین شخصیت لشكر ثارالله بودصدای دلنشین آوای قرآن شهید میرحسینی را هر كس می شنید از خود بی خود می شد.

*ما همه مات و مبهوت حركات او می شدیم

او یك سخنور بود و وقتی شروع به صحبت می كرد به قول بچه ها "جادومی كردتمام حرفهای خودش را با استناد به آیات و روایات نقل می كردمن واقعا احساس می كردم هیچ روحانی توی سن و سال خودش به پای ایشان نمی رسیددر بعد فرماندهی ما باید بگویم ایشان در جلسات همیشه صائب ترین نظرات را می دادبهترین نظر نظر شهید میرحسینی بود و در میدان عمل هم همانها بوقوع می پیوست .

خدا را شاهد می گیرم كه هیچ وقت در چهره شهید میرحسینی در سخت ترین شرایط من هراسی ندیدم .انگار در وجود این مرد چیزی بعنوان ترس، هراس، دلهره و تردید وجود نداشتاگر در محاصره بود همانطور صحبت می كرد كه در اردوگاه صحبت می كرددر حالیكه رگبار گلوله از همه طرف می بارید و همه خودشان را در پناهگاهها پنهان می كردند، مانند پشت سنگری یا تپه خاكی ... كه تیر نخورند، اما این شهید عالیقدر می ایستاد و ما همه مات و مبهوت حركات او می شدیم نگاه می كردم ایشان را مثل كسی كه در جنگهای قدیمی جلو دشمن رجز می خواندند، بچه ها را بسیج می كرد، حركت می داد و در آن صحنه شوخی می كرد.


*هیچكس را مانند ایشان ندیدم

خداوند این توفیق را به من داد كه تقریبا از عملیات والفجر یك تا این اواخر كه خیلی هم بود در خدمت ایشان باشم من واقعا این را می گویم كه در همه شهدای جنگ تحمیلی خیلی دوستان بسیاری داشتمدر عملیات های مختلف هیچكس را مانند ایشان ندیدم.

*دنیای بیكران معرفت بود

از زمانی كه من در خدمت ایشان بودم هیچ وقت ندیدم كه نافله شبش ترك بشودیا هیچ نافله شبی ندیدم كه از شهید میرحسینی بدون گریه تمام شودو خدا شاهد است ما با گریه این شهید بزرگوار بیدار می شدیم یك آدم عجیبی بوددنیای بیكران معرفت بود.

می دیدم وقتی گردان دور ایشان حلقه می زد و ایشان می خواست سخنرانی كند از لحظه ای كه بسم الله می گفت تا انتهای صحبتش واقعا مثل یك جوجه هایی كه مادرشان غذا را در دهانشان می گذارد همه حواسشان متوجه دهن مادر است، همه گردان مسحور ایشان می شدمحو ایشان می شد.

*والله قسم انگار یك لشكر می آمد

او ناجی همه عملیاتها بود در صحنه جنگ وقتی عراقی ها پاتك می كردند و فشار می آمد همین قدر كه در جبهه می پیچید كه میرحسینی آمد والله قسم انگار یك لشكر می آمداینقدر در كل جبهه تاثیر داشت .

در عملیات بدر یادم است كه وقتی عراقی ها پاتك كردند شهید میرحسینی رفت توی پاتك، توی اوج سختی آن لحظه ایكه همه بفكر برگشتن بودندشهید میرحسینی رفت و آخرین نفر برگشت من قطعا شهید میرحسینی را ناجی همه عملیاتها می دانم نقش شهید میرحسینی در یك كفه ترازو و نقش مابقی گردانها در كفه دیگر.

من هیچ جا ندیدم شهید از خودش تعریف كند كه من ناجی فلان عملیات بودم و... گمنام گمنام امروز قبر شهید میرحسینی مثل یك قبر عادی در یك جای دور افتاده است هیچ كس نمی داند كه یك شخصیت به این بزرگی در زابل می زیست كه این وصف روزش بود و آن شبش.


*تیر به اینجای من خواهد خورد

در عملیات كربلای بچه ها خیلی نگران ایشان بودند هیچ عملیاتی شهید میرحسینی بدون زخم از صحنه خارج نشداز تمام عملیاتها زخمی بر بدن داشتبه بچه ها گفته بود توی عملیات كربلای نترسید كه من شهید نمی شوم .

قبل از عملیات كربلای پنج شبی داخل سنگر نشسته بودیم و با هم صحبت می كردیمگفت تیر به اینجای من خواهد خوردو انگشتش را روی پیشانی اش گذاشت و همین طور هم شدو بی سیم های لشكر ثارالله تا پایان جنگ دیگر صدای دلنشین و ارزشمند و پرمعرفت میرحسینی را نشنیدندآن صدایی كه برای همه بچه ها چه كرمانی، چه رفسنجانی، چه زرندی، چه سیرجانی، چه هرمزگانی و چه بلوچستانی امیدبخش بوددلنواز بود و دوست داشتنی آن صدا خاموش شد.

*از خدا می خواستم كه پایان عمر من همین مقطع باشد

البته نمی توانستم باور كنمدر مقطع اول هم بچه ها به من نگفتند و این خبر را خیلی با احتیاط به من دادندهیچوقت خبر شهادت ایشان را از یاد نمی برممن در دو سه عملیات واقعا از خدا می خواستم كه پایان عمر من همین مقطع باشدیكی همین عملیات كربلای بودخصوصا وقتی خبر شهادت شهید میرحسینی را شنیدماحساس كردم كه واقعا لشكر ثارالله منهدم و منحل شد و از همه مهمتر فكر می كردم شهادت ایشان تاثیر بسیار عمیقی بر عدم موفقیت ما در عملیات كربلای بگذاردهیچ خبری مانند این خبر در لشكر ثارالله نمی توانست غم ایجاد كندتا آن مقطع هیچ حادثه ای به اندازه خبر شهادت حاج قاسم برای بچه های لشكر ثارالله سخت نبودحتی آن كسی كه در عملیات حضور داشت و برادرش را یا پسرش را از دست داده بود عزادار شهید میرحسینی بود.

معنای تهاجم فرهنگی است كه بچه های ما چنین شخصیت هایی را نشناسندجوانان باید چنین شخصیتهایی را برای خودشان الگو كننداین یك الگوی ارزشمند و مجسم در عمر ماست این را باید همه بشناسند و به همه شناسانده شود كه ایشان از یك خانواده محترمی بود و بعد هم برادرش شهید شدآن شهید بزرگوار دانشجو كه توی سنگر كمین ایستاد و مقاومت كرد تا به شهادت رسیدخدا را قسم می دهیم به محمد و آل محمد به همه ما معرفت كافی برای شناخت این شخصیتهای ارزشمند و ادامه دادن راهشان را عطا نماید.



آخرین ویرایش: جمعه 20 دی 1392 04:09 ب.ظ

شهید بروجردی

نویسنده : علی رضا داوری سه شنبه 19 آذر 1392 03:02 ب.ظ  •   

خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته‌اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه می‌کردم.‌ از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد».‌ این پسر آنجا بود. وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، دیدم او را از پا‌هایش به سقف آویزان کرده‌اند و کتکش می‌زنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باتوم بود که بر سر و صورت بچه‌ام می‌بارید، ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم‌».
کد خبر: ۳۶۳۷۱۲

محمد در زیر باران شلاق و باتوم، یك «آخ» هم نگفتمرحومه «خدیجه محمدی»، مادر بزرگوار سرلشکر شهید «محمد بروجردی»، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در دوران دفاع مقدس، پس از سی سال به فرزند شهیدش پیوست.

هم‌اکنون یادی از آن مادر بردبار و فرزندش محمد بروجردی، بهانه‌ای است برای تعظیم به همه مادرانی که در دامان خود فرزندانی شجاع و افتخار‌آفرین برای ایران اسلامی پرورانیدند.

وقتی محمد مهمان خانواده شد


به گزارش «تابناک»، در سال ۱۳۳۳ در روستای دره گرگ از توابع شهرستان بروجرد، صدای گریه‌ نوزادی، خبر از تولد کودکی می‌داد که در آن زمان هیچ کس گمان نمی‌کرد، روزی افتخار ایران و اسلام خواهد شد.

مادرش خدیجه محمدی او را در بغل گرفت و نسیم خنکی ‌که از میان درختان زیبا و سبز می‌گذشت، به درون اتاق آمد تا بر گونه‌های زیبای نوزاد بوسه زند؛ نوزادی که محمد نامیدنش‌. اذان و اقامه که در گوشش خوانده شد، محمد چشم باز کرد و آسمان را دید: چه زیبا‌ست این آسمان!

هم مادر بود و هم پدر

شش ساله بود که سایه پدر از سر محمد کم شد و کربلایی علیرضا بروجردی، او و مادر و فرزندانش را تنها گذاشت‌ و این گونه بود که مادر شد هم پدر و هم مادر و همه چیز محمد و خواهر‌ها و برادرانش.

بانو خدیجه محمدی، خم به ابرو نیاورد و چون کوه ایستاد‌. از سرد و گرم روزگار نهراسید و سال‌های فراوانی را با توکل به خدا گذرانید، بی‌آنکه شکوه‌ای کند. بچه‌ها کم کم بزرگ می‌شدند و در این میان، محمد‌ چیز دیگری بود؛ محمد بروجردی.

او در هفت سالگی به مدرسه رفت، ولی به دلیل شرایط مادی خانواده، تحصیل در کلاس‌های شبانه همراه با کار و تلاش روزانه را برگزید و خانواده را در تأمین زندگی شرافتمندانه، یاری رساند.

مادر می‌گفت: «محمد شش ساله بود که یتیم شد. از هفت سالگی روز‌ها را در یک دکان خیاطی کار می‌کرد. اسمش را در یک مدرسه شبانه نوشتم و شب‌ها درس می‌خواند. همه او را دوست داشتند؛ چه معلم چه صاحبکارش‌».
 
هر بار که محمد ‌برای تأمین معاش خانواده به سر کار می‌رفت و مادر می‌دید که ‌نوجوانی استقامتی به اندازه کوه‌های سر به فلک کشیده لرستان و روحی به لطافت مردمان نجیب بروجرد دارد، ‌به او افتخار می‌کرد.

مادر به تنهایی و با تکیه بر خدا و ایمان به او برای تربیت و بزرگ کردن فرزندانش برنامه‌ریزی داشت و عزم خود را جزم کرد. در حقیقت، مادر‌ شیرزنی بود که با عشق و شور در راه رشد و تربیت فرزندانش تلاش می‌کرد.

محمد با وجود مادر مهربان و دلسوز درد بی‌پدری را کمتر حس می‌کرد. او هم مادر بود و هم پدر تا فرزندانش نبود پدر را احساس نکنند.

در سال ۱۳۴۷ چهارده ساله بود که ‌با شرکت در کلاس‌های آموزش قرآن و معارف اسلامی قدم به دنیای پر تب و تاب مبارزه گذاشت. محمد از آن روز‌ها چنین حکایت می‌کرد: «وقتی به این کلاس‌ها رفتم، قرآن را خواندم و مفهوم آیات را فهمیدم. چشم و گوشم روی خیلی مسائل باز شد. معنای طاغوت را فهمیدم. فهمیدم امام کیست و چرا او را از کشور تبعید کرده‌اند».

محمد بزرگ شد و انقلابی


پس از چندی با تشکیلات مکتبی «هیأت‌های مؤتلفه اسلامی» مرتبط شد و ضمن شرکت در جلسات نیمه مخفی سیاسی ـ عقیدتی‌ که به همت شهید بزرگوار «حاج مهدی عراقی» تشکیل می‌شد، سطح بینش مکتبی و دانش مبارزاتی خود را بالا برد.

محمد هفده ساله بود که مادرش بانو خدیجه محمدی‌ لباس دامادی بر تنش کرد‌. شب عروسی، مادر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، چرا که حالا دیگر محمد مردی شده بود برای خودش؛ مردی از دیار دلیران لرستان.

در سال ۱۳۵۰ ازدواج کرد و یک سال بعد به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد. مادرش می‌گفت: «به او گفتم پسر حالا که احضارت کرده‌اند، می‌خواهی چکار کنی؟ گفت: مادر! من مسلمانم. مطمئن باش تا جایی که بتوانم تن به چنین ذلتی نمی‌دهم. من از خدمت به این شاه لعنتی بیزارم. می‌فهمی مادر، بیزار!».

‌«محمد» که علاقه‌ای به خدمت در ارتش شاهنشاهی نداشت، اندکی پس از این فراخوان به قصد دیدار با مرشد در تبعید مکتب انقلاب حضرت امام خمینی «ره» از خدمت فرار کرد؛ اما حین عبور از مرز زمینی ایران ـ عراق توسط عناصر «ساواک» رژیم شناسایی و دستگیر شد.
مادر محمد از این دوران می‌گوید: «خبر آوردند که او را در خوزستان سر مرز گرفته‌اند. رفتم اهواز سازمان امنیت عکسش دستم بود و گریه می‌کردم‌. از آنجا رفتم زندان ساواک «سوسنگرد»... این پسر آنجا بود. وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، دیدم او را از پا‌هایش به سقف آویزان کرده‌اند و کتکش می‌زنند. همین طور مثل باران چوب و شلاق و باتوم بود که بر سر صورت بچه‌ام می‌بارید، ولی حتی یک آخ هم از او نشنیدم‌».

مادر، منتظر بود و دعاگوی محمدش


اوجگیری نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) با تلخی‌ها وشیرینی‌هایی همراه بود که باز هم مادر بود که باید در کنار همسر محمد رنج‌ها را به جان می‌خرید. او با کمال رضایت بر خدا توکل کرد.
روزهایی که محمد به خانه نمی‌آمد و ایامی را که در بازداشت ساواک بود، با یاد صبوری حضرت زینب (س) سر می‌کرد و می‌گفت: محمدم فدای علی اکبر حسین!

مادر «محمد» مرحومه بانو محمدی از فعالیت‌های محمد در این مقطع خاطرات جالبی دارد:

‌«خانه ما در «مولوی» تبدیل شد به مرکز انتشار اعلامیه ضد رژیم. محمد به همراه چند نفر از دوستانش در طبقه همکف یکی از اتاق‌ها سه چهار دستگاه خیاطی گذاشتند و عده‌ای بی‌وقفه پشت این چرخ‌ها کار می‌کردند... این ظاهر قضایا بود. درست در زیر زمین همین اتاق آن‌ها چاپخانه مجهزی داشتند که شبانه روز کار می‌کرد. سرو صدایش تمام محله را برداشته بود. البته باعث سوء‌ظن کسی نمی‌شد. هر کس به خانه می‌آمد فکر می‌کرد این همه سرو صدا مال آن چهار تا چرخ خیاطی است».
 
در سال ۱۳۵۵ در معیت چند تن از دوستانش برای آموزش اصول و قواعد جنگ‌های پارتیزانی راهی سوریه شد. در سوریه حاج آقا و دوستانش به اردوگاه‌های نظامی «جنبش امل» معرفی و سرگرم طی دوره‌های رزم چریک شهری و نبرد پارتیزانی شدند. بعد از ختم دوران آموزشی شهید بروجردی و دوستانشان تصمیم می‌گیرند تا برای گرفتن حکم شرعی مبارزه مسلحانه به «نجف» رفته و با حضرت امام ملاقات نمایند... اما بنا به برخی مسائل و معضلات خصوصا گرم شدن روابط رژیم بعث عراق با دیکتاتوری شاه، امکان سفر آنان به عراق منتفی شد و ناچار به ایران برگشتند».

مادر محمد از انفجار رستوران خوانسالار، عشرتکده و محل تجمع و عیاشی مأمورین آمریکایی ستاد آسیای جنوب غربی C. I. A در تهران، انفجار اتوبوس نظامی حامل مستشاران آمریکایی، در لویزان، خلع سلاح مامورین قرارگاه شهربانی شاهنشاهی در تهران، عملیات نظامی علیه یک رشته از مراکز ساواک، در پانزدهم خرداد، ۱۳۵۷، و انفجار تأسیسات برق مراکز رژیم به نام «کاخ جوانان»، در منطقه شوش تهران و... که محمد او در آن نقش اصلی داشت خبر چندانی نداشت، اما می‌دید که محمد روزهای طولانی به منزل نمی‌آید و وقتی هم می‌آید آنچنان عجله می‌کند که فرصتی برای پرسش نبود.
مادر برای محمد و دوستانش دعا می‌کرد.

محمد بعد‌ها در حفاظت از امام خمینی (ره) در بهمن ۱۳۵۷و تصرف «پادگان جمشیدیه» و نیز آزاد‌سازی مراکز رادیو و تلویزیون از لوث چکمه پوشان گارد جاویدان که محمد در همین عملیات اخیر، با اصابت گلوله‌ای از ناحیه پا مجروح شد، نقش اساسی داشت. سپس مدیریت زندان اوین و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۸و نیز درگیری‌های گروهکهای ضدانقلاب کردستان و سرانجام تهاجم ارتش بعث عراق، دیگر برای مادر فرصتی نگذاشت تا محمدش را ببیند.
مادر همیشه چشم به راه بود اما محمد سرباز قرآن بود و جانباز خمینی.

محمد، علی اکبر مادر شد...


محمد دیگر از آن مادر نبود. او جوانمردی بود از غیور‌مردان انقلاب و سردارانی مانند علی صیاد شیرازی، احمد متوسلیان، ناصر کاظمی، غلامعلی پیچک، محمد ابراهیم همت، حسن باقری، مهدی زین‌الدین و حسین خرازی و گروه بسیاری از رزمندگان.... و مادر به او می‌بالید.

روز یکم خرداد سال ۱۳۶۲که محمد به همراه پنج تن دیگر از فرماندهان سپاه اسلام، به شهادت رسید و به بانو خدیجه محمدی خبر دادند، زیر لب زمزمه کرد: خدایا! این علی اکبر را از من بپذیر.

حتی در دوران پس از شهادت محمد، مادر هرگز شکوه‌ای نکرد و همواره خدا را شاکر بود. او حضرت زینب (س) را الگو و اسوه زندگی خود قرار داد و با صبر و شکیبایی، شهادت و فراق فرزندش را تحمل کرد.

و سرانجام دیدار مادر و محمد، دیدنی بود


مرحومه خدیجه محمدی که به دلیل سکته مغزی در بخش ICU (مراقبت‌های ویژه) بیمارستان خاتم‌الانبیاء (ص) تهران بستری بود، روز یکشنبه هفدهم آذر به دیدار فرزند شهیدش شتافت.
دیدار فرزند و مادر پس از سال‌ها انتظار در بهشت مسیر می‌شود و آن دو مانند عاشقی که به وصال معشوقش می‌رود، همدیگر را در آغوش لطف و مهربانی می‌فشارند.

دکتر «محسن رضایی»، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در این خصوص در پیامی ضمن عرض تسلیت به خانواده آن بانوی فداکار و صبور، یاد‌آور شد:

آن بانوی مؤمنه و صبور را، سرافرازی همین بس که در دامان پر مهر خود، فرزندی را تربیت کرد که علاوه بر افتخار مجاهدت در راه خدا، در ابعاد اخلاقی و جاذبه مردمی نیز مسیح کردستان نام گرفت.

اطمینان دارم این مادر شهید، در اجر عظیم مجاهدات فرزند گران‌قدرش، سهمی بسزا دارد.

آخرین ویرایش: سه شنبه 19 آذر 1392 03:03 ب.ظ

درخشش نماد بانکی ها در بورس

نویسنده : علی رضا داوری یکشنبه 17 آذر 1392 06:28 ق.ظ  •   

به گزارش بورس نیوز:در معاملات امروز[1392/09/16] نمادهای حاضر در گروه بانک‌ها و مؤسسات اعتباری اکثراً با افزایش قیمت روبرو شده که یکی از دلایل آن تحقق پیش‌بینی درآمد هر سهم و احتمال فراتر رفتن از پیش‌بینی‌ها بوده است. در این گروه بانک ملت، بانک صادرات، بانک تجارت، بانک دی و بانک انصار پیشرو هستند.آدرس خبر:[http://www.boursenews.ir/fa/pages/?cid=112117]

آخرین ویرایش: یکشنبه 17 آذر 1392 06:32 ق.ظ

طاهر ۶۰ کیلویی گردان

نویسنده : علی رضا داوری سه شنبه 12 آذر 1392 01:40 ب.ظ  •   


طاهر ۶۰ کیلویی گردان

فرمانده گفت: امروز طاهر مؤذن شصت کیلویی روی شکم شما می‌پره، ولی شما باید اون‌قدر آماده باشید که عراقی‌های صد و بیست کیلویی را هم تحمل کنید.

خبرگزاری فارس: طاهر ۶۰ کیلویی گردان

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس- اول که آمدیم گردان حمزه، یک کمی دل‌گیر بودیم. مثل وقتی که از محله‌ای به محله‌ی دیگری اسباب کشی کنی، اما بعد کم‌کم به این دسته و گروهان و گردان حسابی عادت کردیم. جمعمان جمع بود و به قول حمید، همه‌ی اعضای تیم شلوغ‌کاری دور هم بودند. حمید خودش سردسته‌ی شلوغ کارهای گردان شهادت بود.

هر گردانی یک کادر ثابت داشت و یک عده هم نیروهای بسیجی که در هر اعزامی، به آن گردان می‌آمدند. درست به همین دلیل هر گردان پاتوق یک عده از برو بچه‌های تهرانی بود که اهل یکی از محله‌های تهران بودند، یا دسته‌بندی‌هایی شبیه به این. برای همین تقریباً حال و هوای هر گردانی کمی با گردان‌های دیگر فرق داشت. مثلاً بچه‌های تخریب لشکر بیش‌ترشان اهل عبادت‌های سنگین و مناجات‌های اساسی و خودسازی و این کارها بودند.

فضای واحد تخریب حسابی عرفانی بود. کار بچه‌های تخریب از گردان‌های پیاده خیلی سخت‌تر بود. اون‌ها توی تاریکی و سکوت مطلق میدان مین، بی هیچ مانعی که بین آن‌ها و دشمن باشد، با جان خودشان و صدها نفری که پشت سرشان آماده‌ی عبور از معبرها بودند، بازی می‌کردند؛ معبرهایی که آن‌ها باید توی میدان مین باز می‌کردند.

بچه‌های تخریب کارشان شوخی کردن با مرگ بود. برای همین باید آن‌قدر از دنیا دل می‌کندند که بتوانند مرگ را توی دستانشان بگیرند و مسخره‌اش کنند. واقعاً هم بیش‌تر تخریب‌‌چی‌ها به یک همچین جاهایی می‌رسیدند.

یا مثلاً به گردان حبیب می‌گفتند: گردان آخوندها. چرا که حاج طائب فرمانده‌اش بود و اغلب کادر گردان هم روحانی و طلبه بودند. برای همین، بچه‌های طلبه و حتی فرزندان‌بیش‌تر مسئولین رده بالای کشور، می‌رفتند گردان حبیب. یا گردان میثم که قبل از عملیات بدر اسمش شده بود گردان داش‌مشتی‌ها؛ از بس که بچه‌های گردان میثم چاکرم و نوکرم به هم می‌گفتند و ورزش باستانی راه می‌انداختند و با چفیه تُرنا بازی می‌کردند.

بچه‌های گردان شهادت هم شلوغ کار و شیطان بودند. البته گردان شهادت تا سه، چهار ماه قبل از والفجر هشت، واحد آرپی‌جی تیپ ذورالفقار بود. بچه‌های شهادت ظاهراً اهل مسابقه‌ عرفان و اخلاق و نماز شب نبودند. چند نفر آتش‌پاره به هم افتاده بودند و گردان را کرده بودند یکی از شلوغ‌ترین گردان‌های لشکر. توی گردان شهادت با این که خیلی‌ها نماز شب می‌خواندند و جداً پابند اخلاق بودند، اما شیطنت و شلوغ‌کاری، حال و هوای اصلی گردان بود.

مثلاً موقع رزم شبانه، کمین‌هایی که روی سرِ بچه‌های گردان شهادت آتش ایذایی می‌ریختند، حتماً باید فرار می‌کردند، چون رسم گردان شهادت این بود که اگر بچه‌های کمین را می‌گرفتند، حتماً کتکشان می‌زدند. با این توجیه که کمین، در فرار از دست دشمن باید فرز و قبراق باشد. یا این که صدای تیربار و آرپی‌جی نمی‌توانست گردان شهادتی‌ها را از پتوهای گرم و نرم جدا کند.

سلام بیدارباش رزم شبانه‌های گردان شهادت یا چهارلول ضدهوایی بود که یواشکی و بعد از خواب بچه‌ها، شبانه می‌آوردند پشت چادرهای گردان و می‌زدند یا انفجار چندین مین ضدتانک با هم. اغلب رزم شبانه‌های گردان، زخمی و مجروح مختصری هم می‌داد.

فرامرز عزتی‌پور، یوسف محمدی، حسین کریمی، محسن شیخی، مرتضی حاج محمدی و حمید داودآبادی جزو سردسته‌های شلوغی‌ها بودند. شلوغ‌کارهایی که هر کدامشان برای یک گردان کافی بودند. همین حمید را اگر آزاد می‌گذاشتند، راحت یک لشکر را عاصی می‌کرد. فرخانی چند بار حسابی او را تنبیه و توبیخ کرده بود. حالا بیش‌تر این سر دسته‌ها یک جا آمده بودند توی یک دسته‌ی گردان حمزه.

یکی، دو روز طول کشید تا بچه‌ها به جای جدید عادت کنند. حاجی نوروزی، فرمانده‌ دسته‌ی ما، فرمانده با تجربه‌ای بود. مردی در انتهای جوانی که موهای سر و ریشش جو گندمی شده بودند. خانه‌اش در جاده‌ی قدیم کرج بود. هفت هشت سر عائله داشت و یک مغازه‌ی کوچک بقالی. همه را رها کرده بود به امان خدا و سال‌ها بود که جبهه بود.

دو سال پشت سر هم بسیجی نمونه‌ لشکر بیست و هفت شده بود. هم استقامت بدنیش زیاد بود و هم شجاعتش. حاجی نوروزی در حد خواندن و نوشتن سواد داشت. چیز خواندنش کلمه به کلمه بود، یک کمی هم می‌توانست قرآن بخواند. یک‌بار با آرپی‌جی یک هلی‌کوپتر عراقی را انداخته بود. یک‌بار هم در عملیات مسلم، یک تنه صد و پنجاه تانک عراقی را که بالای یک تپه مستقر بودند، اسیر گرفته بود و راه تسخیر تپه را برای نیروهای خودی باز کرده بود.

موهای سرش را همیشه از ته می‌تراشید و با گویشی روستایی قربان صدقه بچه‌های دسته می‌رفت. همه‌مان عاشق این قربان صدقه‌های او بودیم. وقت تمرین‌های نظامی یا آخر رزم‌های شبانه‌ یا بعد از نماز جماعت‌های توی چادر، ساده و پدرانه می‌خندید و بلند می‌گفت «آ قربونتون برم، حلوا خورا.» و همه می‌خندیدیم. حاجی نوروزی هم فرمانده دسته بود و هم چیزی مثل پدر بچه‌ها. همه برایش درد دل می‌کردند. او هم با همه‌ گرفتاری‌هایش و مشکلات خانواده‌اش، پدرانه حرف‌های بچه‌ها را می‌شنید و بی‌تکلف نصیحتشان می‌کرد.

نصیحت‌هایش شاید چون مثل خودش ساده بودند، بچه‌ها را آرام می‌کرد. پدری که حتی گاهی عصبانی هم می‌شد و سر بچه‌ها داد و بی‌داد می‌کرد. اعتماد بین او و بچه‌ها اعتماد پدر و پسر بود. یک‌بار من را صدا زد تا نامه‌ای را که تازه رسیده بود، برایش بخوانم. نامه پر بود از مشکلات و گرفتاری‌های خانواده‌ای که سرپرستش چندماهی بی‌مرخصی جبهه بوده است.

من هرچه‌بیش‌تر می‌خواندم، بیش‌تر خیس عرق می‌شدم ولی او آرام و عمیق به من گوش می‌داد، انگار پسر بزرگش از سختی‌های خانواده با او حرف می‌زند. سخت‌تر از نامه خواندن برای من، وقتی بود که حاجی نوروزی از من می‌خواست جواب نامه‌ای را که املا می‌کند برایش بنویسم.

به هر حال فقط این حاجی نوروزی بود که نه تنها می‌توانست حریف چنین جمع شلوغ‌کاری باشد، بلکه با دنیادیدگی و تجربه‌اش دسته را به یکی از بهترین‌ها مبدل کند.

یکی دو روز بعد از آمدن ما به گردان حمزه دوباره صبحگاه و شامگاه و ورزش و کلاس‌‌های تاکتیک و شیمیایی و اسلحه و این‌ها شروع شدند. نیروهای گردان باید آن‌قدر آماده می‌شدند که بتوانند توی پدافند سخت‌ و سنگین خطوط مقدم فاو، جلوی عراقی‌ها طاقت بیاورند. پدافندی پر از درگیری و پاتک که یک گردان شاید حداکثر چهار، پنج روز توی آن دوام می‌آورد.

موقع همین صبحگاه‌ها و ورزش‌ها بود که کُرکُری خواندن بچه‌های ما و سر به سر گذاشتن با فرما‌نده‌های گروهان‌ها یا بچه‌های دسته‌ها و گروهان‌های دیگر شروع می‌شد. از همه بیش‌تر کیف می‌داد که سر به سر طاهر مؤذن بگذاریم. حاجی امینی فرماندده گردان حمزه بود. همه‌مان دوستش داشتیم و احترامش را نگه می‌داشتیم. حاجی امینی برای ما مظهر تجربه و رشادت جنگی بود. گردان حمزه با حاجی امینی بارها و بارها حماسه آفریده بود.

چه در عملیات بدر و چه همین والفجر هشت و فاو. فرمانده‌ای که از بسیجی بودن و آرپی‌جی زدن تا فرماندهی گردان و تیپ بالا رفته بود. گردان حمزه به برکت حاجی امینی یک گردان کاملاً عملیاتی بود و هرکس که آرزو داشت در عملیات، درست وسط درگیری باشد، با هر زور و کلکی بود، خودش را می‌رساند به گردان حمزه. ما حاج امینی را بیش‌تر توی صبحگاه‌ها وقتی دستور خبردار می‌داد می‌دیدیم. یا سر نماز جماعت. ارتباطمان با او خیلی زیاد نبود.

فرمانده گروهانمان برادر سوری بود. پاسدار جوانی بود از کادر لشگر بیست و هفت. اهل تویسرکان بود و ساکن تهران. زانوی پای راستش قبلاً مجروح شده بود و حالا دیگر خم نمی‌شد. برای همین چندان اهل دویدن و ورزش صبحگاهی نبود و این کار را به معاونش می‌سپرد. سوری مرد خون‌گرم و دوست‌داشتنی‌ای بود. با بیش‌تر بچه‌های گروهان خودمانی می‌شد و شوخی می‌کرد.

رفتاری که معمولاً از فرمانده‌ها بعید بود. فکر کن سوری کجا و صفرخانی کجا؟ برادر سوری یک شب، شام آمد چادر ما مثلاً مهمانی. بعد از شام سر حرف باز شد و برادر سوری از زندگی و حتی وضع مالی خانواده‌اش برای ما گفت. طوری شد که من طاقت نیاوردم بنشینم و تا آخر حرف‌هایش را بشنوم. هرکس هم که تا آخرش نشست، دست‌کم دو سه روز توی حال خودش نبود، سوری اما این حرف‌ها را برای ما آن‌قدر راحت می‌گفت که انگار با برادرش درد دل می‌کند. سوری در برخورد با نیروهایش راحت بود، بچه‌ها هم با او راحت بودند.

برعکس سوری، معاونش طاهر مؤذن بود که جان می‌داد برای سر به سر گذاشتن. طاهر جوانی بود، باری و بلند و خوش‌قیافه. توی چهره‌اش در یک لحظه هم اخم بود هم یک جور لبخند زوری و ساختگی. با موهایی فرفری و ریشی که خطی و کم‌پشت درآمده بود. پیراهن خاکیش همیشه روی شلوارش بود. یک چفیه‌ی سفید هم تاب می‌داد دور گردنش و خیلی سبک، کنار گروهان می‌دوید و غرولند می‌کرد.

طاهر مؤذن یک حالتی داشت که ما، هم دوستش داشتیم و هم قلقلکمان می‌آمد که اذیتش کنیم. موقعی که نبود، از خوبی‌هایش حرف می‌زدیم و اگر هم بود، انگار که او را ندیده باشیم، از کنارش رد می‌شدیم. حتی مدت‌ها راجع به این حرف می‌زدیم که طاهر مؤذن اسم راست راستکی او است یا اسم مستعارش.

طاهر مؤذن در برخورد با بچه‌ها خودش را سفت می‌گرفت؛ یک جور جذبه‌ی خنده‌دار. همین ما را تحریک می‌کرد که مزه‌ی سفت بودن را بهش‌ بچشانیم. رفتارش بهانه‌ی شیطنت ما بود. طاهر تا چند روز بعد از این که از پدافندی فاو برگشتیم، به دسته‌ی ما نیامد. خیلی هم اهل خوش و بش نبود ولی وقتی هم با ما جوشید، طوری جذب او شدیم که هنوز هم بعد از هفده سال حس می‌کنیم فرمانده‌ی ما است.

یک روز سر ورزش صبحگاهی، طاهر بچه‌ها را در دو دایره‌ی توی هم چید و گفت: که روی زمین دراز بکشیم. اول کمی نرمش شکم داد بعد با پوتین پرید روی شکم تک‌تک‌بچه‌ها. البته بیش‌تر ادای پریدن را در می‌آورد و همه وزنش را روی شکم بچه‌ها نمی‌انداخت، ولی به هر حال همینش هم مرسوم جبهه نبود. شاید توی پادگان‌های آموزشی از این کارها می‌کردند، ولی توی جبهه نه. تمام که شد، با لحن مربی‌های آموزشی پادگان‌ها گفت :«شکم رزمندگان اسلام باید اون‌قدر قوی و سفت باشه که اگه احیاناً اسیر شدند و عراقی‌ها پریدند روی شکمشون، تحمل داشته باشند.»

بعد هم گفت: «امروز طاهر مؤذن شصت کیلویی روی شکم شما می‌پره، ولی شما باید اون‌قدر آماده باشید که عراقی‌های صد و بیست کیلویی تحمل کنید.» خیلی از بچه‌ها هر چند که رنجیدند، به روی خودشان نیاوردند. شاید به همین دلیل هم بود که وقتی من اسمش را گذاشتم «طاهر شصت‌کیلویی»، بچه‌ها سریع گرفتند.

«طاهر مؤذن» شد «طاهر شصت کیلویی.» این اسم بعد از دسته‌ی ما در همه‌ی گروهان پیچید. حتی گاهی با صدای بلند می‌گفتیم «طاهر شصت کیلویی»، جوری که خودش بشنود. تا هم غیبت نکنیم و هم به طاهر حالی کنیم که «بگرد تا بگردیم»، اما او سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد، همان‌طور بی توجه و اخمو بماند و ادای فرمان ده‌های جدی را در بیاورد.

شوخی‌های منطقه که مال همان‌جا بودند؛ بیش‌تر حرف شیرین زدن به اقتضای شرایط جمع و موقعیت. به قول خودمان «تیکه‌های به جا انداختن» و حتی نه تیکه، به قول حمید کرمانشاهی «وصله‌هایی که به درد پارگی لباس هم بخورند.» مسخره کردن یا مثلاً خندیدن به دماغ و لهجه هم توی این حرف‌ها نبود. انگار خنده‌هامان، راحت و سبک، از همان جایی بلند می‌شدند که نمازها و اشک‌ها هم از همان‌جا می‌آمدند. اگر احیاناً کسیی حرف مسخره‌ای از دهانش می‌پرید، زود درستش می‌کرد، عذرخواهی می‌کرد و حلالیت می‌طلبید. اگر هم یکی خودش عذرخواهی یادش می‌رفت، بچه‌های دیگر یا حتی حاجی نوروزی یادش می‌آوردند.

راوی:علیرضا اشتری



آخرین ویرایش: سه شنبه 12 آذر 1392 01:40 ب.ظ


تعداد کل صفحات ( 12 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...